تبليغاتX
دوباره ها
یه شروع دوباره

بیا که توبه ز لعل نگار و خنده ی جام

حکایتیست که عقلش نمی کند تصدیق

هربار که می خوام کنار بکشم یه سر به جناب حافظ می زنم و اون منو باز هم تشویق به صبوری می کنه بیتی که بالا نوشتم یکی از اون تشویق هاست یادم هست که قول داده بودم یه داستان دنباله دار رو شروع کنم (به توصیه ی جناب فرهاد خان) یادم هست که قول داده بودم عکس های موشک رو براتون بذارم و همچنین هنوز یادم هست که قرار بود یه سری آهنگ براتون بذارم ... و این بار واقعا می خوام قول هام رو عملی کنم اما یکی یکی ...

و اما اولین قول ....


یک هفته بود که دست و بالم به هیچ کاری نمی رفت.. همینطوری کز کرده بودم گوشه ی اتاق و خیره شده بودم به مورچه ای که داشت از دیوار بالا می رفت یا گرد و خاکی که توی هوای اتاق می رقصید... یا .... حتی حس و حال خوابیدن رو هم نداشتم.. از وقتی که رفته بود یه هفته گریه کرده بودم و هفته ی دوم رو تو حال بی خبری به سر می بردم... دائم به خودم می گفتم بر می گرده... مگه میشه همیشه رفته همیشه هم برگشته ... اونا دروغ می گن... چشماشون اشتباهی دیده ... و بعد بازم....

پ.ن- از دوستایی که دست به قلمن و دوستایی که دست به قلم نیستن خواهش می کنم اگه دوست داشتن داستان رو ادامه بدن می خوام ببینم دنباله هایی که اونا می نویسن چقدر به حس من و دنباله ی خودم نزدیکه ...


و دومین قول

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 13:23  توسط ماهک | 

بايد پارو نزد وا داد
بايد دل رو به دريا داد
خودش مي بردت هرجا دلت خواست
به هرجا برد بدون ساحل همون جاست

من برگشتم... درواقع جايي نرفته بودم.. هر روز سر مي زدم .. اما نمي خواستم بنويسم...بخدا انقده نوك انگشتام مي خاريد واسه اينكه روي كي بورد بذارمشون و بنويسم.. اما بايد خودم رو رها مي كردم تا ايمانم رو پيدا كنم.. و ديروز بعد از مدت ها اين اتفاق افتاد... و چقدر چسبيد در آغوش خدا بودن... خودم رو دربست در اختيارش قرار دادم.. من آدم زميني يه موقع هايي كه ياد بزرگي و مهربوني خدايي اون مي افتم شرمنده مي شم كه با معيارهاي زميني خودم سنجيدمش ... خدايا بزرگيت رو شكر... مهربونيت رو شكر... بخشندگيت رو شكر...داده هات رو شكر و نداده هات رو شكري مضاعف...
اما دليل آنكه رفتم... نياز به دوري از فكر كردن بود.. رفتم كه خودم رو غرق زندگي كنم و پيدا كنم.. حس مي كنم خودم رو گم كرده بودم... و شايد خيلي خسته بودم.. اما ديروز دوباره به يقين رسيدم.. دوباره آرامش رو در آغوش مهربونش تجربه كردم... و يادم افتاد كه قراره ماموريتم در اين دنيا و شايد دنياهاي ديگه چي باشه...
پ.ن- ممنونم كه نگرانم بوديد.. به زودي ميام و بيشتر مي نويسم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 10:58  توسط ماهک | 

سردمه مثل آغاز زمان يخ كردم...
ميخوام تا زماني كه ايمانم رو دوباره به دست نياوردم ننويسم... ديدين آدمايي كه يه بيماري بسيار سنگين مي گيرن و توي رختخواب مي افتن ... ضعيف مي شن و طول مي كشه تا بتونن دوباره روي پاي خودشون بايستن... يا كسايي كه يه خبر بد رو ناگهاني بهشون مي دين شوكه ميشن و طول ميكشه تا از حالت بهت در بيان... من الان تو همون برزخم... بذارين خودمو پيدا كنم ميام و براتون مي گم كه چه ها بر من گذشته... حس مي كنم بايد برم تو پيله ي خودم... شايد بايد حرفامو سبك و سنگين كنم و بعد بگم...
پ.ن- ديروز انقدر آهنگ غير مستقيم رو گوش دادم تا بارون بند بياد ... يعني در واقع عقده ي ابرا باز بشه و بارششون تموم شه....اما بازم نشد... آخر سر مامانم اومد گفت اينو خاموشش كن خودتو كشتي... ركورد شيكوندم 3 ساعت پشت سرهم باريدم...ابر دلم ديروز ركورد شيكونده ..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 15:57  توسط ماهک | 

من مست مي عشقم هشيار نخواهم شد
وز خواب خوش مستي بيدار نخواهم شد
راست مي گن كه هركي كه عاشق مي شه انگار كه به خواب رفته باشه .. دنيا رو تو يه سطح انرژي ديگه مي بينه... ديدي كه تو خواب به خيلي از چيزها واقفي شايد نتوني به زبان بياري اما مي بينيشون حسشون مي كني و مي فهميشون... عشق هم همينطوري پرده ها رو از جلوي چشمت كنار مي زنه... حس ديگران رو مي فهمي ... و اونوقته كه بايد انتخاب كني... اينكه مثل بقيه آدماي عادي وانمود كني كه نمي بيني و از كنار ديدن هات بگذري.. يا اينكه براساس ديده هات عمل كني... البته يه راه ديگه هم هست كه خيلي سخت تره .. اينكه اين دو تا رو در كنار هم داشته باشي.... بعضي وقتا گيج ميشم از اينكه از كدومشون بايد استفاده كنم... مي دوني سختيه اينكه مي فهمي و مي بيني و دليل رفتاراي آدما رو مي دوني در اينه كه اگر هم بخوای وانمود کنی که ندیدی انگار که داری دروغ می گی عذاب وجدان می گیری... مثلا وقتي مي دوني كسي داره بهت دروغ ميگه و بايد وانمود كني كه راست مي گه...... بگذريم من خودم تو اين حكايت موندم...
دو سه شبه كه بازم دارم خواب مي بينم اما نمي دونم برات تعريف كنم يا نكنم.. خوابام خوبن بخصوص اينكه همه اش خواب مادر رو مي بينم... انقده چيزها بهم گفته كه مخم داره مي تركه... اما اصلش اينه كه بايد صبور باشم ... و بذارم هرچيزي به موقعش معلوم بشه... ...
پ.ن- از همه ي دوستايي كه تولدمو تبريك گفتن ممنونم .... اميدوارم بتونم تو شادي هاي همه تون شريك باشم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9:31  توسط ماهک | 

برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی

به تن کن پیرهنی رنگ محبت بگو با من که با من زنده هستی

دیروز تولدم بود... خیلی هم خوش گذشت هم دیروز هم پریشب.... اگه نیومدم و چیزی ننوشتم به دلیل سردرد و سرگیجه ی شدید بود... واسه همینم الان هم اگه خیلی قاطی پاتی نوشتم به بزرگواری خودتون ببخشید... واسه ی تولدم اولش بابایی و ملودی کلی برنامه ریزی کرده بودن که بریم فرحزاد که خیلی دیر شد واسه همینم آفتابگردون گفت بیاین بریم خونه ی ما و خلاصه من و آفتابگردون و ملودی و دختر مهربون با هم رفتیم خونه ی آفتابگردون اینا و داداشی هم که زودتر رسیده بود یه سر و سامونی به وضعیت خونه داده بود بعدش هم رضا و کارتیو (دوست جدید ملودی و دوست قدیمی بابایی) اومدن خونه ی آفتابگردون اینا و خلاصه کلی زدیم  و رقصیدیم و تولد بازی کردیم و شیطونی کردیم تا ساعت ۱۱:۳۰ که همه متفرق شدیم از آفتابگردون و داداشی یه عطر خوشبو گرفتم ... ملودی و دختر مهربون و کارتیو هم بهم سه تا قاب عکس به هم چسبیده دادن... خلاصه کلی خوش گذشت .. کلی کیک بازی کردیم... کادو بازی کردیم ... شمع بازی کردیم و خونه ی آفتابگردون بیچاره رو کثیف کردیم... فردا صبحش بابایی ام عازم شمال بود که قبلش با کارتیو رفتن و مولوی و کادوی تولد منو گرفتن ... بابایی ظهرش رفت شمال و کارتیو کادوی بابایی رو بهم داد... چقدر دلم میخواست وقتی کادومو می داد خودش پیشم بود... کادوش خیلی خیلی دوست داشتنی و نازه... اگه بودین و می دیدنش اندازه ی من کیف می کردین... اسمشو گذاشتم موشک ... یه همستر خوشمل کوچولو اندازه ی یه شلیله ... مثه بستنی میوه ای می مونه ... انقده نرمالو.... البته کارتیو بهش می گه حمید انگار خودشم به اسم حمید عادت کرده اما من بهش می گم موشک ... آخه هم مثل موشک فرز و تند و تیزه... هم موش کوچولو هه... هم اسمش با اسم موشی خودمون همخونی داره.. امشب دوباره باید کیک بگیرم و یه تولد خودمونی هم با مامان بابا اینا بگیرم... خیلی خوش به حال ملودی و آفتابگردون و داداشی میشه آخه دو دفعه کیک تولدمو می خورن ... قول می دم زود زود عکسای موشک رو براتون بذارم....

پ.ن- اول ملودی کوچولوی خودم مرسی که با بابایی کلی برنامه ریزی کردی ... مرسی که به فکرم بودی همین برای من کلی ارزش داشت... خواهر خوب خودم ببخش اگه اونجوری عصبانی شدم و ناشکری کردم...

پ.ن۲- آفتابگردون جونم مرسی که همه چیو زود سر و سامون دادی .... مرسی که گذاشتی خونه تو بهم بریزیم... مرسی به خاطر اینکه خواهر خوب خودمی و اینقدر دوستم داری.... تو تمام این سال ها کنارم بودی ....

پ.ن۳- دختر مهربون عزیز مرسی که اومدی... مرسی که کلی زحمت کشیدی و تو این گرما دنبال کادو گشتی و ... کنار ملودی بودی و بهش کمک کردی... مرسی که با همه ی گرفتاریا تا لحظه ی آخر سعی کردی کمکم کنی که به همه خوش بگذره...

پ.ن۴- داداشی جونم مرسی که اجازه دادی بیایم خونه تون ... مرسی که صبور بودی .... مرسی که اینقده مهربونی که می ذاری من و رضا تو جمع خانواده و در کنار شما ها باشیم... و مرسی برای کیک تولدم....

پ.ن ۵- کارتیو عزیز... ممنونم که با اینکه اینقدر دیر خبرت کرده بودن و اینقدر از دستمون عصبانی بودی باز هم اومدی و کاری کردی که به همه خوش بگذره... مرسی که سعی می کنی مواظب خواهر عزیز من هستی.... مرسی که با بابایی رفتی و موشک رو گرفتی و مواظب موشک بودی .... مرسی که حالا که بابایی نیست دلداریم می دی....

پ.ن مخصوص- بابایی عزیزم ... حالا نوبت تشکرات مخصوص از جنابعالیه.... نمی دونم چی بنویسم که همه ی تشکرامو نشون بده...عزیز دلم مرسی که اینقدر زحمت کشیدی... مرسی که یک ماه با ملودی برنامه ریزی کردید تا این شب قشنگ رو برام بسازین....مرسی که سعی کردی همه رو سر حال بیاری... مرسی که با اینکه از سوسول بازی خوشت نمی اومد با هام رقصیدی ... آخ اگه بدونی چه کیفی داشت ... حس کردن گرمای دستات دور کمرم...و گذاشتن سرم روی سینه ات و نفس کشیدن عطر تنت.... مرسی که موشک رو بهم دادی هر بار که نگاش می کنم یاد تو می افتم و حس می کنم یه قسمتی از وجود تو در کنارمه انگار که خودت کنارم باشی... حس می کنم که تو هستی و دیگه تنها نیستم... عسلی مرسی ... این قشنگ ترین هدیه ای بود که می تونستی بهم بدی..... یه هدیه ی خاص و دوست داشتنی...

پ.ن آخری - خدایا ممنونم از همین امروز ظهر قولم رو عملی می کنم تو هم کمکم کن که این بار تا آخرش پاش وایسم....

و نامه - خیلی دلم تنگ شده بابایی با اینکه تا شنبه بر می گردی اما عین این دیوونه ها شدم دوباره ... زود بیا سالم بیا سلام منم به دریا برسون....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:53  توسط ماهک | 

خداي من دوباره نگاه عاشقونه

داره كار ميده دستم تو خلوت شبونه

سلام بابايي... شايد نبايد هيچوقت اينو بهت مي گفتم... چون ديدم كه بارها و بارها از اين حرفم به ضررم استفاده كردي... اما بازم نمي تونم پنهانش كنم كه چقدر دوستت دارم.. و چطور وقتي كه هستي همه عصبانيت ها و دلخوري ها و.. همه چيز پاك ميشه و من دوباره مثل دخترهاي تازه بالغ عاشق نگاهت مي شم.. سرخ مي شم و سرم رو مي اندازم پايين... ديشب با اينكه كلي گريه كردم و بعد كلي بغض داشتم اما وقتي كه ديدمت انگار همه چيز فراموش شد و وقتي كه بودي همه چيز خوب بود.... وقتي كه آروم دستت رو گرفتم تا ببرمت دم ماشين... وقتي كه داشتيم پشت سر اون دوتا كبوتر نشكفته حرف مي زديم... وقتي كه كارتيو رو بخاطر اذيت كردن من دعوا كردي... و قراري كه گذاشتيم... منكه دارم لحظه شماري مي كنم كه اون روز برسه... تو هم مثل من لحظه ها رو بشمار....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:17  توسط ماهک | 

تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافريست
راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش
خدايا دستامو رو به آسمونت بالا گرفتم و زمزمه هاي دلم رو تنها به تو مي گم.. از امشب مي خوام فقط با خودت درددل كنم... و فقط بگم شكر... خدايا مي خوام بهم صبر بدي... صبر با شادي.. نه صبر با اندوه... خدايا بهم ياد بده كه چطور آدمها رو اونطور كه بايد دوست داشته باشم.. بدون حس مالكيت ... بدون توقع ... بدون بي قراري... خدايا بهم ياد يده كه چطور ديگران رو بپذيرم.. و چطور اشتباهاتم رو ببينم و اونا رو برطرف كنم .. قبل از اينكه مجبور به گوشزد بشن... خدايا دلم مي خواد به جايي برسم كه بايد.. دلم مي خواد واقعا ماموريتم رو انجام بدم.. خدايا كمكم كن كه راهمو پيدا كنم... بهم بگو كه چه كاري درسته و چه كاري غلط... خدايا تو هميشه هستي ... هميشه در نهايت مهرباني ات هستي.. و اين منم كه بازم چشمام و رو هم گذاشتم و مهربونيتو نديدم... خدايا باز هم منو در آغوش مهربونيات بگير.. بگذار سرشار بشم از عشقي كه بايد باشه... و بذار عشقم رو به همه هديه بدم....

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 17:50  توسط ماهک | 

الهی که شفا پیدا کنی تو ... واسه دردات دوا پیدا کنی تو... تو این دنیا که بی وفایی رسمه... رفیق با وقا پیدا کنی تو.. عمرا تموم دنیا رو بگردی... مثه من عاشقی پیدا کنی تو... نرو افسانه ی من ناتمومه.. بدون اگه بری کارم تمومه... بهت گفتم بیا دنیای من باش... کنارت حتی مردن آرزومه... شنیدم تو دلت انگار می گفتی.. که عاشقی کجاست وفا کدومه... می خوام به سردی شبهام بخندم.. می خوام به پوچی فردام بخندم.. وقتی می بینمت با دیگرونی .. تو اوج گریه هام می خوام بخندم.. می خوام داد بزنم تنهای تنهام... می خوام وقتی می گم تنهام بخندم... منم تو شهر غم زندونی تو... غم و غصه ی دل ارزونی تو... نگو دوست دارم به یه غریبه... میشه اون مثه من زندونی تو... رسیده اون شبی که تو می خواستی... چه بده آخر مهمونی تو.....


پ.ن- نتونستم چیز دیگه ای بنویسم فکر کنم خودش تموم حس و حالمو نشون بده... هرچند چه فرقی نمی کنه به هرحال تو که نوشته هامو نمی خونی....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 22:45  توسط ماهک | 

مرده بودم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم....

بابایی عزیزم.. خیلی ممنون برای همه چی.. برای اینکه تو اون شرایط سخت در کنارم بودی... برای کمکی که بهم کردی و برای تمام نصیحت های مهربانانه ات... هیچوقت فکر نمی کردم اینطوری ناتوان بشم.. ترسیدم مثل اون بار که تو پارک افتادم دوباره از حال برم و یهو بزنم به یکی اما خوشبختانه اتفاقی نیفتاد... هنوزم سرگیجه دارم و زیاد نمی تونم پشت سیستم بشینم اما باید می اومدم و می نوشتم که ... عسلی مرسی مرسی مرسی.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 20:35  توسط ماهک | 

چرا بايد به ناخوش بگذرانم خوشترين را هم...
منكه مي دونم آخرش چي ميشه براي چي بايد بغض كنم اينقدر حرص بخورم و ناراحت بشم.... از تحقير شدنت متنفرم .. و ازاينكه خودت مي گي حق با اونيه كه تحقيرت مي كنه بيشتر عصبي مي شم... كاش حداقل يه ذره از ارزشي رو كه من برات قائلم خودت هم براي خودت قائل بودي... مي دونم كه بايد يه گوشه بشينم و ببينم كه به بي راهه مي ري... مي دونم كه اين زندگي خودته و من نبايد دخالتي توش داشته باشم.. مي دونم كه هر حرفي كه بهت مي زنم شايد به ضرر خودم تموم بشه ... اما بازم دلم نمياد .. مي ترسم از اينكه ته اين بيراهه كه خودت بزرگراه زندگيت مي دوني و پرتگاه تهش رو نمي بيني... بعد از اون سقوط آزاد ... اصلا نمي خوام بهش فكر كنم... بابايي بيا و قبل از اينكه غرقش بشي ببين داري كجا مي ري... قبل از اينكه اون اتفاقي كه نبايد بيفته... كاش مي فهميدي داري چي كار مي كني با خودت.. كاش... خدايا مي دونم كه هر سرنوشتي كه جلوي پاي آدما مي ذاري براي تكاملشونه... ولي تو رو خدا يه كاري كن كه اين تكامل زودتر تموم بشه... مي دونم يه پروانه براي پروانه شدن بايد خودش پيله اش رو بشكافه.. اما من دارم چي كار مي كنم دارم كمكت مي كنم و پيله رو از بيرون باز مي كنم... و ... اگه صبور نباشم... پروانه ام... خداي نكرده.. خداي نكرده... بابايي ديگه نمي خوام راجع بهش حرف بزنيم... بذار فقط اون لحظه هايي كه در كنار هم هستيم خوب باشيم... قول مي دم به خودم به تو و به خدام كه ديگه هيچوقت چيزي ازش نپرسم... انگار كه اصلا نيست.. يا اگه هست من چيزي درباره اش نمي دونم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:1  توسط ماهک | 

سلام بابایی نمي دونم چي شد كه يهو دلم خواست بيام وفقط ترانه بنويسم.... انگار كه با ترانه حرف بزني... و شعر كلام تو باشد...
تمام ناتمام من با تو تمام مي شود ... شاعر بي نام و نشان صاحب نام مي شود...
نگاهي مي كني مارا مگه عاشق نديدي تو ... ياشايد ديدي و رسواترين عاشق نديدي تو...
يا ما مجنونيم و خونه خرابي عالمي داره... ياعشقت مونده و دست از سر ما بر نمي داره..
خدايي فرقي ام انگار نداره... يا اگه داره... دل رسواي ما بند كرده و بازم گرفتاره...
دستامو كه ميگيري من شكل خودم ميشم از واهمه مي افتم از دلهره كم ميشم....
سرنوشت من و تو با هم گره خورده .. يكي نباشه اون يكي از غصه مرده..
وقتي دوتاجون تو يه قالب جا گرفته ... وقتي خدا من و تو رو بهم رسونده..
ديوونه ايم اگه همو خوشبخت ندونيم عاشق بوديم عاشق هستيم عاشق مي مونيم..
بقيه ترانه هاي عشقولانه بمونه براي بعدترها...  اينم يه جور يادآوري عشقولانه بود به خودم در گرماگرم كار زياد....

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 12:44  توسط ماهک | 

اي درد توام درمان در بستر بيماري
وي ياد تو ام مونس در گوشه ي تنهايي
كنار پنجره ايستادي و بي تفاوت به دنياي پشت سرت خودت رو غرق در منظره كردي... دلم مي خواد تمام توجهت مال من باشه واسه همين هي ميرم و ميام و صدا مي كنم وسايل رو با صداي بلند روي ميز مي ذارم .. صندلي رو جابجا مي كنم... اما اصلا انگار نه انگار... اين بي تفاوتي و غرق شدگيت... بيشتر بي تابم مي كنه .. اما دلم مي خواد كه تو به سراغم بياي... پس با لجبازي بيشتر فقط سر و صدا مي كنم ... و مستقيما به طرفت نميام... صدات هم نمي كنم.. اما خيره خيره نگاهت مي كنم و ... آخ... چشمامو از درد روي هم مي ذارم باز كه مي كنم كنارمي... نگران و كمي عصباني .. نگاه نگرانت رو كه مي بينم ... پاي شكاف خورده و خوني كه رو سراميك ها ريخته و درد و ... همه چيز فراموش ميشه...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:3  توسط ماهک | 

من با تو خوشم تو خوشی با دل من

از دست من و تو غصه هام خسته می شن....

اینکه من و تو از در کنار هم بودن ... شاید بعضی اوقات لذت می بریم... شاید نشون دهنده ی این نباشه که برای هم ساخته شدیم... اما نشون میده که یه گوشه هایی از روحمون به هم پیوند خورده... شاید به نظر بیاد که این وابستگی به روح تو تنها از طرف من باشه.. اما مطمئنم که روح تو آن چنان به روحم گره خورده که حتی غرور و عصبانیت هم نمی تونه این گره رو باز کنه... دوست دارم بابایی ..... به اندازه ی تمام بهانه های بی دلیل آدمی... به اندازه ی تمام دوست داشتن های بی بهانه ی عاشقان.. و به همان اندازه که خدا ظرفیت این حس را در درونم نهاده...می دانم که تو نیز مرا بی بهانه دوست می داری چرا که اگر برایش بهانه ای یافته بودی تا بحال اعتراف کرده بودی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:17  توسط ماهک | 

و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد

يكي از دوستان به اين گونه نوشتن هاي من كمي اعتراض داشتن و مي گفتند كه نوشتن هاي من نشانه ي تحقيري است كه بر خود روا مي دارم... شايد اين اشتباه از آنجا به وجود آمده كه ذات عشق را فراموش كرده ايم... هزاران هزار بار زيسته ام و گفته ام كه من به عاشق بودنم افتخار مي كنم و آنقدر بر عاشق بودنم عاشقم كه بارها و بارها معشوق را پشت سر مي گذاشته و شيفته ي عاشقي شده ام... این طلب عشق .. این گلايه هاي گاه و بي گاه نشان از  گدايي عشق نيست... چرا كه اگر لحظه ای به آن سو رفته باشم هرگز عاشق نبوده ام... بزرگترين هديه اي كه عشق به من ارزاني نموده بي نيازي است... پس گدايي مفهومي نمي يابد... من هميشه با افتخار گفته ام كه عاشقانه رضا را دوست داشته و مي دارم... و اين دوست داشتن تنها به دليل وجودي اوست نه خصوصيات اخلاقي اش يا واكنش هاي او دربرابر اين دوست داشتن من... اگر اين دوست داشتن .. اين بي نيازي از غير... و اين عاشقانه زيستن را تحقير مي پنداريد... بپنداريد... من به همين تحقير هم افتخار مي كنم....


پ.ن- کلام تندم را به دل نگیرید ... گاهی اوقات من نیز اسیر وسوسه های زمینی می شوم و خشمگین...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 14:44  توسط ماهک | 
هزار و یک شب من پر از صدای تو بود....

هزار و يك شب گذشته و منتظر هزار و يك شب ديگه هم كه باشم و نباشم حضور تو رو در كنارم حس مي كنم... ميگن فرشته اي... ميگن بهشت رو براي تو ساختن... ميگن معناي كامل عشق رو تو وجود تو ميشه ديد... و هزار تاميگن ديگه.... چشمامو بستم و فكر مي كنم به لحظه هايي كه در كنارت داشتم ... به عبورمون از ميان تنگناها و بزرگراه هاي زندگي ... به اينكه بودي و نديدمت... به اينكه هستي و يادم ميره نگات كنم... اما يادمه كه هميشه در گوشه گوشه قلبت... در گذر تمام لحظه هات من رو در نظر گرفتي... و اينهمه گذشت و اينهمه گذشت و اينهمه.....واژه ها رو گم مي كنم و مثل هميشه اونقدر احساساتي شدم كه از پشت مه نمي تونم واژه ها رو ببينم.... فقط همين يه جمله ماماني ممنونم براي همه كارهايي كه برام كردي... و براي همه ي دوست داشتنهايي كه بهم ياد دادي... و بخاطر تمام صبوري هات...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 15:29  توسط ماهک | 

عشق من تموم آرزوي من چي ميشه يه بار نگاه كن تو چشام
آخه چشمام مي تونن بهت بگن كه من از تو جز تو چيزي نمي خوام
از تو كه مي گويم دهانم طعم بها رمي گيرد... بوي خاك باران خورده را مزه مزه مي كنم... و دلم مي خواد رگ هاي آبي ات را دنبال كنم .. لمس تنت چيزي وراي لذت را به من مي بخشد كه هنوز واژه اي برايش پيدا نكرده ام.. تنها مي دانم كه هرچه هست لذت نيست... گاهي اوقات فكر مي كنم اگر دوست داشتن آن چيزي است كه ديگران انجامش مي دهند و حسش مي كنند... پس آنچه من در درونم دارم چيست... اين نشيب و فراز را بسيار دوست مي دارم... غرق شدن در عسل چشمانت.... تا حالا  مورچه اي كه در ظرف عسل غرق شده را ديده اي... به چشمهايت كه نگاه مي كنم انگار توانايي حركت از من سلب مي شود... كلمات را فراموش مي كنم و تو باز غر مي زني كه چرا حرفت را نمي زني... چرا سكوت كرده اي... دوست دارم سرم را روي سينه ات بگذارم و ضربان قلبت را، صداي گام هاي عشق را بشنوم... من اين غرق شدگي.. اين خواستن دوباره و دوباره را زندگي مي كنم...نگاه كنجكاو ديروزيت هنوز در چشمهايم رنگ عشق دارد... تو بگو اين نيست اما من مي گويم هست....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 13:27  توسط ماهک | 

قصه از كجا شروع شد از گل و باغ و جوونه
از نگاه مهربون و يه سلام عاشقونه..
دوره ي خاطرات شيرين گذشته شايد زيباترين كاري بود كه مي شد انجام داد... و تونست امروزمون رو رنگي شادابتر بزنه... در كنار تو بودن آرامشي رو داره كه در هيچ كجاي دنيا نميشه پيداش كرد... امروز در آغوشت تمام سختي هاي اين چند روزه رو به فراموشي سپردم  و مطمئن شدم كه هركاري هم كه بكنم نمي تونم ازت دور بمونم... و دوست نداشته باشم... شنيدن ضربان قلبت وحس كردن عطر تنت خاطره ي ايمني مطلق رو يادآوري مي كنه... و غرق مي شم.. در دوست داشتن.. در بودن.. در عاشق بودن... وقتي نگاهت مهربونه هيچ ترديدي براي دوست داشتن وجود نداره... وقتي كه مي بينم كه مي خواي كنارم باشي... هستي و حضورت پرم مي كنه از لحظه هاي شاد ديگه اون حس موذي كبودي گردن و ... كنار ميره و من مي مونم و يه دنيا عشق كه دلم مي خواد هرلحظه دوباره و دوباره اونو بچشم....
يادمه يكي از دوستان مي گفت وقتي كه به عشقت می رسی و درکنارته نمی تونی بنویسی اما حالا کاملا مطمئنم که درست گفتم من تنها زمانی می تونم زیبا و درست بنویسم که عشقت رو دردلم و خودت رو در آغوشم داشته باشم.....

پ.ن- ممنونم از همه دوستايي كه نگرانمون شدن... اونچه كه بود براي من و در ذهن من حداقل فعلا حل شده.. بابايي خواسته نامعقولي از من نداشته ... در واقع چيزي از من نخواسته كه نتونم براش برآورده كنم يا از نظر شرعي مشكلي داشته باشه... مي خواستم اينجا توضيح داده باشم كه سوالی تو ذهن هيچ كسي درباره بابايي ام ايجاد نشه....
پ.ن۲- چقدر خوبه كه هستي...

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 18:3  توسط ماهک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
پیوندها
ماهي سياه كوچولو
دنياي عاشقانه ها
کارگاه شعر میعادگاه
تو را می سپارم به مینای مهتاب
توت فرنگی (خانواده ی سه نفره ی من)
ديگه تنها نيستم
درد دلهای یک خسته در نفس های آخر عاشقانه
مارکوپولو
چرند و پرند
خان
گلادیاتور بدون سپر
دنیای من
آن شرلی با موهای مشکی
دو کبوتر عاشق
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
سکوت شب
تپش های عاشقانه ی قلبم
کاغذ بی خط
دوست دارم با دل و جون
چه اتهام عجیبی ما جنون داریم
نزدیک شو اگرچه نگاهت ممنوع است
پاکت نامه
با تو دوباره زن شدم
خاطره
شیطونک شاکی
دنیای بلوری
آقا اجازه!
شب های لیمویی
اندیشه های یک مرد
ورود عموم آزاد!
سه شنبه خاکستری
کافی شاپ دو نفره
با من تا انتهای عشق برقص
الهام الهی
با عشق در سایه سار بهشت
ماه تی تی
غروب دل انگیز
در اوج تنهایی
حسرت اشک
بلوف
پولک آبی
خرها عمر دراز دارند
عکس های عاشقانه ی من
دنیای جدیدترین مدها
میعادگاه زیباترین ترانه ها
هلو خانم
چشمان خیس من
شرح درد اشتیاق
بلفی
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
رایحه عشق
مسافر دشت شقایق
عشق به لطافت و پاكي پرنيا
خاطرات یک دختر فراری
ديوانه داره از قفس مي پره
ترنم عشق
بلوت (ابر کوچولوی مهربون)
داستان عشق
پريناز
روزهاي سبز من.
خوش اومدي ....!
هنوز چیزی کم است
تلخ و شیرین(به تو چه!)
اعترافات عريان مليسا
گل سرخ
رپ بازی
من و ني ني گوگولي
پرسه و پستوش
آخرین نگاه
وبلاگ خلیل جوادی
عشق گمشده
درددلهای من
ورق پاره ای از دفتر زندگی
افسون کودک طبیعت
تویی که دوستت خواهم داشت...
شب عاشقونه من
می خوام خودم باشم
سه نقطه
خانم خونه
موميايي حسود
گابريل
اعترافات يك نازنين
خونه جديد خاطراتمون
طعم خوشبختی
سفير عشق
مزرعه مترسک و کلاغ
بی انتها
عروس دريايي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


Free Glitter Graphics

کد آهنگ