![]() |
![]() |
|
| یه شروع دوباره |
|
بیا که توبه ز لعل نگار و خنده ی جام حکایتیست که عقلش نمی کند تصدیق هربار که می خوام کنار بکشم یه سر به جناب حافظ می زنم و اون منو باز هم تشویق به صبوری می کنه بیتی که بالا نوشتم یکی از اون تشویق هاست و اما اولین قول ....
یک هفته بود که دست و بالم به هیچ کاری نمی رفت.. همینطوری کز کرده بودم گوشه ی اتاق و خیره شده بودم به مورچه ای که داشت از دیوار بالا می رفت یا گرد و خاکی که توی هوای اتاق می رقصید... یا .... حتی حس و حال خوابیدن رو هم نداشتم.. از وقتی که رفته بود یه هفته گریه کرده بودم و هفته ی دوم رو تو حال بی خبری به سر می بردم... دائم به خودم می گفتم بر می گرده... مگه میشه همیشه رفته همیشه هم برگشته ... اونا دروغ می گن... چشماشون اشتباهی دیده ... و بعد بازم.... پ.ن- از دوستایی که دست به قلمن و دوستایی که دست به قلم نیستن خواهش می کنم اگه دوست داشتن داستان رو ادامه بدن می خوام ببینم دنباله هایی که اونا می نویسن چقدر به حس من و دنباله ی خودم نزدیکه ...
و دومین قول
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 13:23 توسط ماهک |
|
|
بايد پارو نزد وا داد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 10:58 توسط ماهک |
|
|
سردمه مثل آغاز زمان يخ كردم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 15:57 توسط ماهک |
|
|
من مست مي عشقم هشيار نخواهم شد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9:31 توسط ماهک |
|
|
به تن کن پیرهنی رنگ محبت بگو با من که با من زنده هستی دیروز تولدم بود... خیلی هم خوش گذشت هم دیروز هم پریشب.... اگه نیومدم و چیزی ننوشتم به دلیل سردرد و سرگیجه ی شدید بود... واسه همینم الان هم اگه خیلی قاطی پاتی نوشتم به بزرگواری خودتون ببخشید... واسه ی تولدم اولش بابایی و ملودی کلی برنامه ریزی کرده بودن که بریم فرحزاد که خیلی دیر شد واسه همینم آفتابگردون گفت بیاین بریم خونه ی ما و خلاصه من و آفتابگردون و ملودی و دختر مهربون با هم رفتیم خونه ی آفتابگردون اینا و داداشی هم که زودتر رسیده بود یه سر و سامونی به وضعیت خونه داده بود بعدش هم رضا و کارتیو (دوست جدید ملودی و دوست قدیمی بابایی) اومدن خونه ی آفتابگردون اینا و خلاصه کلی زدیم و رقصیدیم و تولد بازی کردیم و شیطونی کردیم تا ساعت ۱۱:۳۰ که همه متفرق شدیم از آفتابگردون و داداشی یه عطر خوشبو گرفتم ... ملودی و دختر مهربون و کارتیو هم بهم سه تا قاب عکس به هم چسبیده دادن... خلاصه کلی خوش گذشت .. کلی کیک بازی پ.ن- اول ملودی کوچولوی خودم مرسی که با بابایی کلی برنامه ریزی کردی ... مرسی که به فکرم بودی پ.ن۲- آفتابگردون جونم مرسی که همه چیو زود سر و سامون دادی .... مرسی که گذاشتی خونه تو بهم بریزیم... مرسی به خاطر اینکه خواهر خوب خودمی و اینقدر دوستم داری.... تو تمام این سال ها کنارم بودی .... پ.ن۳- دختر مهربون عزیز مرسی که اومدی... مرسی که کلی زحمت کشیدی و تو این گرما دنبال کادو گشتی و ... کنار ملودی بودی و بهش کمک کردی... مرسی که با همه ی گرفتاریا تا لحظه ی آخر سعی کردی کمکم کنی که به همه خوش بگذره... پ.ن۴- داداشی جونم مرسی که اجازه دادی بیایم خونه تون ... مرسی که صبور بودی .... مرسی که اینقده مهربونی که می ذاری من و رضا تو جمع خانواده و در کنار شما ها باشیم... و مرسی برای کیک تولدم.... پ.ن ۵- کارتیو عزیز... ممنونم که با اینکه اینقدر دیر خبرت کرده بودن و اینقدر از دستمون عصبانی بودی پ.ن مخصوص- بابایی عزیزم ... حالا نوبت تشکرات مخصوص از جنابعالیه.... نمی دونم چی بنویسم که همه ی تشکرامو نشون بده...عزیز دلم مرسی که اینقدر زحمت کشیدی... مرسی که یک ماه با ملودی برنامه ریزی کردید تا این شب قشنگ رو برام بسازین....مرسی که سعی کردی همه رو سر حال بیاری... مرسی که با اینکه از سوسول بازی خوشت نمی اومد با هام رقصیدی ... آخ اگه بدونی چه کیفی داشت ... حس کردن گرمای دستات دور کمرم...و گذاشتن سرم روی سینه ات و نفس کشیدن عطر تنت.... مرسی که موشک رو بهم دادی هر بار که نگاش می کنم یاد تو می افتم و حس می کنم یه قسمتی از وجود تو در کنارمه انگار که خودت کنارم باشی... حس می کنم که تو هستی و دیگه تنها نیستم... عسلی مرسی ... این قشنگ ترین هدیه ای بود که می تونستی بهم بدی..... یه هدیه ی خاص و دوست داشتنی... پ.ن آخری - خدایا ممنونم از همین امروز ظهر قولم رو عملی می کنم تو هم کمکم کن که این بار تا آخرش پاش وایسم.... و نامه - خیلی دلم تنگ شده بابایی با اینکه تا شنبه بر می گردی اما عین این دیوونه ها شدم دوباره ... زود بیا سالم بیا سلام منم به دریا برسون.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:53 توسط ماهک |
|
|
داره كار ميده دستم تو خلوت شبونه سلام بابايي... شايد نبايد هيچوقت اينو بهت مي گفتم... چون ديدم كه بارها و بارها از اين حرفم به ضررم استفاده كردي... اما بازم نمي تونم پنهانش كنم كه چقدر دوستت دارم.. و چطور وقتي كه هستي همه عصبانيت ها و دلخوري ها و.. همه چيز پاك ميشه و من دوباره مثل دخترهاي تازه بالغ عاشق نگاهت مي شم.. سرخ مي شم و سرم رو مي اندازم پايين... ديشب با اينكه كلي گريه كردم و بعد كلي بغض داشتم اما وقتي كه ديدمت انگار همه چيز فراموش شد و وقتي كه بودي همه چيز خوب بود.... وقتي كه آروم دستت رو گرفتم تا ببرمت دم ماشين... وقتي كه داشتيم پشت سر اون دوتا كبوتر نشكفته حرف مي زديم... وقتي كه كارتيو رو بخاطر اذيت كردن من دعوا كردي... و قراري كه گذاشتيم... منكه دارم لحظه شماري مي كنم كه اون روز برسه... تو هم مثل من لحظه ها رو بشمار.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:17 توسط ماهک |
|
|
تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافريست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 17:50 توسط ماهک |
|
|
الهی که شفا پیدا کنی تو ... واسه دردات دوا پیدا کنی تو... تو این دنیا که بی وفایی رسمه... رفی پ.ن- نتونستم چیز دیگه ای بنویسم فکر کنم خودش تموم حس و حالمو نشون بده... هرچند چه فرقی نمی کنه به هرحال تو که نوشته هامو نمی خونی.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 22:45 توسط ماهک |
|
|
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم.... بابایی عزیزم.. خیلی ممنون برای همه چی.. برای اینکه تو اون شرایط سخت در کنارم بودی... برای کمکی که بهم کردی و برای تمام نصیحت های مهربانانه ات... هیچوقت فکر نمی کردم اینطوری ناتوان بشم.. ترسیدم مثل اون بار که تو پارک افتادم دوباره از حال برم و یهو بزنم به یکی اما خوشبختانه اتفاقی نیفتاد... هنوزم سرگیجه دارم و زیاد نمی تونم پشت سیستم بشینم اما باید می اومدم و می نوشتم که ... عسلی مرسی مرسی مرسی..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 20:35 توسط ماهک |
|
|
چرا بايد به ناخوش بگذرانم خوشترين را هم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:1 توسط ماهک |
|
|
سلام بابایی نمي دونم چي شد كه يهو دلم خواست بيام وفقط ترانه بنويسم.... انگار كه با ترانه حرف بزني... و شعر كلام تو باشد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 12:44 توسط ماهک |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:3 توسط ماهک |
|
|
من با تو خوشم تو خوشی با دل من از دست من و تو غصه هام خسته می شن.... اینکه من و تو از در کنار هم بودن ... شاید بعضی اوقات لذت می بریم... شاید نشون دهنده ی این نباشه که برای هم ساخته شدیم... اما نشون میده که یه گوشه هایی از روحمون به هم پیوند خورده... شاید به نظر بیاد که این وابستگی به روح تو تنها از طرف من باشه.. اما مطمئنم که روح تو آن چنان به روحم گره خورده که حتی غرور و عصبانیت هم نمی تونه این گره رو باز کنه... دوست دارم بابایی ..... به اندازه ی تمام بهانه های بی دلیل آدمی... به اندازه ی تمام دوست داشتن های بی بهانه ی عاشقان.. و به همان اندازه که خدا ظرفیت این حس را در درونم نهاده...می دانم که تو نیز مرا بی بهانه دوست می داری چرا که اگر برایش بهانه ای یافته بودی تا بحال اعتراف کرده بودی... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:17 توسط ماهک |
|
|
پ.ن- کلام تندم را به دل نگیرید ... گاهی اوقات من نیز اسیر وسوسه های زمینی می شوم و خشمگین... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 14:44 توسط ماهک |
|
هزار و یک شب من پر از صدای تو بود....
هزار و يك شب گذشته و منتظر هزار و يك شب ديگه هم كه باشم و نباشم حضور تو رو در كنارم حس مي كنم... ميگن فرشته اي... ميگن بهشت رو براي تو ساختن... ميگن معناي كامل عشق رو تو وجود تو ميشه ديد... و هزار تاميگن ديگه.... چشمامو بستم و فكر مي كنم به لحظه هايي كه در كنارت داشتم ... به عبورمون از ميان تنگناها و بزرگراه هاي زندگي ... به اينكه بودي و نديدمت... به اينكه هستي و يادم ميره نگات كنم... اما يادمه كه هميشه در گوشه گوشه قلبت... در گذر تمام لحظه هات من رو در نظر گرفتي... و اينهمه گذشت و اينهمه گذشت و اينهمه.....واژه ها رو گم مي كنم و مثل هميشه اونقدر احساساتي شدم كه از پشت مه نمي تونم واژه ها رو ببينم.... فقط همين يه جمله ماماني ممنونم براي همه كارهايي كه برام كردي... و براي همه ي دوست داشتنهايي كه بهم ياد دادي... و بخاطر تمام صبوري هات... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 15:29 توسط ماهک |
|
|
عشق من تموم آرزوي من چي ميشه يه بار نگاه كن تو چشام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 13:27 توسط ماهک |
|
|
قصه از كجا شروع شد از گل و باغ و جوونه پ.ن- ممنونم از همه دوستايي كه نگرانمون شدن... اونچه كه بود براي من و در ذهن من حداقل فعلا حل شده.. بابايي خواسته نامعقولي از من نداشته ... در واقع چيزي از من نخواسته كه نتونم براش برآورده كنم يا از نظر شرعي مشكلي داشته باشه... مي خواستم اينجا توضيح داده باشم كه سوالی تو ذهن هيچ كسي درباره بابايي ام ايجاد نشه.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 18:3 توسط ماهک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|