تبليغاتX
دوباره ها
یه شروع دوباره

دل من حالش خوشه اصلا بلد نيست بگيره
ولي خيلي تنگ ميشه گاهي مي ترسم بميره..
سلام بابايي عزيزم... امروز بعد از مدت ها انتظارم به سر مياد و مي بينمت... هرچند كه اين درد چند روزه تقريبا امونم رو بريده... و نبودن تو هم مزيد بر علت شده... ديگه دلم نمياد كه شب ها بابا و مامانو بيدار كنم... واسه همينم اكثر شب ها نمي خوابم.. تو هم كه تلافي شب هاي عيد رو خوب درآوردي و قبل از اينكه اس ام اس هاي من تموم بشه به بارگاه شاه هفتم مي رسي... مي دونم كه اين چندروزه حسابي سرت شلوغه... و حسابي تر هم بي وفا شدي... اما هنوزم دلم نمياد چنگ نزنم به همون ريسمان دوست داشته كه تنها دليليه كه من و تو رو بهم متصل مي كنه.. و منو از سقوط نجات ميده... ميخواستم امروز از همه چيزهاي خوب بنويسم... اما خودت بهم حق بده كه نگران باشم و دلتنگ و ....


پ.ن- دوستای گلم به دلیل شرایط روحیم این هفته نتونستم بازی جدیدی بنویسم.. ان شالله از هفته ی دیگه...

پ.ن۲- ديروز خيلي بهم چسبيد كه همون يه دقيقه اي كه رفته بودي بالا بهم خبر دادي كه در چه حالي .. و اعصاب خوردي اونهمه پشت خط موندن رو از ذهنم پاك كرد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:16  توسط ماهک | 

شب دوباره پیدا شد دل به لرزه افتاد
روی ماه تو آمد لحظه لحظه دریاد
چشم از تو بینایم بی تو مانده بیدار
یا شبم به سر آور یا برس به فریاد...
در لفافه نمی گویم دوستت دارم... فرقی نمی کند که چه فکر می کنی... من به عاشق بودنم عاشقم... گاه فکر می کنم شاید این شیفتگی از تو و حضورت فراتر رفته و به عشق رسیده است... اما بعد تو با تلنگری به یادم می آوری که هنوز هم دلم برایت در سینه می تپد و هنوز هم می توانی باعث شادی ها و غم هایم باشی... گفتن ندارد اگر گفته های گاه و بیگاه شبانه نبود شاید همین کورسوی انرژی نیز از دست می رفت... متاسفم که مدتی است برای تامین انرژی به جای تولید از درون به تو روی آورده ام... شاید دلیلش این وزنه ی سنگینی باشد که به پای خویش بسته ام... و گمان می کنم که می توانم تمام خستگی بیهوده ام را توجیه کنم.. شاید دلیلش تمام غمی است که به اطرافم فرا خوانده ام.. هر روز صبح بیدار می شوم و منتظرم کسی بیاید و دوباره رنگ شادی به این دنیای بیهوده بپاشد... اما بعد می بینم تنها کسی که می تواند شادم کند خودم هستم... مشکل هر دوی ما بی اویی است.. نمی خواستم اعتراف کنم ولی هست...یاد زمانی بخیر که در کنارم شاد بودی... که نمی خواستی دستم را رها کنی... نمی خواستی بروی.... از حالا چیزی نمی گویم که شاید بعضی اوقات و گاه گاه دلتنگ می شوی... یا شاید گاهی حس می کنی که هنوز رنگی از وابستگی بین ما ریشه دوانده... می ترسم از روزی که برگردی... و ببینی از تمام این عشق یک پیکر رنجور مانده و یک قلب ترک خورده... اما نه صبر می کنم... و روی پای خودم می ایستم... با عشقم شاد زندگی می کنم... مهم نیست که کی برمی گردی...وقتی برگشتی .. وقتی که خدا چشمهایت را به روی تمام حقایق باز کرد ... هنوز هم چیزی را خواهی یافت که ارزش عشق ورزیدن را داشته باشد... و آن انسانی است که شادی را برای عاشقت بودن خواست... نه تورا برای شاد زیستن...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:48  توسط ماهک | 

چه سرنوشت خوبی وقتی خود خدا هم
برای خوشبختیمون پادرمیونی کرده
بابایی می دونی زندگی از کجا شروع میشه.. از اون لحظه که درک کنی هر لحظه ی بعدش ممکنه دیگه وجود نداشته باشه.. و این همونطوریه که من عاشقانه تو رو دوست داشته و دارم...اونجوری که هر لحظه ی با تو بودن برام مثل یه رویا می مونه ... دم دوست داشتن رو غنیمت می دونم.. و برای همینه که اجازه نمی دم به این راحتی از دستم بری... برای همینه که نمی تونم یا نمی خوام که بهت بی محلی کنم.. و برای همینه که وقتی از دستت عصبانی هستم به درون خودم پناه می برم.. تا تو نفهمی ... ناراحت نشی... یا اگه مقصر هم بودی احساس عذاب وجدان نکنی... می دونی عسلی به نظرم عشق یه بازی نیست.. دوست داشتن من هم بازی نیست... مهم نیست که تهش چی میشه.. این لحظه است که برام اهمیت داره .. و زیباترین و بهترین شکلی که هر لحظه رو می تونم بگذرونم در کنار تو بودنه.. حس کردن گرمی دستات.. شاد کردنت..دیدن چشمای مهربونت و غرق شدن میون بازوهاته... و به همین دلیل بود که تمام ناتمام من برای تو بود... و تمام تمام من برای تو خواهد بود... دیگه مهم نیست که تمامت رو به کی می بخشی ... من فرصت هر لحظه ی دوست داشتن در کنارت رو غنیمت می دونم و حاضر نیستم حتی از یه لحظه اش هم بگذرم.. و حتی حاضر نیستم برای داشتنت .. یک بار حتی یک بار هم بهت راست نگم... یا چیزی رو ازت  پنهان کنم... ببین من همینم که هستم.. ساده مثل کف دست... دلم می خواد تو همین من ساده رو دوست داشته باشی... بدور از همه بازیها.. بدور از همه سیاست ها... بدور از همه مردم.. حرف ها و فکراشون... خودت که می دونی ... می دونم خدا هم میدونه.. و هیچوقت تنهامون نمیذاره...

پ.ن- برای داشتن تو چه راه دوری رفتم دلم می خواد بدونی راهو چه جوری رفتم.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:34  توسط ماهک | 

با هم پشت ما کوهه نمی ترسیم .. نمی افتیم ... نمی بازیم
این آواز نمی میره تا وقتی که هم آوازیم...
سلام عزیزدلم... وقتی صدات غبار غم رو به همراه داره... وقتی خستگی تو کوله بارت جاخوش کرده... و وقتی که نمی خوای بگی که چی گره بین ابروهات انداخته و چشای مهربونت رو ابری کرده... اونوقته که احساس با هم بودن دوره.. اما وقتی میگی.. حس می کنم که با همیم.. حس می کنم که می تونم کمکت کنم... حس می کنم که هیچ مشکلی نیست که ما دوتا از پسش بر نیایم... پس بیا و برام بگو که چرا هوای دلت ابریه.. چرا صدای مغرورت شادی رو ته خودش نداره... و هزارتا چرای دیگه... وقتی اینطوری می شی دلم می خواد دنیا رو بهم بریزم تا دوباره لبخند زدنت رو ببینم ... اما اگه بهم نگی که باید چیکار کنم ... اگه بهم نگی که چه اتفاقی افتاده و کدومیک از اینهمه اتفاق اینطوری ناراحتت کرده که نمی تونم کمکت کنم....یادته که من و تو نه با هم تعارف داریم .. نه رودربایستی... و نه اینکه چیزی جز راست بهم دیگه میگیم... پس بگو چی شده... بگو چیکار کنم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:9  توسط ماهک | 

دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده
می خوام از تو بنویسم کاغذام همه سپیده
سلام عسلی خوشمل خودم... مرسی که گذاشتی دوباره بنویسم.. از موقعی که گفتی باشه و شرایطشم گفتی دارم از شوق و ذوق نوشتن می سوزم.. اما همونطوری که خودت می دونی تلفن خونه همه اش اشغاله و نمی تونم بیام اینجا و بنویسم که دوست دارم هوارتا... آخ که چقدر حرف بود که دلم می خواست برات بنویسم... چقدر عشق بود که می خواستم ثبتش کنم.. اما نمی شد..آخه قول داده بودم.. اما الان می نویسم.. بابایی عزیزتر از جونم... عزیز دلم... یه عالمه قربون صدقه هست که دلم می خواد بنویسم و نمیشه.. اصلا از ذوقم نمی دونم چی بنویسم... عین بچه ای شدم که بعد از مدت ها اون اسباب بازی رو که خیلی دوستش داشته یه مدتی ازش گرفتن و حالا که دوباره بهش دادن .. نمی دونه از ذوقش چطوری باهاش بازی کنه... آقا شیره ی خوب من... می دونم که مهربونی همیشه توی دلت و توی صدات و توی نگاهت خونه داره..

پ.ن- همیشه صبوری و امیدواری نتیجه ی مثبتی میده... خدایا ازت ممنونم که دوباره می تونم بدون خودسانسوری از اون چیزایی که تو قلبم می گذره بنویسم...

پ.ن۲- مرسی بابایی که گذاشتی بازم بنویسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:17  توسط ماهک | 

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت...
چشمامو می بندم و به رویای لبخندی دلخوش می کنم که سرشار از زندگی بود و نوید دوستی می داد... چشمامو می بندم و به اخم هایی فکر می کنم که تهش مهربونی موج می زد... چشمامو می بندم اما نمی خوام لحظه هایی رو به یاد بیارم که گره ای از درگیری ذهن روی پیشانی می افتاد... خدایا همیشه شاد باشه... خدایا اجازه نده که از خوبیش سو استفاده بشه... خدایا می خوام بهترین زندگی  رو داشته باشه... می خوام بهترین زندگی رو  داشته باشیم... می خوام همیشه بخنده... خدایا کمکم کن که دلیل خنده هاش باشم... دلیل آسودگی خیالش... دلیل آرامشش...دلیل دوست داشتنش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:41  توسط ماهک | 

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آخ که چقدر من این واژه رو دوست دارم.. نشان دهنده ی قدر شناسیه.. نشان دهنده ی امیده.. نشان دهنده ی عزت نفسه.. و نشان دهنده ی توکل...
خدایا به همه داده هات و نداده هات شکر...

و حالا بازی این هفته...
ماجرا از این قرار است که باید بگین برای چه نعمت هایی خدا رو شکر می کنین... تعداد هم نداره هر کسی هر چندتا نعمت که دلش می خواد بشمره... ترتیب هم توش اصلا مهم نیست...
خدایا شکرت که زنده هستم.. زندگی می کنم... و می تونم از لحظه لحظه ی زندگی که بهم دادی بهترین استفاده رو بکنم.. خدایا شکرت که میتونم ببخشم.. خدایا شکرت که می تونم درس بخونم... خدایا شکرت که به قلبم ظرفیت عشق ورزیدن رو دادی... خدایا شکرت که می تونم مهربون باشم... خدایا شکرت که بهم وجدان کاری دادی.. خدایا بخاطر وضعیت مالی که دارم شکر... خدایا شکرت که می تونم در کنار تمام بدیها خوبیها رو ببینم... و بازم خدایا شکرت که عاشقم عاشقم عاشقم...و شکرت که می دونم دوستم داره...
حالا نوبت دعوت از دوستاست من به عادت بازی های قبلی سه تا دیگه از دوستا رو به بازی دعوت می کنم البته به این معنی نیست که بقیه دوستام هم دعوت نیستن.. هرکی که این مطلب رو می خونه تو این بازی شرکت کنه... کافیه که توی قسمت نظرات شکرانه هاش رو بنویسه..
من این بار ساناز و سجاد نفس و من دنیای من و آن شرلی با موهای مشکی رو به این بازی دعوت می کنم....


پ.ن- کافیه رو اسم دوستان کلیک کنین می تونین وبلاگشون رو ببینین....

پ.ن ۲- شاد شادم... اونقدر که همه ی فکرهای بد کنار میرن.. اونقدر که تو هستی و چشمهای من همیشه در رویای تو می سوزد... اونقدر که باز هم بال پرواز می گیری.... اونقدر که دوست داشتن اجازه می دهد .. تا بینهایت .. برای بینهایت... و به اندازه ی بینهایت....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:25  توسط ماهک | 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
فکر می کنم بهترین راه جبران کسی که بهتون ظلم کرده و جواب خوبی هاتون رو با بدی داده... اینه که ازش بگذرین و واگذارش کنین به خدا.. چون کسی که به بهترین حالت حق بنده هاشو می گیره خداست... نه اینکه در برابر کاری که برای کسی کردین توقعی داشته باشینا.. نه .. اما اگه محبتتون رو با بدی پاسخ دادن.. دو تا را ه حل دارین .. یکی اینه که تا آخر عمرت هی غصه بخورین و همه جا داد بزنین که فلانی فلان کار و کرد  و از چرخ گردون بنالین... راه حل دوم اینه که واگذارش کنین به خدا که می دونین جای حق نشسته و هیچوقت از حقتون نمی گذره.. نمی دونم چرا امروز اینقدر تلخ شدم .. اما می خوام همین الان و همین جا همه چیز رو واگذارش کنم به خدا... چون اون بهتر از هر کس دیگه ای می دونه حق با کیه....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:52  توسط ماهک | 

کسی که عمق چشماش جای امن بودنه
تویی که با تو بودن بهترین شعر منه

خیلی خسته بودم... انگار اصلا این دو سه روزه دستم به نوشتن نمی رفت...اما ترجیح دادم بنویسم چون فکر می کنم روحم نیاز به کمی ورزش کردن داره... وقتی می بینم اینهمه دوست در کنارم هستن که بودنم براشون مایه ی شادیه.. کلی به خودم می بالم.. اما قول می دم که مغرور نشم و دچار خودبینی و به نوعی عقده ی خودبزرگ بینی نگردم.. اما آخ که چقدر دلم می خواست می شد از حس و حال این چند روزه براتون بنویسم.. همه ی رنگای دنیا یه جوری شادن.. انگار همه ی دنیا می خواد بهت بگه ... رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند.. حتی این بی خوابی های شبانه هم دلنشینه.. یادهاش دلنشینه .. بودن هاش دلنشینه.. مهربونی نبودن هاش دلنشینه... خلاصه امروز انگار همه ی دنیا یه جورایی دلنشینه و تو دلت می خواد خودتو غرق کنی تو همه ی حس های دلنشین... همه ی بودن های دلنشین... 
پ.ن- اگه ازدلنگرانی ها ننوشتم بخاطر این نبود که نبودم.. برای این بود که نمی خواستم اضافه بشه.. همیشه شاد باشی.... و راضی....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:29  توسط ماهک | 

شب عاشقان بیدل چو شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
گاهی وقتا همه ی عشق و امیدت رو تو دو تا کلمه خلاصه می کنی و می گی شب بخیر.. و منتظر یه جواب می شینی... جواب که بیاد یعنی اینکه اونم.. و وای به حال اینکه نیاد .. تا صبح با خودت کلنجار میری که چرا جواب نداد.. یا چرا جوابش مهربانانه نبود.. اما وقتی جوابش بیاد و مخلفات هم داشته باشه.. دلت پر می زنه .. واسه رویاش.. واسه خوابیدن .. واسه ابراز دلتنگی.. اونوقته که شیرین ترین خواب ها رو داری... شیرین ترین یادها رو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:53  توسط ماهک | 

تمام ناتمام من با تو تمام می شود
فکر می کنم پایان همه چیز اینه که بگی بهت رسیدم.. دیگه هیچی نمی تونه بینمون فاصله بندازه.. اینجا فقط من هستم و تو .. نه کس دیگری .. نه هیچ حجابی .. نه هیچ ترسی... نه هیچ تشویشی... حالا این من تمام شده برای تو... هرچند پیشکشی نیست.. یادآوری مالکیت چیزی است که می دانستی مال توست.. می دانستی و نمی خواستی بپذیری... تمام ناتمام من برای تو بود .. حالا که تمام است فکر می کنی برای که خواهد بود؟؟؟!!! راست فکر می کنی من دیگر تمام است؟؟؟!!!!!!

پ.ن- تمام = ۱۰۰٪

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:21  توسط ماهک | 

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

مگه می شه آدم کسی رو معبود خودش بدونه و تمام هستی اش از اون باشه ولی چیزهایی که همون معبود آفریده باشه دوست نداشته باشه...اونوقت واسه چیه که ما اینقده ناشکری می کنیم.. این غذا رو دوست ندارم نمی خورم.. از این آدم خوشم نمیاد.. اینجا خوب نیست... به نظرم باید هرچیزی رو که خدا برامون فرستاده دوست داشته باشیم... بعد اونوقته که همه ی چیزهای خوب مال ما میشه.... 
پ.ن- دلم تنگ شده واسه مثل قدیما نوشتن.. وقتی انگشتامو رو کیبورد می ذارم دلم می خواد با همون جمله ی همیشگی شروع کنم و همونطوری بنویسم چیزهایی رو بنویسم که از قلبم میاد نه چیزهایی که ترکیبی از عقل و قلبه... اما نمیشه قول دادم و خیلی سخته.. شدم مثل مریضی که بهش یه رژیم سخت دادن و مجبوره خیلی از کارهایی رو که دوست داره انجامشون نده... اما من دختر صبوریم مگه نه.. صبر می کنم و خدا خودش همه چیز رو حل می کنه...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:4  توسط ماهک | 
نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
بچه که بودم فلسفه ی شروع روز با یه بوس کوچولوی مامان و بابا و تموم کردنش با یه بوس کوچولوی دیگه رو نمی فهمیدم.. اما الان می فهمم از اونجا که بوسه ناب ترین راه ابراز محبته وقتی که شب با یه بوسه بخواب می ری شیرین ترین لحظه ها رو در خوابت خواهی داشت و شروع روز با یه بوسه ی کوچولوی دیگه نوید کلی اتفاقای خوب رو بهت می ده.. می تونین امتحان کنین و بهم بگین که چقدر تاثیر داره...


و حالا یه بازی دیگه...ماجرای بازی این هفته از این قراره که چشمامونو می بندیم و فکر می کنیم و سه تا کلمه ای رو که فکر می کنیم بیشترین بار مثبت رو برامون داره انتخاب می کنیم و می نویسیم.. بعد هم سه نفر رو به بازی دعوت می کنیم...
حالا اول نوبت خودمه...
1- عشق
2- مادر
3- بوسه
و حالا من آقای بابایی نویسنده وبلاگ خان و ایلیار و باران و گلادیاتور بدون سپر رو به بازی دعوت می کنم...
و فکر کنم لازم به ذکر نباشه که کافیه رو اسمشون کلیک کنین تا وبلاگشون رو ببینین....
پ.ن- ورود عموم برای این بازی آزاده کافیه تو نظرات سه تا کلمه تونو بنویسین...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:18  توسط ماهک | 

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم
باز می خوام از عشق بنویسم ... نه برای اینکه خیلی شیرینه... برای اینکه باید یه چیزهایی رو برای کسی که خیلی برام عزیزه بگم... عزیز دلم عشق حقیقی امروز و دیروز نمی شناسه.. عشق حقیقی پاکه راستینه و بخشنده است.. عشق حقیقی بهت پر و بال میده .. عشق حقیقی به اوج می رسوندت.. عشق حقیقی هیچوقت کهنه نمی شه.. امروز و دیروز هم نداره.. عشق حقیقی همیشه و همه جا همراهته.. و نیازی به موافقت معشوق نداره... نیازی به هیچ حرکتی هیج عکس العملی از طرف معشوقت نداره.. فقط عشقه که وجودت رو در بر می گیره... و حس می کنی که تک تک سلولهای بدنت نورانی شده... و حس می کنی قلبت می تونه وسعت کهکشانها رو در خودش  جابده... مربوط به امروز و دیروز هم نیست... همه چیز از یه لحظه شروع میشه.. از دریافتن یه فرصت.. در آغوش گرفتن یه فرصت... و از دست ندادنش.. اینکه دریچه ی قلبت رو به روی ناشناخته ها باز کنی... و بپذیری که هیچ درد و رنجی از عشق به انسان نمیرسه.. درد و رنج اثر خودخواهیه... اثر حسادته.. اثر بخله.. نه عشق.. عشق بخشنده است.. شاده و وقتی تمام موجودیتت رو در بر می گیره...حس می کنم واژه ها برای بیان اون چیزی که می خوام بگم کم میارن.. امیدورام بتونی درکش کنی... امیدوارم بتونی این دنیای جادویی رو ببینی..

پ.ن بازم از همه دوستایی که جواب نظراتشون رو دیر می دم عذر می خوام... اما به دلیل شرایطی که دارم زیاد نمی تونم پشت کامپیوتر بشینم....

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:29  توسط ماهک | 

ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن
یاز دیوان قضا خط امانی به من آر
لحظه ها مثل برق و باد می گذرن ... و هر فرصتی که بره دیگه برنمیگرده... هر فکر اشتباه یه عالمه اتفاقات بد رو به همراه داره... و افکار مثبت می تونن تمام زندگیتو تحت تاثیر قرار بدن... بچه که بودم وقتی که راجع به چیزی غرمی زدم مامانم می گفت همیشه جاهای خوبشو ببین و سعی می کرد چیزهای خوبی که توی همون موقعیت بده رو بهم نشون بده... الان تازه می فهمم چرا این حرفو می زد و اینکار چه تاثیری داره... هرچقدر که به نکات مثبت زندگی بیشتر فکر کنی بیشتر اونا رو به سمت خودت جذب می کنی... یکی از دوستان میگفت مگه میشه که زندگی براساس فکرای ما باشه.. بله می شه... و زندگی چیزی غیر از این نیست ..کافیه امتحان کنی... ممکنه زمان ببره اما اتقاف می افته... واهس همینم می گن وقتی دعا می کنید.. بگین خدایا اینو بهم بده نگین خدایا این بدیها رو از زندگیم پاک کن... توی وبلاگ یکی از بچه ها یه جمله درباره ی مادر ترزا خواندم که می گفت من هیچوقت در تظاهراتی که برعلیه جنگ باشه شرکت نمی کنم بهم بگین کدوم تظاهرات به طرفداری از صلحه و من اونجا خواهم بود... مثبت نیگا کردن و از فرصت های زندگی بهترین استفاده رو بردن راه حلیه که می تونه همه چیز رو عوض کنه... واسه همینم من اون بازی تابلوی آرزو ها رو راه انداختم و واسه همین بود که خواستم دوستام ترانه هایی که دوست دارن رو بنویسن.. حالا وقتشه که همه مون به جای گوش دادن به ترانه هایی که درباره غم و غصه است .. ترانه های مثبت گوش بدیم..منکه خودم اینکار رو کردم یعنی یه گلچینی از ترانه های مثبت موردعلاقه ام جمع آوری کردم و سعی می کنم همیشه به اونا گوش بدم.. اینکارو بکنین و باور کنین که جواب میده.. دوست دارم همه ی آدمایی که اطرافم هستن شادی رو در تک تک لحظه های زندگی و با تمام وجودشون احساس کنن.. آمین

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:47  توسط ماهک | 

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
هیچوقت نمیشه براش یه جزوه داد یا یه کتاب نوشت و توش گفت که همیشه اینطوری شروع میشه.. اینطوری تموم میشه... اینطوری ادامه پیدا می کنه... هیچکسی نمی تونه دقیق بگه چیه .. چه شکلیه... چطوریه... مثل همه ی مفاهیم انتزاعی تعریف درستی ازش نیست.. فقط همه می گن به دله... این مفهوم پیچیده که هیچکسی نمی تونه ازش بگه و همه فقط تجربیاتشون رو در موردش می گن همون دوست داشتن یا عشقه...
خداییش منکه هرباراین واژه رو بکار می برم کلی انرژی می گیرم... یه چهره ی خندون میاد جلوی نظرم و قلبم می خواد از هم باز بشه و تمام خوشبختی های دنیا رو در خودش جا بده...نوشتن از عشق سخت و لی شیرینه... اما اگه نوشتن ازش به موارد ممنوعه تبدیل شده باشه... صد برابر سخت تره.... و البته صدها هزار برابر شیرین تر....
پ.ن. فکر می کنم مامانم بهترین مامان دنیاست... نه فقط واسه اینکه همه ی بچه ها اینطوری فکر می کنن. .. دیروز خیلی اذیتش کردیم.. فکر کن دو تا بچه که مجبور بودن پای هر دوتاشون رو گچ بگیرن...هرکی تو بیمارستان می دیدمون می گفت با هم دعوا کردید؟؟!!!! .... از وقتی هم که رسیدیم خونه همه اش داشت کار می کرد .. آخه بابام هم دیروز جراحی فک کرده و خونه مون شده مثل یه بیمارستان صحرایی... آفتابگردون بیچاره هم مجبور شده از پریشب خونه زندگیش رو ول کنه و بیاد کمک مامان... خداییش منکه واسه ی همه بندگان خدا سلامتی آرزو می کنم...و سلامت... قدر سلامتیتونو بدونین هوارتا....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:43  توسط ماهک | 

آه من در سینه ام مان تا نگیری دامنش را....
می دونید مدت ها بود که موهبت الهی رو که نصیبم شده فراموش کرده بودم... یا در واقع به قدرتش بی اعتماد شده بودم.. امروز با اتفاق بدی که برام افتاد دوباره یادش افتادم و یادم افتاد که باید مهارش کنم... ماجرا از این قراره که من از بچگی معروف به مستجاب الدعوه بودن بودم... و هروفت کسی گره ای تو کارش می افتاد ازم می خواستن براشون دعا کنم ... بیشتر از همه فکر می کردن که اگه دلمو شاد کنن تو زندگیشون خیر میاد ... و از اون قوی تر وقتی بود که دلمو می شکوندن یا من ازشون می رنجیدم... یا وقتی بچه تر بودم خدا نمی کرد که من کسی رو نفرین می کردم.. همونجوری که می گفتم می شد... یادمه بابام همیشه می گفت از سوزوندن دل ماهک بترسید... بزرگتر که شدم فراموشش کرده بودم ... تا همین چند وقت پیش که یه سری اتفاقات بسیار بد واسه آقا شیره افتاد به این فکر افتادم که نکنه بخاطر اینه که من دارم اذیت می شم... مثه صبح روز تولدش که کلی گریه ام رو درآورد و بعدش داشت می رفت زیر ماشین و ... بعد به خودم گفتم مگه میشه... تا این اتفاق برای پام پیش اومد و من به نوعی زمینگیر شدم... تو این مدت ملودی بیچاره از حق نگذرم یه جاهایی کمکم می کرد ... اما بیشتر از همیشه دلم رو می سوزوند و زبونشم تند شده بود اساسی... تا اینکه همین دو سه روز پیش با هم دعوامون شد ... و یهو یه فکر بد از ذهنم گذشت ...(امیدوارم به درد من دچار شی که  بفهمی چی می گم) امروز ظهر که شرکت بودم دیدم شماره ملودی رو گوشیم افتاده... برداشتم دوستش بود گفت ملودی پاش پیچ خورده و نمی تونه راه بره... و همون جا یهو فکر کردم آسمون رو سرم خراب شد... از اون موقع تا حالا دارم از زور عذاب وجدان می میرم... باید کنترلش کنم اما نمی دونم چطوری... اگه کسی راه حلی براش می شناسه کمکم کنه....

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 19:44  توسط ماهک | 

بگو كه گل نفرستد كسي به خانه ي من
كه عطر ياد تو پر كرده آشيانه ي من
دكتر شريعتي يه مطلبي داره درباره ي دل سپردگي  و عشق كه خيلي جالبه... مفهومي كه ميگه اينه كه اوني كه از بي كسي رنج مي بره با ديدن نگاه و توجه ديگران شاد مي شه و از رنج در مياد اما كسي كه از بي اويي مي سوزه.. برق هر نگاه خريدارانه خنجر به قلبش مي زنه... خيلي طول كشيد كه اينو بفهمم... و خيلي بيشتر طول كشيد تا حسش كنم و درواقع برام اتفاق بيفته ... اما الان با تمام وجودم اين رو حس مي كنم...


بازي:
حالا يه بازي تازه ي ديگه دارم.. اونم اينه كه سه تا ترانه اي كه حس و حال الانتون رو بيان مي كنه بنويسين...بعد سه تا از دوستاتون رو به اين بازي دعوت كنين....
هركسي هم كه دعوت نشده آزاده كه اين بازي رو انجام بده
خب اول خودم:
1- چشماتو واكن كه سحر تو چشم تو بيدار بشه... صدا بزن اسممو تا زمستونم بهار بشه...
2- گوش كن با لب خاموش سخن مي  گويم ... پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
3- اگه اين فقط يه خوابه تا ابد بذار بخوابم.. بذار آفتاب شم و تو خواب از تو چشم تو بتابم...
و حالا دعوت از دوستان تاتیانا....آقا فرهاد بارهستی....و حمید خان چرند و پرند می خوام عدالت رو رعایت کنم واسه همین از بالای لیست شروع کردم دارم میام پایین منتظر بازی های بعدی باشین...

پ.ن فکر کنم نیاز به گفتن دوباره نباشه ولی بازم می گم کافیه برای دیدن وبلاگ کسایی که به بازی دعوت شدن روی اسمشون کلیک کنید....

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:6  توسط ماهک | 

ميان عاشق و معشوق فرق بسيار ست
چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد...
تا حالا شده كه فكر كنيد ديگه خسته شدم چرا همه اش من بايد كوتاه بيام ... چرا هميشه من بايد بگذرم... چرا هميشه از من توقع دارن... و تاحالا شده كه به اين فكر كرده باشيد كه چقدر دوستش داريد.. يا چرا دوستش داريد... مي دونيد دوست داشتن نه مقدار مي خواد نه دليل.. اگه چيزي غير از اين باشه دوست داشتن نيست .. معامله است ... وقتي كه بپذيريم كه كسي رو دوست داريم، چون دوستش داريم.. يعني اينكه نه دليلي براي اين دوست داشتن هست و نه اندازه اي... اونوقته كه براتون فرقي نمي كنه كه اون چيكار مي كنه.. فرقي نمي كنه كه اونم دوستتون داره يا نه... فرقي نمي كنه كه اون بهترين آدم دنياست يا بدترين.. بهترين لباس رو مي پوشه يا نه به عكس كثيف و شلخته است.. هيچكدوم از اينا براتون ارزش اون دوست داشتنه رو معلوم نميكنه.. شما دوستش داريد چون دوستش داريد... و بعد حاضريد كه براي اين دوست داشتنتون هركاري رو انجام بديد... مي دونيد اين خيلي جالبه وقتي يه بار اين حس رو تجربه كرديد (مثه تجربه اي كه من داشتم) وقتشه كه اونو گسترش بديد... يعني اينكه به جاي اينكه فقط فرد مورد نظرتون رو اينطوري بي واسطه دوست داشته باشيد شروع كنيد كه بقيه انسان ها رو هم دوست داشته باشيد...شايد اين مرحله مرحله ي سختي باشه.. مي دونيد چرا چون وقتي يه نفر رو دوست داري خيلي برات سخته كه به جايي برسي كه بخواي وجه تمايز اون و بقيه رو از بين ببري... شايد تمام سختي هايي كه تو اين دوره از پروانگي مي گذرونم به همين دليل باشه... فكر مي كنم خدا داره بهم تلنگر مي زنه كه وقتشه بايد از دوست داشتن يه نفر دست برداري... حالا وقتشه كه تمام انسان ها رو اينطوري دوست داشته باشي.. اونها رو بپذيري با خوبي ها و بدي هاشون... و براشون دعا كني... و بيشتر براي خودت...
خدايا كمكم كن كه تو اين راه موفق بشم.. خدايا كمكم كن كه از خودخواهي هام بگذرم... خدايا كمكم كن زلال بشم.. و پاك..

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:21  توسط ماهک | 

یار با ماست چه حاجت که زیادی طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
می خواستم یه تابلوی آرزوها بسازم... اما این بیت حافظ بدجور دلم رو باخودش برده... حس اینکه بیش از تمام دنیا دیدن نگاه شادش .. شنیدن صدای خنده های
گرمش... و لمس کردن دستای قدرتمندش ارزش داره... حس اینکه  بودن در کنارش بودن در بهترین جای دنیاست ... و فقط وقتی می خوای ترکش کنی که حس می کنی بودنت آزارش میده... پس تابلوی آرزوهامو این گونه رنگ می زنم
اول دیدن شادی و سلامتی تو برای همیشه از خدا می خوام
دوم اینکه دوباره بتونم سبکبال از کوه بالا برم .. ورزش کنم .. و بدن سالمی داشته باشم...
سوم یه ازدواج موفق واسه ملودی و یه زندگی بسیار موفق برای آفتابگردون و همسر گرامیش...
چهارم اینکه پدر و مادرم همیشه سالم و سر حال باشن و سایه اشون بالای سرم باشه...
پنجم گرفتن دکترای خودم...
ششم (ببخشید که تکراریه) سیر بودن شکم همه ی آدم های دنیا
هفتم برآورده شدن آرزوهای همه ی دوستام..
پ.ن - چند وقته تو وبلاگ هرکدوم از بچه ها که میرم همه دارن بازی می کنن و یا همدیگه رو به بازی دعوت می کنن. .. اما تا حالا هیچکی منو دعوت نکرده واسه همینم من خودم یه بازی راه می اندازم...
خوب بازیمون اینجوریه که هرکسی باید یه تابلوی آرزو بنویسه با هفت تا گزینه... و بعد هم هفت تا از دوستاشو به بازی دعوت کنه ...
 و من
شقایق عزیز
 ... مامان توت فرنگی... ماهی سیاه کوچولو....نازی و هادی کافی شاپ دونفره... آقای حسنی بیسوات ... جناب مارکوپولو ....فرتا کوچولو... رو به بازی دعوت می کنم .... دلم می خواد بقیه دوستامم دعوت کنم اما قانون قانونه اما می خوام از این بازی ها زیاد راه بندازم... واسه همین تو بازی های بعدی عدالت رو رعایت می کنم

راستی من وبلاگ دوستارو هم لینک کردم کافیه روی اسماشون کلیک کنید تا بتونید تابلوی آرزوهای اونا رو هم ببینید... 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:34  توسط ماهک | 
سلام این یه پست کاملا متفاوته فقط خواستم همه ی ترانه ها یا شعرهایی که حس الانم رو بیان می کنه بنویسم کنار هم.. بعد می خوام بهم بگین که شما با کدومش بیشتر احساس نزدیکی می کنین...

هدیه کن به چشمام یه نگاه تازه یه شروع دیگه رسم و راه تازه
قبله گاه من باش واسه ی نیازم من می خوام دوباره به تو دل ببازم

حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی من نگاهت بکنم تا تو چشام عشقو ببینی
منکه آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه سرزنش نکن دلم رو بخدا اون بی گناهه
اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده اما بعد دیدم یه عشقه آخه اندازه اش زیاده

تو این دیوونه رو باز امتحان کن ولی عاشق که سنجیدن نداره

من از خدامه بمونم دیوونه ات سربذارم رو شهر امن شونه ات

عشق واسه من یه معجزه است تو لحظه های بی امید تو صبح سردم مثل طلوع خورشید
فصل شکوفایی شعر تو باغ احساس منه ناجی قلبم عشقه بدون تردید

خواستن تو نه عشق و نه عادته دیدن تو به حرمت زیارته
اما می خوام تو دستای تو گم بشم فنا شدن در تو برام نهایته

مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده تن اون شعرای عاشقونه گفتن بلده

من عروس نقره پوش مهتابم تو طلوع یک سپیده
واسه بی رنگی قلب بی تابم ناز چشمات یه امیده

ای عشق خوب من تالحظه ی مردن تعبیر خواب عشق در صبح میلادی با قلب معصومت عشقو به من دادی در فصل پاییز عشق
ای همصدای من در غربت موندن شب قصه های تو روح شکستن بود عشق شریف تو از خود گسستن بود با من باش تا شهر عشق

بیا بنویسم که خدا ته قلب اینه ست مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است
با ترانه ی نفسام من ترانه می گم اسمتو مثه یه غزل عاشقانه می گم بیا که دیگه وقتشه وقت برگشتنه بوی پیرهنت که بیاد لحظه ی دیدنه

تو خواب عاشقان را تعبیر تازه کردی کهنه حدیث عشقو تفسیر تازه کردی
گفتی که از تو مردن یعنی نفس کشیدن از خود گذشتن من یعنی به تو رسیدن


قصه ی عشقت باز تو صدامه یه شب مستی باز سررامه یه نفس بیشتر فاصله مون نیست چه تب و تابی باز تو شبامه

اگرچه روبرویی مثل ایینه با من ولی چشمام بسم نیست برای سیر دیدن
نه یک دل نه هزاردل همه دلهای عالم همه دلها رو می خوام که عاشق تو باشم

دستای تو خورشیدو نشون می دن چشمای بسته مو بیدار می کنن
صدای بال پرنده رو لبات تو گوشام دوباره تکرار می کنن

تو اون ابر بلندی که دستات شفای شوره زاره تو اون ساحل دوری که هر موج به تو سجده میاره
تو فصل سبز عشقی که هر گل بهارو از تو داره اگه نوازش تو نباشه گل گلخونه خاره

وقتی لباش می خنده می لرزه تار و پودم کسی برام که اون نمیشه

دلم می خواد که از لبای گرمت گلای سرخ بوسه رو بچینم دلم می خواد جواب دوست دارم رو تو چشمای قشنگ تو ببینم

اون دوتا مست چشات منو خوابم می کنه ذره ذره اون نگات داره آبم می کنه

دلم می خواد که امشب امشب پرستاره بهت بگم عزیزم عاشقتم دوباره باز دوباره باز دوباره

یه عالمه ترانه ی دیگه تو فکرمه که می خوام بنویسم اما فکر می کنم حوصله تون سر می ره تا همینجاشم شاید دارم زیاده روی می کنم اما شنیدن این ترانه ها و خواندنشون و احساس کردنشون اونقدر شیرینه که یادم رفت که دارم می نویسم و غرقشون شدم...
چرا نباید بذاریم که دنیای زندگی واقعی مون به همون شیرینی و جذابیت رویاهامون باشه؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:14  توسط ماهک | 

عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز
زانکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس
فکر می کردم فرق دلسپرده بودن و سرسپرده بودن رو می دونم.. اما امروز شک کردم.. شاید تمام اتفاقایی که داره دور و برم می افته واسه اینه که توی این مرحله از زندگی موندم... شاید وقتشه که به مرحله ی بعدی برم... شاید وقتشه که این دریچه رو تبدیل به در کنم وازش بگذرم... وقتشه که دوست داشته باشم... وقتشه که جلوی خودم رو بگیرم که عصبانی نشم.. وقتشه که رویای به دست آوردن رو با رویای همیشه بخشیدن عوض کنم.. و بعد به مقام رضا برسم.. و سر تسلیم فرود بیارم دربرابر هرچیزی که برام رقم زده... با لبخند سر تسلیم فرود بیارم.. با ایمان .. و نه با درد.... نه با ناراحتی.. نه با غم...
خدایا ببین من تسلیمم.. هرچی تو بگی... هرچی تو بخوای... هرچی که ماموریتمه.. هرچی که قسمتمه.... بهم نشونش بده .. بگذار برای تو قدم بردارم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:17  توسط ماهک | 
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

اگه دوستم دارید ازم توضیح نخواهید... اگه دوستم دارید بهم بد و بیراه نگین... اگه دوستم دارین فقط کنارم باشین و بپذیرینم.. و اگه دوستم ندارین...مگه میشه که دوستم نداشته باشید... زود زود میام و بیشتر می نویسم....
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:46  توسط ماهک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
پیوندها
ماهي سياه كوچولو
دنياي عاشقانه ها
کارگاه شعر میعادگاه
تو را می سپارم به مینای مهتاب
توت فرنگی (خانواده ی سه نفره ی من)
ديگه تنها نيستم
درد دلهای یک خسته در نفس های آخر عاشقانه
مارکوپولو
چرند و پرند
خان
گلادیاتور بدون سپر
دنیای من
آن شرلی با موهای مشکی
دو کبوتر عاشق
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
سکوت شب
تپش های عاشقانه ی قلبم
کاغذ بی خط
دوست دارم با دل و جون
چه اتهام عجیبی ما جنون داریم
نزدیک شو اگرچه نگاهت ممنوع است
پاکت نامه
با تو دوباره زن شدم
خاطره
شیطونک شاکی
دنیای بلوری
آقا اجازه!
شب های لیمویی
اندیشه های یک مرد
ورود عموم آزاد!
سه شنبه خاکستری
کافی شاپ دو نفره
با من تا انتهای عشق برقص
الهام الهی
با عشق در سایه سار بهشت
ماه تی تی
غروب دل انگیز
در اوج تنهایی
حسرت اشک
بلوف
پولک آبی
خرها عمر دراز دارند
عکس های عاشقانه ی من
دنیای جدیدترین مدها
میعادگاه زیباترین ترانه ها
هلو خانم
چشمان خیس من
شرح درد اشتیاق
بلفی
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
رایحه عشق
مسافر دشت شقایق
عشق به لطافت و پاكي پرنيا
خاطرات یک دختر فراری
ديوانه داره از قفس مي پره
ترنم عشق
بلوت (ابر کوچولوی مهربون)
داستان عشق
پريناز
روزهاي سبز من.
خوش اومدي ....!
هنوز چیزی کم است
تلخ و شیرین(به تو چه!)
اعترافات عريان مليسا
گل سرخ
رپ بازی
من و ني ني گوگولي
پرسه و پستوش
آخرین نگاه
وبلاگ خلیل جوادی
عشق گمشده
درددلهای من
ورق پاره ای از دفتر زندگی
افسون کودک طبیعت
تویی که دوستت خواهم داشت...
شب عاشقونه من
می خوام خودم باشم
سه نقطه
خانم خونه
موميايي حسود
گابريل
اعترافات يك نازنين
خونه جديد خاطراتمون
طعم خوشبختی
سفير عشق
مزرعه مترسک و کلاغ
بی انتها
عروس دريايي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


Free Glitter Graphics

کد آهنگ