تبليغاتX
دوباره ها
یه شروع دوباره

كوته كنم اين قصه ي بيهوده را
كي عشق تو سازد رها جان مرا

روحم و جسمم اونقدر سرد شده كه حس مي كنم حتي خون هم تو رگهام به كندي حركت مي كنه... آدم هاي اطرافم حركت مي كنن .. راه مي رن... مي خندن ... بهم نزديك مي شن... در آغوشم مي گيرن... باهام روبوسي مي كنن... و من همچنان در سرماي خودم غوطه ورم... سرم رو كه روي بازوت گذاشتم يه گرماي كوچيك شروع به گرم كردن خون توي رگهام كرد و نگاهم كه به گردنت افتاد باز هم يخ زدم... پس رومو برگردوندم و چشمامو بستم كه نبينم... كه حداقل اون شب رو در كنارت داشته باشم... اميدورام هيچوقت تو برزخي كه منو دچارش كردي گير نكني... دوراهي بين عشق و سردي...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:33  توسط ماهک | 

در گريز از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود
بايد از هم مي گذشتيم برتر از ما عشق ما بود
نمي دونم تصميمي كه گرفتم درسته يا نه.. نمي دونم چقدر مي تونم روش پافشاري كنم يا اينكه اصلا مي خوام چيكار كنم ... اما ترجيح مي دم كه عشقم رو تقدس و پاكي اش رو همچنان حفظ كنم...نمي دونم مي توني راضيم كني كه همچنان ادامه بدم يانه... اما فقط يه چيز رو بدون عشقم هميشگيه... چه تو بموني چه نموني....چه در كنارت باشم و چه نباشم....دلم پر شده از حرف ها و آرزوهايي كه گفتنش هم برام سخته ... اما مي دونم و مطمئنم كه يه روزي مي فهمي كه چيكار كردي و چه چيزهايي رو از دست دادي...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 14:17  توسط ماهک | 

قسم به عشقمون قسم همه اش برات دلواپسم
قرارنبود اين جوري شه يهو بشي همه كسم..
سلام بابايي.. مي دوني بزرگترين چيزي كه مي تونه بهم ضربه بزنه ديدن ناراحتي توست... و سخت ترين لحظه اون لحظه ايه كه مي گي كاري نداري و ته صدات بي حوصلگي و خستگي موج ميزنه... و من نگران مي شم از اينكه نكنه داري مي ري... چي بوده كه اينجوري ته صداتو خش انداخته ... چي ناراحتت كرده... كاش مي دونستم چيه اونوقت هركاري مي كردم كه بتونم دوباره لبخندت رو ببينم... بابايي بيا و از اين پيله بيرون بيا... بخند محكم باش... هيچ چيزي تو دنيا ارزش اين رو نداره كه بخواي سلامتي ات رو... روحيه ات رو بخاطرش از دست بدي...
اگه مي دونستي كه تك تك نفس هام به لبخندهاي تو بسته است باز هم لبخندتو ازم دريغ مي كردي....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 12:50  توسط ماهک | 

عطر حرفای قشنگت عطر یک صحرا شقایق
تو همون شرمی که از اون سرخه گونه های عاشق

سلام بابایی امشب یواشکی از درسا سری زدم به کتاب چهل نامه ی کوتاه آقای نادر ابراهیمی بعد دلم خواست بیام اینجا و برات بنویسم از اون چیزایی که دلم می خواد بخونی ... خودم بخونم .. و همه ی دوستامون بخونن...
...بی پروا به تو می گویم که دوست داشتنی خالصانه, همیشگی و رو به تزاید دوست داشتنی است بسیار دشوار- تا مرزهای ناممکن. اما من, نسبت به تو , از پس این مهم دشوار به آسانی برآمده ام چرا که خوبی تو, خوبی خالصانه, همیشگی و رو به تزایدی است که هر امر دشوار را بر من آسان کرده است و جمیع مرزهای ناممکن را فرو ریخته...
... در شرایطی که امکان وصول به قضاوتی عادلانه برای همه کس وجود ندارد, این مطلقا مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند؛ بلکه مهم این است که ما, در خلوتی سرشار از صداقت, و در نهایت قلبمان , خویشتن را چگونه داوری می کنیم....
... قایق کوچک دل به دست دریای پهناور اندوه مسپار! لااقل بادبانی برافراز, پارویی بزن, و برخلاف جهت باد, تقلایی کن! سخت ترین توفان, مهمان دریاست نه صاحبخانه ی آن. توفان را بگذران
... ارزش نهایی هر زندگی در حضور لحظه های سرشار از احساس خوشبختی در آن زندگی است...
... قول می دهم در جهان قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را به کینه بدل کند. و این نشان می دهند که جهان, با همه ی عظمتش, در برابر قدرت عشق, چقدر حقیر است و ناتوان...
... خوشبختی, ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر... به همین سادگی, به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...
وخیلی جملات دیگر که بعدها برات می نویسم.. دوستت دارم بخصوص حالا که چشمای زیباتو روی هم گذاشتی و داری با پادشاه هفتم شیرموز می خوری....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:50  توسط ماهک | 

مي رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا مي مونه
يه خبر بسيار ناراحت كننده درباره از دست رفتن يه نويسنده ي بسيار خوبمون شنيدم.. آقاي نادر ابراهيمي كه خيلي ا ز نوشته هاش هيچوقت از يادم پاك نميشه... به خصوص چهل نامه ي كوتاه به همسرم... تناژ مهربون ولي استوار صداش هنوز هم تو گوشمه.. و يادآوري طنز نهفته در كلامش... (قايق دلت را هيچگاه به دست درياي اندوه مسپار...قهر دو قفله كردن دري است كه زماني به ناچار بايد گشوده گردد... ) و خيلي جملات ديگه اي كه درسهاي زندگي من و خط مشي هام رو در دوره شكل گيري ام ساخت... احساس مي كنم استاد بزرگي رو از دست داديم.. صبوري و مهربونيش در راهنمايي كردنت.. و آموزش دادن هاش و .... بعيد مي دونم با خاطراتش هيچوقت از ياد بره....يادش و نامش گرامي باد..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 13:7  توسط ماهک | 

مرا امید وصال تو زنده می دارد
و گرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

لبخند می زنم و دلم رو به تمام امیدواری ها خوش می کنم... چشمامو می بندم و تصویر رویامو دوباره و دوباره دوره می کنم... بی نیازاز واقعیتی که در اطرافه... به خودم قول می دم که رویام همون واقعیته... و غرق می شم...و می ترسم از زمانی که چشم باز کنم... و لبخند نزنم.. می ترسم که از راه برسه اون چیزی که نباید برسه... و وقتی که مثل همیشه برگردی... چیزی ازش باقی نمونده باشه... چشماتو واکن و بیا... می ترسم خیلی زودتر از اونچه که فکر کنی دیر بشه...همه چیز اونقدر سرده که بعضی وقتا فکر می کنم گرمایی می تونه وجود داشته باشه... چرا سرد شدم....خورشید کجاست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:18  توسط ماهک | 

هفت آسمان را بردرم  وز هفت دريا بگذرم اي نقطه ي آغاز من
هم رهزني هم رهبري هم اين سري هم آن سري اي نور بي پايان من

صبح كه ميشه دلم مي خوادهنوز چشمام رو بهم بفشارم و بازشون نكنم تا روياي خوشي كه هر شب در كنارمي رو از دست ندم.. دلم نمي خواد صبح رسيده باشه و تو نباشي و دنياي واقعي نبودنت رو به رخم بكشه... بعد يادم مياد كه شايد فقط يه لحظه بتونم تو طول روز ببينمت... يهو چشمام باز ميشه و برقي از اميد به قلبم مي زنه... تير ميكشه و ميگه پاشو ... مي بينيش.... ... اما الان ظهره و هنوز نديدمت....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 14:3  توسط ماهک | 

دستامو که میگیری دیواری نمی مونه
هر واژه غزل میشه تو خلوت این خونه
سلام بابایی و سلام به همه ی دوستای گلم...
از اونجا که فصل امتحانات داره شروع میشه شدیدا مشغول خواندن دروس می باشم... واسه همین فرصت نمی کنم که زیاد بنویسم یا اینکه کامنت هاتون رو جواب بدم ... اما بخدا کامنت هاتون رو می خوانم.... سعی می کنم هر یه روز درمیون یا دو روز درمیون بیام و بنویسم اما قول نمی دم... و اما
دستام داغ داغ بود .. وقتی تو دستات گرفتیشون خنکی کف دستات رو نوشیدم... سیرابم کردی .. دلم می خواست چشم هام رو روی هم بذارم و حل بشم... اما گرمای هوا اجازه نمی داد ... بیشتر سعی داشت تا بخارم کنه...
پ.ن- من پسر خوشگل دیدم اما بهت نمی گم چون می ترسم بچسبی به سقف و سوزن لازم بشی...بابایی خیلی دوست دارم ها...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:18  توسط ماهک | 

از خود گذشتم تا که تو از پیچ و خم ها بگذری
لب بستم از گلایه تا از سر غم ها بگذری
گوشه گرفتم تا که تو با دنیا دمساز بشی
پایان گرفتم تا که تو دوباره آغاز بشی

منتی نیست .. حتی صحبتی نیست... نمی دونم چرا وقتی این آهنگ رو گوش دادم.. یه لحظه فکر کردم این سرنوشت من بوده... انتخاب من بوده... دوبار آهنگ رو ازابتدا تا انتها گوش کردم و بعد فکر کردم اصلا آهنگ مثبتی نیست.. هرچند دلم نیومد که پاکش کنم... دلم نمی خواد امشب هم مثل تمام شب های دیگه نخوابم.. یا نیمه شب از خواب بپرم ...اما تو چی .. تو چی دلت می خواد...اصلا یادته؟؟؟!!! اصلا مهمه؟؟؟!!! نباید گلایه کنم اما انگار بدنم دیگه تحملش رو نداره... دلتنگم ... اما حتی اجازه نمی دی درباره اش صحبت کنم... برات نگرانم اما جراتش رو ندارم که باهات حرف بزنم... نمی دونم این پیله کی شکسته میشه... کی این طلسم از بین میره... خدایا خودت اون بالایی و از ته دلم خبر داری ...پس نیازی نیست که چیز دیگه ای بگم... خودت صدامو می شنوی مگه نه... خدایا هرچی آه کشیدم بی اثر باشه.. خدایا نمی خوام واگذارش کنم...نمی خوام صدمه ای ببینه ... خدایا تو بزرگی از قلب من بگذر.... از کوچیکیش بگذر... خدایا کمکش کن که راهشو پیدا کنه.. کمکش کن در جایگاهی قرار بگیره که باید... جایگاهی که بهترین جایگاهه....
پ.ن- نوشته های امروزم رو به حساب درد دل های درهم یه آدمی که فشار زیادی رو داره تحمل می کنه بذارین و اصلا به دل نگیرین... قول می دم تا فردا دوباره همون ماهک شاد و سرحال بشم...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 22:36  توسط ماهک | 

حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه....
بابایی عزیزم.. با اینکه کلی دلخورم از اینکه باهام نیومدی .. اومدم اینجا تا همه چیز رو بنویسم همه ی اتفاقایی که توی این دیدار مجدد من و همه بچه های دانشگاه قدیم افتاد... برام جالب بود که خیلی از کسایی که فقط به اسم می شناختمشون رو توی جمع می دیدم.. و برام جالب تر بود که خیلی از اونا منو می شناختن اما من به یادشون نمی آوردم.. این تجدید دیدار منو برد به اون دورانی که یه دختر پرانرژی بودم که حاضر نبودم به هیچ پسری رو بدم که به دو قدمیم نزدیک بشه.. همون ماهک لجبازی که هیچ پسری جرات نداشت بهش پیشنهاد دوستی بده..... این تجدید دیدار خیلی چیزها رو برام دوباره زنده کرد.. اینکه چقدر آدم توی دنیا هست که هنوز هم دوستم دارن و من هم دوستشون دارم... و اینکه هر کدوم از ما این چند سال رو چطور گذروندیم چقدر تغییر کردیم.. چقدر پیشرفت کردیم و چقدر فرصت هامون رو از دست دادیم... جای تو خیلی خیلی خالی بود...حس می کنم از این تجدید دیدار کلی انرژی گرفتم ...فقط جای تو خالی بود... که گفتی خواب بودی و بعد...

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:57  توسط ماهک | 

اونقدر از تو می گم که به یمن اسم تو توی آسمون عشق رنگین کمون پیدا بشه
اونقدر عاشق می شم که تو سرزمین عشق بعد مجنون یه نفر صاحب نشون پیدا بشه
تا حالا شده غذایی بخورین یا میوه ای که طعمش براتون یه حس خاص رو تداعی کنه... طعم کندر یا سقز برای من یادآور شیرین ترین لحظه های عمرمه... لحظه هایی که همدیگر رو می خواستیم و غرق عشق بودیم... و امروز بعد از مدت ها دوباره این طعم رو تست کردم... از صبح انگار که هنوز هم در آغوش توام.. انگار که هنوز هم مثل قدیما من رو اونقدر می خوای که نتونی دوریم رو تحمل کنی... که بهم اعتراض کنی که چرا بهت زنگ نمی زنم... یا اگه پیشت نبودم کجا بودم... اگه یه روز نبینیم باز هم دلتنگ بشی... طعم همون عشق به قول خودت بچه گونه و ساده و شجاع ... که از هیچ چیز جز جدایی نمی ترسید... عشقی که بر پایه ی اعتماد محض بود و خواستن محض ... یاد اور اون موقعی که منو با همه ی خوب و بدم ... با همه ی اونچه که هستم می خواستی.. من رو و نه کس دیگه ای رو.. بابایی اون احساسا خیلی شیرین بود... اما اونچه که الان دارم شاید قوی تر از اون موقع ها باشه... می دونی اون موقع فقط یه حس بود... بدون فکر بدون اعتقاد بدون ایمان.. اما الان اونچه که دارم ایمانه.. هدفه و عشقه... عاشقت بودن .. دوست داشتنت.. شاید ساده نباشه.. اما شیرینه... بعید می دونم کسی تا حالا این تجربه رو در مورد تو داشته باشه... درسته که خیلی ها دور و برت هستن... اما بعید می دونم تاحالا کسی تو رو برای خودت خواسته باشه... نه برای امکاناتت... نه حتی برای زیباییت....راستی تا حالا فکر کردی که منو برای چی می خوای؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 23:17  توسط ماهک | 

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی بهم سازیم و بنیادش بر اندازیم...
کی جرات کرده که بابایی منو ناراحت کنه... هرکی این کار رو کرده با من طرفه و مطمئن باش نمی ذارم راحت بشینه... منتظر یه فرصتم تا جواب تمام کاراشونو بدم... صبر داشته باش عسلی همه چیز درست میشه...
بابایی حالا که داری شام می خوری... دلم می خواد بیام بشینم رو به روت و غذا خوردنت رو نگاه کنم...و با هر لقمه غذایی که می خوری احساس انرژی بکنم... از اولین باری که با هم رفتیم بیرون یادمه که دیدن غذا خوردنت رو دوست داشتم..وقتی که غذا رو قورت می دی حرکت سیب گلوت رو دنبال می کنم.. دلم می خواد مسیر حرکت غذا رو از روی پوستت لمس کنم ... می دونی هربار که پوستت رو لمس می کنم حتی اگه فقط در سطح یک دست دادن کوتاه باشه.. یا برخورد خیلی کوتاه تر... احساس می کنم اون قسمت از پوستم از هم می شکافه و می خواد اون حس برخورد رو تو خودش نگه داره... نمی دونم تا حالا کسی تونسته اون عشقی رو که من نسبت به تو دارم تجربه کنه.. اگه اینطور باشه اونم می فهمه که این دنیا چقدر زیباست... و اصلا زندگی بدون این حس معنی نداره...
پ.ن- گچ پام رو باز کردم... آخ جووووووووووون ده جلسه فیزیوتراپی دارم...و تا دو هفته نباید رانندگی کنم...اما من امروز تا مطب دکتر رو خودم پشت رل نشستم .. انقده مزه داشت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 23:48  توسط ماهک | 


مي نويسم باز دوباره توي نامه هام ستاره
براي رهايي من عشق تو بر من بباره
چرا فكر مي كنند براي نوشتن ازتو بايد به دنبال بهانه گشت.. آن زمان كه برايم آغوش مي گشايي خوب تر مي نويسم تا زماني كه نيستي و مي خواهم همه چيز را در خيالم سامان دهم.. وقتي كه هستي عاشقانه مي نويسم و وقتي نيستي شاعرانه.. هستنت را بيشتر عزيز مي دارم .. چرا كه هستنت حجمي از عشق را به قلبم مي بخشد.. انگار كه قلبم مي خواهد وسعت دنيا را در خود جاي دهد... دوستت دارم ها را رنگ و بويي تازه تر بده... شب را تا صبح در كنارت به سر بردن شيرين تر است يا با يادت .. نمي دانم ... آنقدر در تو حل گشته ام كه معناي دوري و فاصله رنگ باخته..


دوست خوبم بلوت (ابر کوچولوی مهربون) همه رو به يه بازي دعوت كرده كه منم ميخوام توش شركت كنم اما كمي تغييرش دادم واسه خودم... بازي به اين صورت هستش كه ده تا چيزي رو كه دوست داريد نام مي بريد... همه ي پيوندهاتونم مي تونن تو بازي شركت كننن...خب حالا شروع مي كنيم...
1- انسان ها و انسانيت رو
2- دوست داشتن و عشق ورزيدن
2- خانواده ام و بابايي
3- كتاب خواندن و فيلم ديدن
4- رقصيدن و ورزش كردن
5- آواز خواندن
6- كمك كردن
7-  شيريني تر و كيك خامه اي
8- شعر گفتن و نوشتن
9- عدس پلو- ماكاروني- خورشت آلو اسفناج
10- خاله سوسكه

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 13:44  توسط ماهک | 

عشق شوري در نهاد ما نهاد
جان ما در بوته ي سودا نهاد
فتنه اي انگيخت شوري در فكند
در سرا و شهر ما چون پانهاد
صداي بلند قربون صدقه هام داره كار مي ده دستم... ديروز كه خونه ي خاله بودي داشتم با الي حرف مي زدم صداي خنده ات كه مي اومد انگاري همه چيز رو فراموش مي  كردم.. شانس آوردم كه با خاله صحبت نكردم وگرنه حتما يه سوتي داده بودم... دلم برات تنگ شده.. دلم ميخواست مي شد امروز مي ديدمت... دلم لك زده واسه يه خواب خوب و راحت... نمي دونم چرا اينقدر پراكنده مي نويسم.. شايد واسه اينكه خيلي خوابالو هستم... شايد واسه اينكه ديشب اس ام اس ندادي.. ديدم حالا كه نمي تونم برات اس ام اس بدم بيام اينجا و بهت بگم صبحت بخير عسلي... بابايي جونم دلم برات يه ذره شده... لطفا هر وقت چشماي قشنگت رو باز كردي خبرم كن.... مي دونم صداي قلبم رو حتي اگه بهت نگم مي شنوي... برات يه روز خوب رو آرزو مي كنم... و تمام شادي هاي دنيا رو.... اين حس غريب دوست داشتن تو انگار تمام زندگيم رو گرفته... تمام فكرم رو... و تمام روحم رو...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 7:24  توسط ماهک | 

خوابم يا بيدارم تو با مني با من
همراه و همسايه نزديكتر از پيرهن

دستامو روي گوشهام مي ذارم و رو به دامنه ي كوه داد مي زنم :«دوست دااااااااااااارم!» صدام توي سينه ام مي پيچه و يه حس شادي از تا نوك انگشتام بالامياد... دستامو باز مي كنم و مي دوم.. باد رو در آغوش مي گيرم... حس مي كنم كه دوباره زنده ام... تو گوشه اي ايستاده اي... نگاهم مي كني... چشمانم به لبخندت پل مي زند.. و دوباره مرا رام مي كني.. آرام ميشوم ... با نگاهت مرا به سوي خود مي كشي.. قدم قدم به تو نزديكتر كه ميشوم.. قلبم آرامتر مي شود.. در آغوشم كه ميگيري امنيت را باز يافته ام.. دلم مي خواهد تا هميشه در اين آغوش باقي بمانم...از دور صداي موسيقي به گوش مي رسد... باز صبح شده و تو تنها در خيالمي...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 17:47  توسط ماهک | 

تمام می شوم شبی فقط به من اشاره کن
بگو که با منی هنوز اشاره ای دوباره کن
امروز که چشمهامو باز کردم حس کردم که یه دنیای جدید رو شروع کردم.. دنیایی پر از شادی و سرشار از عشق... دوست داشتن و کنار هم بودن... حس کردن گرمای وجودت و مهربونی دستات...این خواستن در کنار هم بودن.. برای همیشه.. برای هر روز و هرشب... ... وثبت تمام زیبایی های دنیامون توی یه قاب دیجیتالی... و لذت بردن از در کنار هم بودن... آخ که چه حس و حالی داره این دوست داشتن های گاه و بی گاه.. این تمام شدگی... سرشار از عشق بودن.. سرشار از لذت بردن.. در آغوش تو نشستن .. خوابیدن... نفس کشیدن .. و بوی عطر تنت رو حس کردن هر چند که دورتر از من نشسته ای هرچند که همه ی کسایی که تو جمعن عطر خودشون رو دارن اما بوی تو رو توی جمع ردیابی می کردم.. و سرشار می شدم ازحس بودنت... داغ میشدم از گرمای نگاهت.. و شیطنت های گاه  و بیگاهت...



پ.ن- مهمونی دیروز خیلی خوب برگزار شد.. ماکارونی درست کردم .. دختر مهربون هم اومد خونه ی ما ... بعد همه چیز رو برداشتیم و بردیم خونه ی آفتابگردون و داداشی... بعد بابایی ام هم اومد ... خلاصه کل مهمونی ما شش نفر بودیم.. من و بابایی و ملودی و دختر مهربون و آفتابگردون و داداشی... تازه ساعت 3 ناهار خوردیم ... بعد نشستیم فیلم نگاه کردیم...بعدش یه خورده اسم فامیل بازی کردیم .. بعد هر شش تایی مون سوار ماشین داداشی شدیم و رفتیم دختر مهربون و بابایی رو رسوندیم.. بعد فکر کنید با وضعیت پای توی گچ من که نمیشه خم بشه و پای تازه از تو گچ در اومده ی ملودی و کتف بسته شده ی بابایی چطوری با دختر مهربون چهارتایی با هم پشت پراید جا شدیم.. خیابونا هم که ماشالله همه اش ترافیک... ساعت 7:15 از خونه زدیم بیرون و ساعت 11:30 رسیدیم خونه ... تازه تنها کاری که کرده بودیم این بود که بچه ها رو برسونیم هیچ جا هم نایستاده بودیم... ولی خیلی خوش گذشت کلی عکس گرفتیم...بابایی ام همه اش مواظب بود که تو ماشین جای من راحت باشه... پام درد نگیره.. خلاصه کلی لوسم کرد...بعدش هم شب تا نزدیکای 1:30 با بابایی ام چت کردم.. صدای مامان که دراومد گفتیم بریم اس ام اس بازی... که این خطوط ایران سل اجازه نداد... واسه همینم مجبور شدیم جفتمون بخسبیم.. امروز هم ساعت 11 تاز ه بیدار شدم فکر کنم بابایی ام هنوز خواب باشه.. دلم میخواست بازم می خسبیدم .. اما امتحانا نزدیکه و باید بشینم برنامه ریزی کنم.. و درس بخوانم...
پ.ن 2- بابایی عزیزم ممنونم که همراهم بودی و گذاشتی مهمونی خوبی داشته باشیم...آفتابگردون و داداشی ممنونم که اینقدر باهامون راحتین که اجازه می دین تو خونه تون مهمونی بگیریم... دختر مهربون از تو هم ممنونم که با وجود سردرد شدیدت تا آخرین لحظه صداتم در نیومد.. و ملودی جونم ممنونم که تو همه ی کارها کمکم کردی...
پ.ن3- بنا به درخواست یکی از دوستای عزیز(فرهاد بار هستی)... می خوام شروع کنم و یه داستان دنباله دار بنویسم... منتظر شروعش باشید...

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 12:40  توسط ماهک | 

تا وقتی که در وا میشه لحظه ی دیدن میرسه
هرچی که جاده است رو زمین به سینه ی من میرسه
سلام می گم که آرزوی سلامتی ات رو کرده باشم و بعد می گم درود که به پاکی و عشقت افتخار کنم... امروز یه حس و حال دیگه دارم... از شش صبح بیدارم یعنی خوابم نمی بره.. همه اش ذوق و شوقش رو دارم که میبینمت .. برام جالبه که این مهمونی رو خودم طراحی کردم... که باید براش برنامه ریزی کنم... دلم می خواد به همه خوش بگذره.. و همه خوب باشن... دلم خیلی برات تنگ شده عسلم.. منتظرم که چشمای خوشملت رو باز کنی و بهم بگی که چطوری که دیشب رو خوب خوابیدی... به من که دیشب خیلی خوش گذشت.. اما احساس می کنم این ارتباط ایران سلی یه کوچولو مشکل داره چون اینقدر پیام هامون دیر به همدیگه میرسه که آدم کلافه میشه...  و اما عشق..
دیشب به حرفهایی که با هم زدیم خیلی فکر کردم... ممنونم که شکم رو برطرف کردی... ممنونم که منو محرم اسرارت دونستی.. و ممنونم که مثل همیشه راستش رو گفتی... آخ بابایی کاش می دونستی و می تونستی بفهمی که چقدر دوستت دارم... و اینکه به این دوست داشتنم افتخار می کنم... مهم نیست دیگران چی می گن.. مهم نیست که چه اتفاقهایی می افته... این عشق با هر اتفاقی قوی تر میشه... پخته تر میشه... و استوارتر...
پ.ن- اونقدر از دیدنت خوشحالم که می خوام همه ی دنیا رو خبر کنم ... صبح بابا ازم پرسید چته امروز چرا اینقده خوشحالی ... یهو داشت از دهنم می پرید که بگم آخه می خوام بابایی مو ببینم... که حرفمو خوردم... (خدایا ممنونم که نذاشتی سوتی به این عظیمی بدم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 10:24  توسط ماهک | 

صبحست ساقيا قدحي پرشراب كن
دور فلك درنگ ندارد شتاب كن
نمي دونم هنوز خوابي يا چشماي قشنگت رو باز كردي و داري به روي دنيا لبخند مي زني... امروز صبح خيلي خوبي بود... هرچند خيلي خسته ام و تازه ساعت 4 تونستم بخوابم ... اما ساعت 5 كه اس ام است رسيد فهميدم كه ديشب تو هم بيدار بودي... يا حداقل به فكرم بودي... اين بي خوابي هاي شبونه امونم رو بريده... از اونور هم ساعات كاري طولاني ديگه برام رمق نذاشته.. اما صبح با يه ذوق و شوقي سر كار اومدم... اينكه مي دونستم امروز هم مي تونم ببينمت... و بيشتر از همه اينكه فردا مي ريم بيرون و يه دل سير بابايي مو مي بينم.. نمي دوني چقدر دلم تنگه واسه اينكه دستاتو تو دستام بگيرم... كنارت توي ماشين بشينم و هي نيگات كنم... هي نيگات كنم .. تو هم برام تعريف كني.. از اتفاقايي كه افتاده .. از همه ي چيزهاي خوب... و بعد من غرق تو میشم.... غرق خوبیهات ... غرق مهربونی ته صدات ... غرق صحبتهای شیرینی که می کنی... صدایی که برام مثل یه رویا مثل یه لالایی زیبای دوران کودکی می مونه... و انوقته که دلم می خواد تو آغوشت باشم و برام حرف بزنی و طنین صدات رو که توی سینه ات می پیچه گوش بدم... و بعد حس کنم که امن ترین جای دنیا همین جاست... و بودن یه لحظه در این جا و حس کردنش شاید بتونه معنایی باشه برای هزاران لحظه ی بی معنی دیگه....


پ.ن- يكي از دوستاي گلم تو وبلاگ برامون دعا كنيد نياز به كمك همه مون داره.. كار زيادي ازمون نمي خواد فقط يك ساعت وقت كه براي نامزدش كه ناغافل دچار سرطان خون شده دعا كنيم.. اگه دوست داشتيد كمك كنيد كافيه به وبلاگش سر بزنيد

اينجا كليك كنيد تا به وبلاگ اين دوست عزيز بريد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 7:20  توسط ماهک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
پیوندها
ماهي سياه كوچولو
دنياي عاشقانه ها
کارگاه شعر میعادگاه
تو را می سپارم به مینای مهتاب
توت فرنگی (خانواده ی سه نفره ی من)
ديگه تنها نيستم
درد دلهای یک خسته در نفس های آخر عاشقانه
مارکوپولو
چرند و پرند
خان
گلادیاتور بدون سپر
دنیای من
آن شرلی با موهای مشکی
دو کبوتر عاشق
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
سکوت شب
تپش های عاشقانه ی قلبم
کاغذ بی خط
دوست دارم با دل و جون
چه اتهام عجیبی ما جنون داریم
نزدیک شو اگرچه نگاهت ممنوع است
پاکت نامه
با تو دوباره زن شدم
خاطره
شیطونک شاکی
دنیای بلوری
آقا اجازه!
شب های لیمویی
اندیشه های یک مرد
ورود عموم آزاد!
سه شنبه خاکستری
کافی شاپ دو نفره
با من تا انتهای عشق برقص
الهام الهی
با عشق در سایه سار بهشت
ماه تی تی
غروب دل انگیز
در اوج تنهایی
حسرت اشک
بلوف
پولک آبی
خرها عمر دراز دارند
عکس های عاشقانه ی من
دنیای جدیدترین مدها
میعادگاه زیباترین ترانه ها
هلو خانم
چشمان خیس من
شرح درد اشتیاق
بلفی
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
رایحه عشق
مسافر دشت شقایق
عشق به لطافت و پاكي پرنيا
خاطرات یک دختر فراری
ديوانه داره از قفس مي پره
ترنم عشق
بلوت (ابر کوچولوی مهربون)
داستان عشق
پريناز
روزهاي سبز من.
خوش اومدي ....!
هنوز چیزی کم است
تلخ و شیرین(به تو چه!)
اعترافات عريان مليسا
گل سرخ
رپ بازی
من و ني ني گوگولي
پرسه و پستوش
آخرین نگاه
وبلاگ خلیل جوادی
عشق گمشده
درددلهای من
ورق پاره ای از دفتر زندگی
افسون کودک طبیعت
تویی که دوستت خواهم داشت...
شب عاشقونه من
می خوام خودم باشم
سه نقطه
خانم خونه
موميايي حسود
گابريل
اعترافات يك نازنين
خونه جديد خاطراتمون
طعم خوشبختی
سفير عشق
مزرعه مترسک و کلاغ
بی انتها
عروس دريايي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


Free Glitter Graphics

کد آهنگ