تبليغاتX
دوباره ها
یه شروع دوباره

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
در این راه و روش می رو که با دلدار پیوندی
سرم رو روی سجاده می ذارم و آروم آروم اشکهام رو مهمونش می کنم... بوی خاک باران خورده می آید... بجای دعای باران طلب آفتاب می کنم... رهایی می طلبم... و.. ساعت ها بعد می فهمم که بی دلیل در راه قدم گذاشته ام و نا آزموده آنچه را که نباید خواسته ام....باز بارانی تر می شوم و می گذرم...
حالا دعای باران می خوانم.. دعای بوسه .. دعای همیشگی شدن و همیشه ماندن.. دعایی از سر پذیرش... ببار باران ببار سیراب بکن این زمینو... بتاب آفتاب بتاب روشن بکن اسمونو... و در زمان خویش ببار .. و در مکان خویش بتاب... من زمینی را با تصمیمات خدایی چه کار... چه دور نشسته ام از راه و چه بیراهه رفته ام ... هرچند با پذیرش انسان بودنم خطا رفتنم بی دلیل نیست... بنام تنها کلمه ای که  وجودم از اوست ...می ایستم مانند همه ی انسان های عاشق پیشین... می نشینم مانند همه ی انسان های عاشق پیشین.. می بارم مانند تمام ابرهای انسانی ...و می تابم مانند خورشید عشق... شاد باشید و پایدار...



پ.ن- شقایق جان راهی بی نظیر را جلوی پایم گذاشتی ... ممنونم مثل همیشه موثر بود...
پ.ن2- توتی جونم زود زود خوب شو ... نذار بخاطر ناراحتیت نخودک هم ناراحت بشه...
پ.ن3- جناب ملیسا خان بسیار از شما بی خبریم اینجا می نویسیم که یادتان بماند ما همیشه به همه خبر می دهیم...
پ.ن 4- ماهی سیاه کوچولو امروز دوباره کتاب را خواندم که رطب خورده نباشم و یادم آمد که دنیا چقدر بزرگ است و چقدر چیزهای زیبا دارد که ما باید کشفشان کنیم خدا کند تو هم یادت بیاید...
پ.ن5- بابایی مهم نیست که چی میشه... مهم نیست که نوشته هام رو می خوانی یا نه... مهم نیست که من رو طالع نحس می دونی یا یه فرشته ... مهم اینه که می دونم که باید چیکار کنم .. مهم اینه که یادم باشه که اومدم تا به تو عشق بورزم .. یادم باشه که نباید عشق ورزیدنم جلوی پیشرفتت رو بگیره.. و خدا شاهده که تا بحال نذاشتم که این اتفاق بیفته .. اما اگه تو عکسش رو فکر می کنی کاری ازم بر نمیاد جز اینکه دستامو رو به عظمتش بگیرم و بگم.. خدایا فقط تو شاهد باش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 20:24  توسط ماهک | 

در کوچه باران می آید و هنوز هم دست و دلم می لرزد که بگویم این همه باران تنها برای تو می بارد.... درکوچه باران سنگفرش را می شوید و همه ی کثیفی ها رو به جوب ها می سپارد... شاید این باران بتواند همه بدیها را از دلم پاک کند.. اما تو باز هم نمی دانی ... نمی بینی ... نمی دانی و  من باران می شوم... باز هم نمی بینی... و من ابر می شوم.. باز هم نمی بینی... مه می شوم دورت را می گیرم.. اما تو غرق در رویای پرنده ای دور نشسته ای ... حالا تنها منتظرم که خورشید بیاید و بخارم کند....
پ.ن- از غریبه ی عزیز برای کد آهنگ بسیار ممنونم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 21:37  توسط ماهک | 

لبت شاد و دلت خوش چو گل پر خنده باشي
بيا شمعا رو فوت كن كه صد سال زنده باشي


امروز درست هيجده سال از اون روزي كه بابا تو پله هاي كلاس زبان بهمون گفت كه يه ني ني كوچولو به خانواده مون اضافه شده مي گذره..... خاطرات زيادي هستن كه از جلوي چشمام مي گذرن... مثل تولد يك سالگي ات كه ازت مي پرسيديم چند سالته مي گفتي اتي... يا سال اول دبستان توي راه مدرسه كه مي رفتيم و مي اومديم روي زانوهام مي نشستي و با هم كتاباي سيد علي صالحي رو مي خوانديم.. ياد اون روزي كه رفتي توي شب شعر رفتي روي صحنه و به عنوان كوچكترين شاعر شعرت رو خواندي... و خيلي يادهاي ديگه شبهايي كه كنار هم خوابيديم... شيطنت هات ... اولين قدم هايي كه از بغل من برداشتي و به بغل آقاجون رسيدي... اولين باري كه واكسن زده بودي و گريه مي كردي و من و آفتابگردون هم پا به پات گريه مي كرديم....باورم نميشه كه عزيز دردونه ي خونه ي ما داره 18 سالش مي شه و مي تونه از نظر قانوني وارد جامعه بشه و كلي بار مسئوليتش زيادتر بشه... خواهر كوچولوي خودم ... تولدت مبارك.. اميدوارم كه خوبي و خوشي و شادي و سلامتي هميشه مهمون روح و جسمت باشه...
حالا وقتشه كه بياي شمعا رو فوت كني و وارد 18 سالگيت بشي ...

پ.ن- ملودي جونم سه دفعه كلي چيزاي خوشمل برات نوشتم كه بذارم تو وبلاگ و هر دفعه برقا نوسان داشت و رفت و اومد و همه رو پاك كرد حالا ببخش كه اين يكي اينقدر خلاصه است...
پ.ن2- ديشب خواب ديدم كه كنارمي اونقدر گرم و خوب بود كه صبح دلم نمي خواست از خواب بلند شم... دلم برات تنگ شده خوب بابايي.....
پ.ن3- اين پست در حال حاضر بار چهارميه كه گذاشته ميشه... خداييش خيلي حرفه ها... سه بار پست بذاري بعد ببيني باز پريده اميدوارم اينبار ديگه اتفاقي براش نيفته......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 9:26  توسط ماهک | 

لطف الهی بکند کار خویش
مژده ی رحمت برساند سروش
از آنجا که مطلب تولد خواهر کوچکمان به یکباره در وبلاگ غیب گردیده است مابسیار از دست این سایت عصبانی شده ایم و می خواستیم که دیگر نیاییم که بنویسیم و دیروز را هم روز تحریم وبلاگ نام گذاری نمودیم .. اما بعد که فوران حرف به سراغمان آمد دیدیم بهتر آن است که  این تحریم را شکسته و بیاییم بنویسیم. ... تازه اینبار شده ایم مثل شیطونک شاکی که کلی از زمین و زمان شاکی هستیم.. 1 دیروز ما به اتفاق اقوام خانواده ی مادری جهت تفرج به پارک چیتگر در غرب تهران ابتدای اتوبان تهران کرج رفتیم... و هنگام بعدازظهر به سر جوانان و نوجوانان فامیل افتاد که برویم دوچرخه سواری نماییم و از آنجا که بنده به دلیل وضعیت پا و زانو از امر خطیر دوچرخه سواری منع گردیده ام به این نتیجه رسیدیم که من و دخترخاله ی گرامی ام که کودکی 3 ساله دارد به جای دوچرخه سواری به پیاده روی بپردازیم و از انجا که کودک ایشان همراهمان بود یک دوچرخه برای کودکشان کرایه نموده و در پیست به راه افتادیم که چشمتان روز بد نبیند.. در این پیست دوچرخه سواری یک تابلوی راهنمای درست و حسابی وجود نداشت و هزاران دو راهی و سه راهی بدون تابلو سر راهمان سبز می شد که نمی دانستیم از کدام سو باید برویم... از طرف دیگر یک عدد آبخوری در این بیابان برهوت و آفتاب داغ و سوزان پیدا نمی شد و همه دوچرخه سواران هم از این جهت بسیار شاکی بودند چه برسد به ما که مجبور به طی طریق بر روی دوپای خویش بودیم.. از نیمه های راه فرزند دختر خاله ی عزیز ما نیز خسته شد و ماشدیم بارکش دوچرخه یعنی به جای آنکه دوچرخه کمی از بار مارا ببرد ما دوچرخه را به دوش می کشیدیم.. خلاصه چشمتان روز بد نبیند ما مجبور شدیم حدود دو ساعت دقیقا 17 کیلومتر در زیر آفتاب سوزان بدون هیچ سایبان یا حداقل آبی برای لب تر کردن پیاده روی کنیم... و آخر سر هم به جای ادامه ی پیست به خیابان اصلی آمدیم و تاکسی کرایه نمودیم و گرنه معلوم نبود چند ساعت دیگر باید پیاده روی می کردیم... اما از حق نگذریم این پلیس انتظامی پارک خوب عمل می کرد که هی چرخ می زد و مواظب رفتار دخترها و پسرها بود اما یک قطره آب هم به ما نرساند.... (لازم به توضیح است که به فرموده ی پزشک معالج ما مجاز به پیاده روی بیشتر از ۱۰۰ متر نیستیم حالا شما بگویید صد متر کجا و هفده کیلومتر کجا؟؟!!!) 2- روز چهارشنبه از سر کار که برگشتیم به بازار روز محل مراجعه نموده و برای خرید مرغ (که این روزها تقریبا نایاب شده) در صف ایستادیم و خلاصه مرغ را برای مادر گرامی خریداری نمودیم و امدیم که به سمت منزل حرکت کنیم که دیدیم ای وای فس ماشین در رفته و آب از زیر آن سرازیر است .. خلاصه رادیاتور ماشین را پر از آب نموده و تا منزل رفتیم و چون دیگر دیر شده بود ماشین را گذاشتیم که فردا صبج ابوی گرامی به درب تعمیرگاه ببرند و حالا که دو روز از این ماجرا می گذرد ماشین هنوز تعمیرگاه است و معلوم نیست چقدر خرج قرار است روی دستمان بگذارد... 3- از آنجا که میسر نگردیده بود که مراسم تولد خواهر گرامیمان را در این چند روزه برگزار نماییم قرار است که فردا تولد ایشان را در منزل با دعوت تمام دخترکان دوست و آشنا برگزار نماییم حالا در نظر داشته باشید که به سبب پیاده روی دیروز و صد البته شیطنت های دیگر تمام استخوان های ما در حال ترکیدن می باشد و تمام عضلاتمان هم مثل گوشت خشکیده مچاله شده اند و ماشین هم که نداریم چه می کنیم با این مهمانی خدا می داند... 4- دلمان بسیار بسیار بسیار برای بابایی مان تنگ گردیده است و امروز هم که می خواستیم به یک صورتی برویم بابایی مان را ببینیم باز هم قرار است مهمان برایمان بیاید ... بعد ما به مهمانانمان گفتیم ما قرار است شما را دودر نموده برویم بابایی مان را ببینیم که ایشان هم پذیرفتند بعد ما به بابایی زنگ زدیم گفتیم مهمانهایمان دو در شده اند برویم همدیگر را ببینیم که بابایی مان فرمودند قرار است بروند دنبال خرید ماشین برای رقیب که کلی دماغمان سوخت و دیشب کلی گریه نمودیم.. البته این گریه ای که بابایی از ما در آورد از جهتی برای ما کارساز بود چرا که مادر عزیزتر از جانمان گمان نمودند که ما به جهت بی پولی اشک می ریزیم و هزینه ی تعمیر ماشینمان را تقبل نمودند... زیاده عرضی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردمان به آن شادمانی بی سبب می گویند...(دست بردیم در شعر آقای سید علی صالحی)
پ.ن- بابایی خیلی دلم تنگه ...هنوز هم بغض دارم .. دیشب خیلی از دستت رنجیدم اما اشکالی نداره... همیشه همینه... حضرت حافظ هم گفته چو یار ناز نماید شما نیاز کنید ما هم امرشان را به دیده منت می پذیریم و دعا می کنیم که این سراب را به زودی از سر بگذرانی و واحه ی حقیقی را بیابی.....
پ.ن 2 - شعر بالا صرفا فال حافظی است که امروز در اوج ناامیدی گرفتم .. اما منتظر هستم که این سروش بیاید.. واسه همین قراره تو اوج گریه هام بازم بخندم (دست بردیم درآهنگ آقای مقدم که نمی دانم ترانه اش سروده ی کیست)
پ.ن3- برایم دعای صبوری باران بخوانید بسیار نیازمند آن هستم....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 10:32  توسط ماهک | 

نگاه مي كني و من زشوق مي ميرم
تو كه دستامو مي گيري يعني دنيا ديگه نمي تونه قشنگ تر از اين باشه.. نگاهم كه تو نگاهت ميفته يعني هيچي نمي تونه تو دنيا به اين زيبايي باشه... و وقتي كه مي بوسيم يعني هيچكسي تو دنيا نمي تونه از من شادتر باشه....


پ.ن- شقایق عزیزم (تو را می سپارم به مینای مهتاب) تو نظرات توضیحی برای واژه بابایی که بکار می برم داده که باهاش کاملا موافقم دوست داشتم شما هم بخوانیدش چون خودم نمی تونستم به این خوبی بیانش کنم...

بابایی یعنی عزیزترین دارایی ! بابایی یعنی انباشته شدن همه ی آرزوها توی یه نفر !
وقتی همه چیز خلاصه شد در یکنفر ... میشه بابایی ...
من فکر میکنم برای همین اصلا به پدرها میگن بابایی !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 12:12  توسط ماهک | 

هركو نكند فهمي زين كلك خيال انگيز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد
از آنجا كه از قديم و نديم بزرگترها فرموده اند كه آرزو بر جوانان عيب نيست و ديگه اينكه خيلي وقته كه تابلوي آرزوها نكشيدم برآن شدم كه بشينم يه خورده تابلوي آرزو ها بكشم...البته لازم به توضيحه كه بعضي وقتا تصاوير عشقولانه كشيدم اما اون كه تابلوي آرزوها نبوده فقط تصوير بوده ....
و اما تابلوي ارزوهاي امروز من...
ديدن مدركم توي دستم با يه معدل بالا و دادن يه مهموني به افتخار قبولي كارشناسي ارشد....
ديدن رضايت خاطر تو براي هميشه....
قدم زدن كنارساحل دست در دست هم با عسلي خودم...
شنا كردن مثل يه ماهي تو استخر....
احساس رضايت از موقعيت شغليم.... (اينو هنوز مطمئن نيستم كه موقعيت شغليم چي باشه اما ازش رضايت داشته باشم).....
راندن يه مزدا 3 مشكي....
رفتن به يه مهموني  درست و حسابي و رقصيدن تا نزديك صبح با بابايي...
رفتن روي وزنه و ديدن عدد 60....
خدايا همه اشو ساختم و همه اشو از ته دل خواستم بقيه اش رو مي سپرم به دست تو....


پ.ن- اون شعر بالا مربوط به مخاطبین خاص این وبلاگ نبوده و هیچوقت هم نخواهد بود... فکر کنید یه بازیه همه تون می تونید تابلوی آرزوهاتون رو بکشید... مهم نیست چند تا آیتم داره .... ولی مهمه که چقدر باورش دارید.....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 8:22  توسط ماهک | 

حکایت شب هجران فرو گذاشته به
به شکر آنکه برافکند پرده روز وصال
دستات که تو دستمه... خورشید هم که داره تو آسمون می تابه... حس کردن شن ها زیر پامون هم باید لذت بخش باشه... صدای دریا هم که آرامش بخشه... پس این چیه که منو باز هم دلتنگ تو می کنه... شاید دلم می خواد محکم در آغوشت بگیرم... شاید دلم می خواد که فقط من  باشم و تو .. ملودی و دختر مهربون صدات می کنن که برین با هم آب بازی ... دستمو رها می کنی و... نگاهت می کنم که باز هم با تمام شور و هیجانت غرق بازی شدی... و من فقط نگاه می کنم... شاید باورت نشه اما نگاه کردنت بسیار لذت بخشه... نگاهت می کنم و بیشتر دلتنگت می شم... وقتی صدای خنده هات با صدای موجا یکی میشه به آب نزدیک می شم... کف های روی آب رو می گیرم و آرزو می کنم... خدایا همیشه سالم نگهش دار... و همیشه خندان ... و همیشه در کنارم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 20:56  توسط ماهک | 

آسمون و ستاره ها گلدون و باغچه ها مال تو..
تو مال من...
چقدر ديروز خوش گذشت ..حس كردن خنكي آب همراه با شيطنت ها... دويدن توي كوهپايه و ... غرق تو بودن... همه چيز مي تونه زيباترين باشه وقتي صداي خنده هاي تو توي گوشمه... وقتي كه چهره ي رضايتمندت رو مي بينم... و وقتي كه هستي... كنار من و گاه در آغوشم... درگوشي حرف زدن هاي گاه و بي گاه...و چقدر هر لحظه ي دور بودن از تو مي تونه سخت باشه... وقتي كه ماشينت از چهارراه به سمت پايين پيچيد انگار دل من رو هم با خودش برد... دلم يهو ريخت پايين و مي خواستم داد بزنم بابايي فقط يه لحظه صبر كن تا يه بار ديگه عمق چشماتو ببينم بعد... دیگه هیچی نمی خوام... نمی دونم چی میشه که وقتی نگاهت مهربونه یه چیزی ته دلم شروع به تکون خوردن می کنه تا گلوم بالا میاد... مثه اینکه نتونی چیزی بخوری ... بابایی می دونی که چقدر دوست دارم نه؟؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 13:37  توسط ماهک | 

تويي اون كشمكش هر روزه
لحظه ي پرتپش هر روزه
توي ماشين كنار هم نشستيم .. نگاهم رو به دستات دوختم .. و بعد به چشمات...مي دونم دلت مي خواد كه دستامو توي دستات بگيري ... اما مثل هميشه هيچ حركتي نشون نمي دي... منم لجبازي مي كنم و به روي خودم نميارم كه فهميدم... بعد مي گي خيلي خوب بريم خونه.. و من نق مي زنم كه براي همين گفتي كه بيام ببينمت براي همين چند لحظه.. و تو لبخند مي زني..اما باز هم مقاومت مي كني.. مي دونم تو فكرت چي مي گذره.. ديگه نمي تونم مقاومت كنم.. دستت رو مي گيرم و .. دنيا هموني ميشه كه بايد باشه...  من و تو ...
پ.ن- ديروز مي خواستم دنباله ي داستان رو بنويسم اما چون از مودش در اومدم به اين نتيجه رسيدم كه يه داستان تازه رو شروع كنم احتمالا به زودي

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 11:43  توسط ماهک | 

توي گسترده ي رويا ... اي سوار اسب ابلق.. دنبال كدوم مسيري... توي تاريكي مطلق... اي به رويا سرسپرده... با تو ام اي همه خوبي... راهي كدوم دياري.. آخه با اين اسب چوبي... با توام اي كه تو فكرت... با هر عشق و با هر اسمي... رهسپار فتح قلب... ماه پيشوني طلسمي... توي دستاي نجيبت.. عكس ماه پيشوني داري... واسه پيداكردن جاش... دنيا رو نشوني داري... ماه پيشوني تو قصه.. فكر بيداري تو خوابه.. خورشيد هفت آسمون نيست... عكس خورشيد توي آبه... از خواب قصه بلندشو... اسب چوبيتو رها كن... ماه پيشوني مال قصه است... مرد من منو صدا كن... اگه از افسانه دورم.. اگه ماه پيشوني نيستم.. اگه بازمين غريبه.. اگه آسموني نيستم... واسه خواب خستگي هات .. . مثل يه قصه لطيفم... به صداقت تو مومن... مثل قلب تو شريفم...
پ.ن- بچه كه بودم اين ترانه رو بسيار دوست داشتم.. اما هيچوقت فكر نمي كردم كه اين ترانه قسمتي از سرنوشتم بشه....

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 13:53  توسط ماهک | 

می خوام که وقتی خوابی کنار تو بشینم

اگه یه وقت خوابم برد باز خواب تو رو ببینم

بودن در آغوشت و نگاه کردن به چشمهات که معصومانه روی همدیگه گذاشتیشون... دیدن آرامشت در خواب حتی ... شنیدن صدای قلبت ... ضربان عشق... حس کردن خونی که توی رگهات در حرکته و زندگی و عشق من رو رقم می زنه....اگه رویا هم باشه شیرینه شیرینه.. بابایی دلم برای به حقیقت پیوستن این رویا بسیار تنگه... حس کردن دستات بوسیدن تک تک انگشتات... لب گزیدن های من... و غرق نگاه شدن... بخصوص وقتی که گوشه ای می شینی و فکر می کنم که نسبت به من بی تفاوتی اما در واقع ته دلت منتظره که بیام بغل دستت بشینم دستمو بکنم توی موهات و .... تو آروم بشی... دلم برای تک تک اون لحظه ها و دوست داشتن های هیجان انگیز تنگ شده.. برای آب بازی تو ماشین و شیطنت هات با ملودی و دختر مهربون تنگ شده... دلم برای خیلی چیزهای دیگه تنگ شده و بخصوص برای تو ... بودنت و ... عشق ورزیدنت.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 14:24  توسط ماهک | 

اي همه آرامشم از تو پريشانت نبينم
چون شب خاكستري سر در گريبانت نبينم...
متاسفم كه اينجوري شد... دلم مي خواست مي تونستم كمكت كنم تا اين چند روز رو پشت سر بذاري.. اما دست و بالم بسته است... اما بابايي مي تونم برات دعا كنم.. چون اون خودش بهتر از هر كسي مي دونه كه چطور بايد كمكت كنه... خدايا دل بابايي منو شاد كن... خدايا نذار غم تو دلش يا اخمي توي چهره اش باشه.. كمكش كن كه زودتر فراموش كنه... خدايا تو راه زندگيش هدايتش كن ... خدايا تكاملش رو براش آسون كن... و خدايا كاري كن كه هميشه يادش باشه كه چقدر دوستش دارم... و يه آغوش گرم اينجا منتظرشه....

پ.ن- آهنگ غير مستقيم رو كه توي مطلب (مثل آغاز زمان باريدم) ازش اسم برده بودم چند تا از دوستا خواسته بودن مي تونيد از لينك زير دانلودش كنيد.

غير مستقيم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 8:47  توسط ماهک | 

اگرچه حسن تو از عشق غیر مستغنی است

من آن نیم که از این عشقبازی آیم باز

دیشب خیلی خوش گذشت عسلی... حتی لحظات کوتاهی رو که در کنار هم داشتیم... گرفتن بازوت و همراهیت در کنار استخر پر از خفاش (به جای ماهی) شیطنت هات ... بازی کردنت با تمام جانوران اطراف استخر و همه و همه هرچند کوتاه اما دلنشین بود... نگاهت رو دوست دارم... عشقت رو بیشتر ... و همیشگی بودنت رو که سرنوشت هردومونه...  موشک کنارمه و همه اش سعی می کنه که از تو جاش بیاد بیرون و به بابایی اش سلام کنه... دلم می خواست دیشب موشک رو با خودم می آوردم که ببینیش ... اگه فقط به اندازه ی یک هزارم من دلش برات تنگ شده باشه اونوقته که داره از دلتنگیت پرپر می زنه... می دونم که فردا هم دوباره می بینمت... می دونم که ذوق کردن من ناراحتت کرد... اما به خدا وقتی کسی رو دوست داری بودن حتی یه لحظه  هم در کنار اون برات یه دنیاست... اونوقته که ارزش هر ثانیه از زندگی در کنار همدیگه رو می دونی و اونوقته که یه نگاه کوتاه در صدم ثانیه مستت می کنه و از خود بی خود می شی... دلم برای بی خودی در آغوشت یه ذره شده و منتظرم که برسه اون لحظه ی یکی شدن.....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 23:42  توسط ماهک | 

مرغای آبی برات چاووشی خوندن

تا ملائک با گلا روتو پوشوندن

یک سال گذشته از روزی که به آرزوت رسیدی و به آب ها پیوستی .. یک سال سخت برای ما که نبودنت رو دیدیم... یک سال سخت برای تمام کسانی که دوستت داشتن.. کسانی که بهشون انرژی می دادی.. تشویقشون می کردی.. راهنمایی شون می کردی... هنوزم باورم نمیشه که این اتفاق افتاده .. اینکه آب تو رو تو آغوش خودش گرفته و بردت ... تو رو برای خودت برداشته و برده... تو می خواستی ماهی سیاه کوچولو باشی ... شدی ... رفتی و ما هنوز هم ته رودخونه سنگ ها رو می شمریم و .... کاش می شد بهمون بگی که آسمون اقیانوس چه شکلیه... دنیایی که تو دیدیش...  وقتی به خاطرات فکر می کنم می فهمم که چقدر بزرگ بودی.. و چطور اون طوری زندگی کردی که باید.. و سعی کردی که با زندگیت بهمون راه رو نشون بدی... تو عقایدت رو زندگی کردی و براساس ایمانت به آب ها پیوستی... تو با روج سیالت هیچ رابطه ای با زمینگیری خاک نداشتی و چه زود رفتی ... فکر می کنم هنوز هم بود چیزهایی که باید زندگی می کردی .... و چه حیف رفتی .... هنوز هم جای اون رو داشتی که ما رو با زندگی آشنا کنی.... تو بودی که ترقص درونی رو یادمون دادی... و شاد بودن در همه ی لحظه ها... تویی که تو زندگیت اونقدر سختی کشیده بودی که بتونی قدر تک تک لحظه های زندگیت رو بدونی ....حالا هر جا که آبی جاریه یاد تو رو توی دل و ذهن ما زنده می کنه... هرچند که مه نگاهمون رو می پوشونه اما انگار همون مه هم ابتدای بیداریه.... هربار که خسته می شم ... هربار که با مخالفت اطرافیانم روبرو می شم... هربار که می خوام نا امید بشم و باشرایط کنار بیام یاد حرفات می افتم که می گفتی مگه چندبار قراره زندگی کنی.. پس اونجوری زندگی کن که می خوای... از همه ی لحظه هات استفاده کن و عقایدت رو بخاطر دیگران زیرپا نذار... اینجوریه که دیگران عقایدت رو در زندگی کردنت می بینن و می پذیرنت و با اینکه ممکنه بهت نشون ندن اما ته دلشون تحسینت می کنن... اگه بخوام بنویسم باید ساعت ها و ساعت ها بنویسم از خروس زری پیرهن پری کودکی تا کتاب های پست مدرن امروزی .... از گام های محکم و مهربانی هات ... و از استواری ات.. و ..... یادت همیشه در قلبمون موندگاره....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 14:31  توسط ماهک | 

كي به جز من مي تونه نگفته هاتو دغدغه هاتو از تو نگاهت بخونه
كي به جز من مي تونه بياد دوباره به يك اشاره غمو از دلت برونه

دو شبه كه تمام شب رو در كنارمي و دو روزه كه تمام لحظه ها رو با من مي گذروني... شايد جسمت پيشم نباشه اما روحت هست... و حضورش اونقدر قويه كه مي تونم باهاش حرف بزنم صدا تو بشنوم و ... عطرت رو نفس بكشم و گرماي وجودت رو احساس كنم... هميشه شاد باشي.... و هميشه هميشگي....گرمای وجودت پایدار... شادی لحظه هات موندگار... صلابت روحت جاودانه... و گره ی ابروهات بی دوام باشه...

پ.ن- فردا رو دوست ندارم.. دلم نمی خواد به این زودیا برسه... باورم نمیشه یک سال گذشته باشه..... دلم می خواست الان چشمامو باز می کردم و می دیدم که دو سال قبله و اونوقت می دونستم که چی کار کنم... اما شاید هم کاری نمی کردم... خدایا می دونم که ماهی سیاه کوچولوی همیشگی ما به آرزوش رسید و به آب ها پیوست... می دونم باید خوشحال باشیم که مرگش اونطوری بود که خودش می خواست... می دونم که باید به جای غصه خوردن از خوبی هاش و زندگیش درس بگیریم... اما خدایا خیلی سخته ... هربار که می بینم بابا بغض می کنه حس می کنم از درون تحلیل میرم... عموی خوبم... خوشحالم که به آرزوهات رسیدی و وقتی که رفتی تقریبا تمام آنچه که می خواستی رو انجام داده بودی ... اما جات اینجا خیلی خیلی خالیه.... و دلمون برات خیلی تنگ شده...

پ.ن۲- فکر کنم پست درهمی شد... به بزرگواریتون ببخشید....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:34  توسط ماهک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
پیوندها
ماهي سياه كوچولو
دنياي عاشقانه ها
کارگاه شعر میعادگاه
تو را می سپارم به مینای مهتاب
توت فرنگی (خانواده ی سه نفره ی من)
ديگه تنها نيستم
درد دلهای یک خسته در نفس های آخر عاشقانه
مارکوپولو
چرند و پرند
خان
گلادیاتور بدون سپر
دنیای من
آن شرلی با موهای مشکی
دو کبوتر عاشق
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
سکوت شب
تپش های عاشقانه ی قلبم
کاغذ بی خط
دوست دارم با دل و جون
چه اتهام عجیبی ما جنون داریم
نزدیک شو اگرچه نگاهت ممنوع است
پاکت نامه
با تو دوباره زن شدم
خاطره
شیطونک شاکی
دنیای بلوری
آقا اجازه!
شب های لیمویی
اندیشه های یک مرد
ورود عموم آزاد!
سه شنبه خاکستری
کافی شاپ دو نفره
با من تا انتهای عشق برقص
الهام الهی
با عشق در سایه سار بهشت
ماه تی تی
غروب دل انگیز
در اوج تنهایی
حسرت اشک
بلوف
پولک آبی
خرها عمر دراز دارند
عکس های عاشقانه ی من
دنیای جدیدترین مدها
میعادگاه زیباترین ترانه ها
هلو خانم
چشمان خیس من
شرح درد اشتیاق
بلفی
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
رایحه عشق
مسافر دشت شقایق
عشق به لطافت و پاكي پرنيا
خاطرات یک دختر فراری
ديوانه داره از قفس مي پره
ترنم عشق
بلوت (ابر کوچولوی مهربون)
داستان عشق
پريناز
روزهاي سبز من.
خوش اومدي ....!
هنوز چیزی کم است
تلخ و شیرین(به تو چه!)
اعترافات عريان مليسا
گل سرخ
رپ بازی
من و ني ني گوگولي
پرسه و پستوش
آخرین نگاه
وبلاگ خلیل جوادی
عشق گمشده
درددلهای من
ورق پاره ای از دفتر زندگی
افسون کودک طبیعت
تویی که دوستت خواهم داشت...
شب عاشقونه من
می خوام خودم باشم
سه نقطه
خانم خونه
موميايي حسود
گابريل
اعترافات يك نازنين
خونه جديد خاطراتمون
طعم خوشبختی
سفير عشق
مزرعه مترسک و کلاغ
بی انتها
عروس دريايي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


Free Glitter Graphics

کد آهنگ