![]() |
![]() |
|
| یه شروع دوباره |
|
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است پ.ن- شقایق جان راهی بی نظیر را جلوی پایم گذاشتی ... ممنونم مثل همیشه موثر بود... پ.ن2- توتی جونم زود زود خوب شو ... نذار بخاطر ناراحتیت نخودک هم ناراحت بشه... پ.ن3- جناب ملیسا خان بسیار از شما بی خبریم اینجا می نویسیم که یادتان بماند ما همیشه به همه خبر می دهیم... پ.ن 4- ماهی سیاه کوچولو امروز دوباره کتاب را خواندم که رطب خورده نباشم و یادم آمد که دنیا چقدر بزرگ است و چقدر چیزهای زیبا دارد که ما باید کشفشان کنیم خدا کند تو هم یادت بیاید... پ.ن5- بابایی مهم نیست که چی میشه... مهم نیست که نوشته هام رو می خوانی یا نه... مهم نیست که من رو طالع نحس می دونی یا یه فرشته ... مهم اینه که می دونم که باید چیکار کنم .. مهم اینه که یادم باشه که اومدم تا به تو عشق بورزم .. یادم باشه که نباید عشق ورزیدنم جلوی پیشرفتت رو بگیره.. و خدا شاهده که تا بحال نذاشتم که این اتفاق بیفته .. اما اگه تو عکسش رو فکر می کنی کاری ازم بر نمیاد جز اینکه دستامو رو به عظمتش بگیرم و بگم.. خدایا فقط تو شاهد باش... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 20:24 توسط ماهک |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 21:37 توسط ماهک |
|
|
لبت شاد و دلت خوش چو گل پر خنده باشي
پ.ن- ملودي جونم سه دفعه كلي چيزاي خوشمل برات نوشتم كه بذارم تو وبلاگ و هر دفعه برقا نوسان داشت و رفت و اومد و همه رو پاك كرد حالا ببخش كه اين يكي اينقدر خلاصه است... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 9:26 توسط ماهک |
|
|
لطف الهی بکند کار خویش |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 10:32 توسط ماهک |
|
|
پ.ن- شقایق عزیزم (تو را می سپارم به مینای مهتاب) تو نظرات توضیحی برای واژه بابایی که بکار می برم داده که باهاش کاملا موافقم دوست داشتم شما هم بخوانیدش چون خودم نمی تونستم به این خوبی بیانش کنم... بابایی یعنی عزیزترین دارایی ! بابایی یعنی انباشته شدن همه ی آرزوها توی یه نفر ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 12:12 توسط ماهک |
|
|
پ.ن- اون شعر بالا مربوط به مخاطبین خاص این وبلاگ نبوده و هیچوقت هم نخواهد بود... فکر کنید یه بازیه همه تون می تونید تابلوی آرزوهاتون رو بکشید... مهم نیست چند تا آیتم داره .... ولی مهمه که چقدر باورش دارید..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 8:22 توسط ماهک |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 20:56 توسط ماهک |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 13:37 توسط ماهک |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 11:43 توسط ماهک |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 13:53 توسط ماهک |
|
|
اگه یه وقت خوابم برد باز خواب تو رو ببینم بودن در آغوشت و نگاه کردن به چشمهات که معصومانه روی همدیگه گذاشتیشون... دیدن آرامشت در خواب حتی ... شنیدن صدای قلبت ... ضربان عشق... حس کردن خونی که توی رگهات در حرکته و زندگی و عشق من رو رقم می زنه....اگه رویا هم باشه شیرینه شیرینه.. بابایی دلم برای به حقیقت پیوستن این رویا بسیار تنگه... حس کردن دستات بوسیدن تک تک انگشتات... لب گزیدن های من... و غرق نگاه شدن... بخصوص وقتی که گوشه ای می شینی و فکر می کنم که نسبت به من بی تفاوتی اما در واقع ته دلت منتظره که بیام بغل دستت بشینم دستمو بکنم توی موهات و .... تو آروم بشی... دلم برای تک تک اون لحظه ها و دوست داشتن های هیجان انگیز تنگ شده.. برای آب بازی تو ماشین و شیطنت هات با ملودی و دختر مهربون تنگ شده... دلم برای خیلی چیزهای دیگه تنگ شده و بخصوص برای تو ... بودنت و ... عشق ورزیدنت..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 14:24 توسط ماهک |
|
|
پ.ن- آهنگ غير مستقيم رو كه توي مطلب (مثل آغاز زمان باريدم) ازش اسم برده بودم چند تا از دوستا خواسته بودن مي تونيد از لينك زير دانلودش كنيد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 8:47 توسط ماهک |
|
|
اگرچه حسن تو از عشق غیر مستغنی است من آن نیم که از این عشقبازی آیم باز دیشب خیلی خوش |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 23:42 توسط ماهک |
|
|
مرغای آبی برات چاووشی خوندن تا ملائک با گلا روتو پوشوندن یک سال گذشته از روزی که به آرزوت رسیدی و به آب ها پیوستی .. یک سال سخت برای ما که نبودنت رو دیدیم... یک سال سخت برای تمام کسانی که دوستت داشتن.. کسانی که بهشون انرژی می دادی.. تشویقشون می کردی.. راهنمایی شون می کردی... هنوزم باورم نمیشه که این اتفاق افتاده .. اینکه آب تو رو تو آغوش خودش گرفته و بردت ... تو رو برای خودت برداشته و برده... تو می خواستی ماهی سیاه کوچولو باشی ... شدی ... رفتی و ما هنوز هم ته رودخونه سنگ ها رو می شمریم و .... کاش می شد بهمون بگی که آسمون اقیانوس چه شکلیه... دنیایی که تو دیدیش... وقتی به خاطرات فکر می کنم می فهمم که چقدر بزرگ بودی.. و چطور اون طوری زندگی کردی که باید.. و سعی کردی که با زندگیت بهمون راه رو نشون بدی... تو عقایدت رو زندگی کردی و براساس ایمانت به آب ها پیوستی... تو با روج سیالت هیچ رابطه ای با زمینگیری خاک نداشتی و چه زود رفتی ... فکر می کنم هنوز هم بود چیزهایی که باید زندگی می کردی .... و چه حیف رفتی .... هنوز هم جای اون رو داشتی که ما رو با زندگی آشنا کنی.... تو بودی که ترقص درونی رو یادمون دادی... و شاد بودن در همه ی لحظه ها... تویی که تو زندگیت اونقدر سختی کشیده بودی که بتونی قدر تک تک لحظه های زندگیت رو بدونی ....حالا هر جا که آبی جاریه یاد تو رو توی دل و ذهن ما زنده می کنه... هرچند که مه نگاهمون رو می پوشونه اما انگار همون مه هم ابتدای بیداریه.... هربار که خسته می شم ... هربار که با مخالفت اطرافیانم روبرو می شم... هربار که می خوام نا امید بشم و باشرایط کنار بیام یاد حرفات می افتم که می گفتی مگه چندبار قراره زندگی کنی.. پس اونجوری زندگی کن که می خوای... از همه ی لحظه هات استفاده کن و عقایدت رو بخاطر دیگران زیرپا نذار... اینجوریه که دیگران عقایدت رو در زندگی کردنت می بینن و می پذیرنت و با اینکه ممکنه بهت نشون ندن اما ته دلشون تحسینت می کنن... اگه بخوام بنویسم باید ساعت ها و ساعت ها بنویسم از خروس زری پیرهن پری کودکی تا کتاب های پست مدرن امروزی .... از گام های محکم و مهربانی هات ... و از استواری ات.. و ..... یادت همیشه در قلبمون موندگاره.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 14:31 توسط ماهک |
|
|
پ.ن- فردا رو دوست ندارم.. دلم نمی خواد به این زودیا برسه... باورم نمیشه یک سال گذشته باشه..... دلم می خواست الان چشمامو باز می کردم و می دیدم که دو سال قبله و اونوقت می دونستم که چی کار کنم... اما شاید هم کاری نمی کردم... خدایا می دونم که ماهی سیاه کوچولوی همیشگی ما به آرزوش رسید و به آب ها پیوست... می دونم باید خوشحال باشیم که مرگش اونطوری بود که خودش می خواست... می دونم که باید به جای غصه خوردن از خوبی هاش و زندگیش درس بگیریم... اما خدایا خیلی سخته ... هربار که می بینم بابا بغض می کنه حس می کنم از درون تحلیل میرم... عموی خوبم... خوشحالم که به آرزوهات رسیدی و وقتی که رفتی تقریبا تمام آنچه که می خواستی رو انجام داده بودی ... اما جات اینجا خیلی خیلی خالیه.... و دلمون برات خیلی تنگ شده... پ.ن۲- فکر کنم پست درهمی شد... به بزرگواریتون ببخشید.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:34 توسط ماهک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|