تبليغاتX
دوباره ها
یه شروع دوباره

مي خوام از باغ بزرگ آسمون سبدي پر از ستاره بردارم
چقدر گرمه آغوشت... چقدر مهربونه نگاهت... و چقدر دلنشينه صداي خنديدنت... چقدر باوقار پذيراييت... و چقدر خوش مي گذره وقتي تو هستي ما هستيم و همه چيز خوبه...
خودم هنوز شروع نكردم كه هدفهامو بنويسم شايد به اين دليل كه اگه من هدف هامو بنويسم براتون بازي هاي بعدي لو مي ره... پس كمي صبور باشيد... شاد باشيد و پيروز و مهربون

پ.ن- دوستاي گلم هركسي كه مي خوادبازي رو ادامه بده نظرش رو تو قسمت نظرات پست قبلي بذاره ممنون ميشم....

پ.ن۲- يه عالمه دوستاي گل به من و باباي ام لطف دارن كه همينجا از همه تون خيلي خيلي تشكر مي كنم .

پ.ن۳- قرار هفته ي ديگه دايي عزيز يكي يكدونه ام از سوئد بياد كلي خوشحالم اما از طرف ديگه هم خاله كوچيكم قراره همون شبي كه داييم مياد عمل جراحي داشته باشه كه نگرانم كرده... اميدوارم زود زود زود خوب بشه آخه اين خاله كوچيكه ما يه جورايي فلورانس نايتينگل خانواده است و كسي توقع نداره كه مريض بشه....

پ.ن۴- خدا جونم ممنونم براي سلامتي ام و همه ي چيزهاي خوبي كه بهم دادي ممنونم براي همه ي اتفاقات خوبي كه برام مي افته قول مي دم كه از اين به بعد هميشه دنبال زيبايي ها باشم....

پ.ن۵- يه ذره پست نوشتم يه عالمه پيوست عجبا....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 13:25  توسط ماهک | 

عشق يعني قلم از تيشه و دفتر از سنگ
كه به عمري نتوان دست به آثارش برد
ديروز براي اولين بار بعد از اينهمه دعوت همكار مامان رفتم جلسه سخنراني دكتر فرهنگ كه توي فرهنگسراي پايداري برگزار مي شه...كلي حرفهاي قشنگ زد و كلي چيزها يادمون داد... اينكه فرق بين مقصد و ارزش و هدفمون رو بدونيم... اينكه هدف هامون رو بنويسيم و بعد از دل اونا اهداف كوتاه مدتمون رو استخراج كنيم.. اينكه هدف هاي بزرگ داشته باشيم و كارهاي كوچيك انجام بديم... (اين جمله امام علي  بوده) اينكه عشق پايداري مي خواد و ... خيلي چيزهاي ديگه.. بابايي خيلي خيلي خيلي جات خالي بود...  مرسي كه بهم قول دادي كه امروز با هم هدف هامون رو بنويسيم...خوشحالم كه فردا مي بينمت منتظرم ملودي و دختر مهربون بيدار بشن تا برنامه فردا رو باهاشون تنظيم كنم... دعا مي كنم رئيس بزرگ بذاره مرخصي بگيرم... بابا پوستمو مي كنه آخه مي خواست فردا ماشينو بذاره براي تعمير.... بيصبرانه هم منتظرم كه بيدار بشي و با هم بحرفيم... دلم كلي تنگه ها....

 


و اما یک بازی جدید... خیلی وقت بود بازی نذاشته بودم ها.. ببینید این بازی هدف داره و بعد هم اینکه دنباله داره و باید مرحله به مرحله پیش بره پس از همین الان توش شرکت کنین که بعدا پشیمون نشین... بازیمون خیلی خیلی ساده است... اهداف زندگیتون رو بنویسین... البته منم فردا میام و مثل همه شما هدف هام رو می نویسم... به نظرم اگه اهدافتون رو تو قسمت نظرات بنویسین بهتره یه هفته هم فرصت دارید که بیاین و تو این بازی شرکت کنین... خداییش بازی توپیه پس کم کاری نکنین ها...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 8:15  توسط ماهک | 

خاصيت عشق مي جوشد از تو
دل رنگ آتش مي پويد از تو
بابايي جونم اگه قرار بود عشق بدباشه هيچوقت خدا اونو تو دل ما قرار نمي داد.. ديروز يه سخنراني از دكتر الهي قمشه اي پخش كرد كه خيلي جالب بود... مي گفت اون دنيا همون چيزي رو به شما مي دن كه شما در اين دنيا طلب كرديد... اگه پي زيبايي بريد اون دنيا هم زيبايي رو بدست خواهيد آورد.. مي گفت نعمات هستي رو بايد ازشون استفاده كنيد... ما چقدر از نعمت هامون و از فرصت هامون استفاده مي كنيم... مومن بودن به رياضت كشيدن نيست... مومن بودن به استفاده ي بهينه كردن از نعمت هايي ست كه خدا در اختيارمون قرار داده... و من معتقدم كه زيباترين زيباترين هاي دنيا عشقه...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 8:42  توسط ماهک | 

بيا بريم اونجا كه شباش بوي تو باشه تو هواش
باد كه بياد رد شه بره بريزه سرت ستاره هاش
وبعد چشمهاي من ستاره بارون ميشه...و تو را در عشق خويش غرق مي كنه... بابايي عزيزم.. مهم نيست ديگران به رابطه ي ما چطور نگاه مي كنن براي من بودن در كنار تو و عاشق تو بودن سرنوشته...ادامه ي حياته.... مهم نيست كه به نظر بياد كه من دارم خودم رو براي تو كوچيك مي كنم چون تنها كسي كه نبايد اين فكر رو بكنه.. تنها كسي كه بايد عشقم رو درك بكنه تو هستي كه خوشبختانه اين اتفاق مي افته.. چرا بيشتر آدم ها فقط پوسته ي بيروني اطرافيانشون رو مي بينن.. اونقدر مهربوني و سر زندگي تو وجود تو هست كه مي تونه جاي همه ي بدخلقي ها و دعواهات رو بگيره... درسته كه وقتي عصباني هستي سر من داد مي زني اما هنوز چند دقيقه نگذشته خودت پشيمون مي شي و سعي مي كني كه از دلم در بياري در حالي كه من ازت نرنجيدم ... من شرايطتت رو درك مي كنم... زماني من مي رنجم كه باهام مثل يه غريبه رفتار كني .. حرف نزني و تو لاك خودت فرو بري... عزيز دلم مهم نيست كه ديگران چي مي گن چون مي دونم يه روزي مي رسه كه همه شون با حسرت به با هم بودن ما نگاه مي كنن و ميگن خوش بحالشون... اون روز دير نيست ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 7:48  توسط ماهک | 

من عروس نقره پوش مهتابم تو طلوع يك سپيده
واسه بي رنگي قلب بي تابم ناز چشمات يه اميده
ديدمت و اين ديدن اونقدر شيرين بود كه دلم مي خواد دوباره و دوباره دوره اش كنم... گوش دادن به طنين صدات كه توي سينه ات مي پيچه .. سر گذاشتن روي بازوت و بغض كردن... در آغوش گرفتنت بي مهابا... و گفتن مرد من ... مرد من... مرد من... بابايي خوشحالم از اينكه مي تونم آرومت كنم... خوشحالم كه تو هم مثل من به اين نتيجه رسيدي كه ما براي هم ساخته شديم.. حالا اگه قرار باشه پيوندمون تو آينده اي دور رقم بخوره... هرچند كه من مطمئنم با همديگه و با دوست داشتن همديگه مي تونيم همه چيز رو به خوبي و خوشي پيش ببريم... تنها چيزي كه اين وسط مهم بهم گره خوردن سرنوشت هاي ما با عشقه...بابایی عزیزم.. خوشحالم که وارد مرحله ی دیگه ای از با هم بودن شدیم.. و تو راست می گفتی بعضی سختی ها نتایج شیرینی هم داره اگه نا امید نشیم و بدونیم که داریم درس می گیریم... هر لحظه که می گذره عاشقانه تر دوست دارم و این عشق و این شیدایی و این دیوانگی ... 

پ.ن- خدایا ممنونم که بهم اجازه دادی بفهمم که چقدر دوستم داره... نگرانی ته چشماش شیرین ترین چیزی بود که تو اون لحظه ی درد می تونست بهم تسکین بده...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 9:3  توسط ماهک | 

تو اگه باشي آسمون صافه
غصه ها پشت كوه قافه
هربار كه قراره ببينمت درست مثل الان يه حس و حال خوبي دارم .. انگار كه هيچ چيز و هيچ كس نمي تونه اين شادي رو ازم بگيره... اتفاقاتي كه مي افته انگار همه شون يه رنگ و بوي ديگه داره .. هرچند وقت يه بار يادم مي افته كه مي بينمش و ته دلم قند آب مي كنن...حتي زماني كه شديدا غرق كارم يهو به خودم مي گم فردا مي بينمشا بعد كلي خوشحال تر مي شم و غرق مي شم توي احساسات خوش و سرمستي و از اين حرفا... تو هم معلومه كه شادي .. معلومه كه درست مثل خودم ذوق و شوق فردا رو داري... مي گما من و تو كه اين همه دوست داريم پيش همديگه باشيم... بگذريم بابايي ... زندگي هميشه مي تونه با عشق زيباتر باشه... دوست دارم و دوستم داري شايد واقعا همين كافيه براي هر دوتامون...

پ.ن- همه ی حرف های خوب و حسهای خوب شاید گفتنی نباشه..شاید شنیدنی هم نباشه.. اما به این معنی نیست که خواستنی هم نباشه.... همه ی نگفتنی ها و نشنیدنی ها و خواستنی هاتو با همه وجود می خوام ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12:27  توسط ماهک | 

نفس نفس بودن من از تو
شكفتن و گفتن من از تو
در تو، با تو و براي تو نفس مي كشم... عطر حضورت لحظه هام رو پر مي كنه و سر كه به روي بالشت دلتنگي مي گذارم گرماي عشقت درونم رو از نور پر مي كنه... عشق همينه مگه نه؟؟؟!!!

کمی دیرتر نوشت- راستی عیدتون مبارک ... دیروز خیلی ذوق می کردم هر کانال تلویزیون رو که می زدم اسم خوشمل کنارش بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 9:52  توسط ماهک | 

دو چشمات مهربونه دو ابروت سایه بونه
زده بر قلب عاشق با یک تیر دو نشونه
اول اینکه مهمونی اونروز بسیار بسیار دلچسب بود .. اولش رفتم دنبال آفتابگردون و سپس ملودی و بعد از خرید رفتیم خونه ی آفتابگردون اینا بعدش داداشی اومد و کمی بعد تر هم بابایی گل و گلاب خودم .. خلاصه اولش فکر و بکر بازی کردیم و بعدش همه قهوه خوردن تا من براشون فال بگیرم .. بعدترش 21 بازی کردیم که بانک من و رضا رو تخلیه کردن... و بعد من شروع به گرفتن فال نمودم و بابای ام هم شد دستیارم که کلی کیف داد و به این نتیجه رسیدم که این بابایی ما هم اگه آموزش ببینه میاد و دست مارو از پشت می بنده ...خلاصه کلی خوش گذشت... و نیمه های شب به خانه برگشتیم به همین دلیل نشد که بیاییم و بنویسیم که چه شد...
دوم در روز پنجشنبه به حکم شب نشینی دیشب بسیار دیر از رختخواب برخاستیم و به شرکت مراجعه نمودیم و به همین سبب بسیار دیرتر از شرکت به سمت منزل حرکت کردیم که یکهو دیدیم که بنزینمان ته کشیده و از طرفی هم لاستیکمان به سبب خروج باد دارد به پابوس زمین می رود بنابراین وسط اتوبان سر اتومبیل را به سمت پمپ بنزین و پنچرگیری کج نمودیم و در تعمیرگاه بودیم که آفتابگردون زنگ زد و گفت که خانواده ی داداشی کلی اصرار دارن که تشریف بیارین و برایشان فال بگیرین... ما هم گفتیم باشد می رویم منزل حاضر می شویم و می آییم که فرمودند دیر می شود فقط سر راه قهوه را هم مرحمت نموده خودتان تهیه کنید خلاصه ما هم رفتیم قهوه را گرفتیم با ریخت و قیافه ی از جنگ در رفته ی شرکت رفتیم مهمانی که چشمتان روز بد نبینید هفت هشت نفری منتظر فالگیری ما بودند و خلاصه نشستیم وتا پاسی از شب فال گرفتیم و باز هم دیر رسیدیم خانه و نشد که بیاییم و بنویسیم که چه شد...
سوم .. دیروز صبح به دلیل شب نشینی دیشب و شب نشینی های اس ام اسی با بابایی عزیز باز هم کمی دیر تر (به قول مامان) یعنی راس ساعت 9 چشمانمان را به روی دنیا باز نمودیم و از آنجا که ساعت 1 کلاس داشتیم سریع دویدیم به درون حمام که تا آب گرم تمام نشده دلی از عزا در بیاوریم... بعد که از حمام آمدیم بیرون زنگ زدیم که احوالات خاله مان را جویا شویم که دیدیم الی خانوم دخترخاله ی گرامی می فرمایند که بیایی اینجا من کلی کار نقاشی و از این حرف ها دارم بیایید کمک ما هم که سرمان برای کمک درد می کرد سریع خانه را جارو زدیم و خانواده را به درب منزل خاله رسانیدم و خودمان راهی دانشگاه شدیم که چشمتان روز بد نبیند دود بسیاری دانشگاه را برداشته بود که همه اش برای تشکیل نشدن کلاس پول و ارز و بانکداری و سوختن دماغ مبارک همکلاسی ها و خود اینجانب بود.. البته ما هم از خدا خواسته زودی پریدیم درون ماشین و رفتیم به مهمانی خانه ی خاله برسیم.. هنوز نهار از گلویمان پایین نرفته بود که شوهر خاله ی گرامی با لبخند رو به مامان و خاله کرد و گفت می خواین بریم کرج یه سر به مامانتون بزنین و اونها هم جوگیر شدن و سه سوته حاضر دم در بودن و خلاصه راهی کرج شدیم و تا پاسی از شب در منزل آن یکی خاله مان زدیم و رقصیدیم و شیطنت کردیم و مثلا مادربزرگمان را دیدیم... و نیمه شب راهی خانه شدیم و  از آنجا که من به دلیل مشغله زیاد در طول روز موفق به ادامه مکالمه با بابایی ام نشده بودم تا نزدیک صبح به اس ام اس بازی با ایشان مشغول بودیم و نشد که بیاییم و بنویسیم که چه شد...
چهارم .. امروز هم به دلیل همان بی خوابی ها که معرف حضورتان می باشد بسیار دیر از خواب پریدیم و ده دقیقه ای حاضر شدیم و بدو بدو دویدیم به سمت ایستگاه تا با سرویس به سمت محل کارمان رهسپار شویم .. و در محل کار از آنجایی که ما کلی بچه فعالی هستیم یک عالمه کار ریختند سرمان که اصلا وقت نشد ببینیم کی وقت اداری تمام شد.. و حالا که رسیدیم خانه و شام گرامی را میل نموده ایم و شکممان سیر است به سرمان زد که بیاییم و بنویسیم که چه شد بعد برویم و به خوابمان برسیم...
پ.ن- بابایی جونم کلی حسای قشنگ دارم که می خوام برات بگم و بنویسم ...یه کوچولوشو تو ترانه ی بالا گفتم
پ.ن2-امیدوارم زود زود خوب بشی و چیزی نباشه....

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 18:6  توسط ماهک | 

امشب كه ماه دوباره گنبد سربي داره
دست ستاره هاشو تو دست من مي ذاره

البته اين زماني اتفاق مي افته كه من دستاي مهربونت رو توي دستام بگيرم و ... خداييش يه جوري مي شم وقتي مي بينمت .. همون جريان دست و پا گم كردن و اين حرفاست... ميدوني انقدر واسه ديدارمون خوشحالم كه هيچ چيزي از صبح نتونسته خوشحاليم رو از بين ببره.. جز خبري كه همين چند دقيقه پيش بهم دادي...خدايا زود زود زود بابايي ام رو خوب خوب خوب كن... بي صبرانه منتظرم كه ببينمت و روي ماهت رو ببوسم...يه ذره راه بيشتر نمونده تا به واحه برسم .... خدايا تشنگي رو شكر و سيرابي رو هم شكر....

پ.ن- ممنونم از همه ي دوستايي كه براي با هم بودن ما دعا مي كنن و عشقمون رو حمايت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 14:23  توسط ماهک | 

يادت باشه عهدمون رو تك درختي نكنيم
رو قلبمون جا بذاريم حرفي كه مي خوايم بزنيم
بابايي ايني كه گفتم فقط مخصوص خودم بود.. آخه تو هميشه حرفاتو مي گي اين منم كه بخاطر ترس از دست دادنت هيچي نمي گم و همه ي حرفامو تو خودم مي ريزم... مي خوام يه جمع بندي كلي از اس ام اس هاي اين دو شب داشته باشم... اگه تو مي دوني و قبول داري كه تو تنها مردي هستي كه من مي تونم باهاش زندگي كنم ... و اينكه بهم قول دادي كه حق انحصاري آغوشت در اختيار من باشه.. خب نتيجه اين مي شه كه من و تو بهم مي رسيم مگه نه؟؟؟!!! حالا تو هرچي مي خواي بگو اما من احساس مي كنم كه يه بوهاي خوبي از اين جريانات مياد...

پ.ن- خدایا می دونی که چقدر همدیگه رو دوست داریم ... مطمئنم خودت ما رو برای با هم بودن خلق کردی ... تو این راهی که پیش پامون گذاشتی کمکمون کن....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 7:21  توسط ماهک | 

اولین باری که در تو صورت خورشید و دیدم
اولین باری که از عشق به ترانه می رسیدم
شب حیرت بود و جذبه شب شعله زدن برگ
شب شاعر شدن گل شب زیبا شدن مرگ
در دل من چه محشری بود طبله های غزل چکیدن
بوی نور و نهر بنفشه چنگ شاد به تو رسیدن
ناگهان برق زد یه ستاره ناگهان آبی شد تن من
ناگهان بغض کودکانه ناگهان های های گریستن
توی سنگ سینه ی کوه اگه اون شب دل من بود
جای بوته بوته ی خار چشمه چشمه نسترن بود
وقتی که عشق با تمام نفسش آمد به فریاد
دیگه فتوای سکوتم می شکنه تو گریه ی ساز
بزن ای عشق ساز بزن باز
چه هوای وسوسه ای بود توی باغ تخیل من
از تو حوض بنفشه زنبق ماهی دست تو گرفتن
ناگهان برق زد یه ستاره ناگهان آبی شد تن من
ناگهان بغض کودکانه ناگهان های های گریستن..
پ.ن- گوشش که دادم یاداولین نگاه و جذبه ی عشق تو افتادم خودش همه ی حسمو بیان می کنه و توضیح اضافه نمی خواد...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 19:8  توسط ماهک | 

تو قحطی محبت دادی به عشقم عادت
رو بال مهربونی رفتم تا بی نهایت
بابایی کی گفته که خیلی بده که یه زن اینجوری یه مرد رو دوست داشته باشه...اصلا کجای دنیا گفته که فقط ما زنها باید مورد عشق واقع بشیم و هیچوقت نباید عاشق باشیم و از عشقمون بگیم و داد بزنیم بابا من عاشقم حاضرم همه چیزم رو بدم اما عشقم شاد و سالم و راحت باشه..بابایی شنیدن خیلی از آهنگ ها منو به یاد تو می اندازه و دلم هری می ریزه پایین و یه جورایی می شم که یهو بی خودی (البته از نظر بقیه) لبخند می زنم و شادی و غمم معلوم نیست که مال چیه.. البته خودم می دونم مربوط به حال و هوای تو میشه.. هرچقدر به خودم می گم وقتی بابایی تو همه تو باید دختر خوبی باشی و محکم باشی تا بتونی بهش کمک کنی اما ناخودآگاه خودمم غمگین می شم و هرکاری می کنم نمی تونم شادت کنم..... بابایی دیشب گفتی که دست ما نیست که همیشه کنار هم باشیم .. اما من مطمئنم که ما می تونیم این کار رو با هم بکنیم و بهترین زندگی رو بسازیم طوری که همه بتونن از زندگیمون لذت ببرن....

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 22:11  توسط ماهک | 

يه نفر يادشو هر بار با قلموي بلور رو دلم مي زنه هاشور
صبح كه ديدمت فكر كردم بي خودي نيست كه هي عاشق مي شم و هي عاشق تر مي شم و دوباره عاشق مي شم و عاشق تر... اين شور و حال شيدايي كه در درونم برپا شده رو فقط آرامش دستهاي تو مي تونه كمي سبك تر كنه كه اين سبكي هم مثل داروي مسكني مي مونه كه بعد از يه مدت كوتاه اگه دوباره تكرار نشه اثرش از بين مي ره و دوباره مي شي همون دختر دلتنگ هميشگي كه دلش مي خواد بابايي اش هميشه كنارش باشه... دلش مي خواد هر شب سرش رو روي بازوي اون بذاره و به خواب بره و هر صبح چشمهاش رو به صورت مهربون اون باز كنه... هنوزم كه هنوزه مثل دختراي هيجده ساله وقتي مي بينمت گونه هام سرخ ميشه به تته پته مي افتم و كلمات رو گم مي كنم بعد مجبور مي شم سرمو بندازم پايين و تو هم كه از هول كردن من كلافه مي شي فكر مي كني اين مال بي دست و پايي ذاتي منه.. واسه همينم رانندگي يادم ميره ... جاي كلاج و ترمز و گاز رو گم مي كنم.. همه چيز رو جا مي ذارم... كلمات قاطي پاتي مي شه و ... همه چيز مي شه تو واينكه تو هستي و اينكه تا كي هستي.. و اينكه وقتي كه اين لحظه ها تموم بشه و تنها بشم تو ماشين چيكار كنم... و هنوز هم مثل دختراي كوچولو وفتي از ماشين پياده مي شي ... وقتي خداحافظي مي كني بغض مي كنم.. به روي تو نميارم اما بعدش كه به اندازه ي كافي براي نديدنم دور شدي مي زنم زير گريه... و هربار كه مي بينمت اين قصه تكرار ميشه... درست مثل روز اول ...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 7:23  توسط ماهک | 

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما...
بابایی امروز تو راه برگشت از شرکت داشتم این آهنگ رو گوش می کردم که چشمام پر از اشک شد و کلی گریه کردم... بعد فکر کردم عجب آدم احمقی هستم من...آخه گریه من چه کمکی به سربلندی کشوری که اونطور از جون و دلم می گم که دوسش دارم می کنه و دیگه اینکه چرا هیچکاری جز گریه به ذهنم نمی رسه تا برای پیشرفت مملکتم بکنم... خداروشکر فردوسی دیگه زنده نیست وگرنه می دید که ایران چطوری ویران شده و بیشه و آشیانه کفتارها....
پ.ن- نوشته های قبلیم رو ببخش ... فقط کمی دلخور بودم که خودت با اس ام اس یه لحظه بعد از پست قبلیم از دلم در آوردی... خیلی دوست دارم عسلی ها... راستی هنوزم معتقدم خیلی سخته که یه ظرف پر از هلو تو اتاق بغلی باشه و تو هم حسابی دلت هوس هلو کرده باشه اما جلوی خودت رو بگیری که نری اتاق بغلی و هلوها رو بخوری... حالا اگه واسه تو راحته که نمی دونم واسه من سخت سخته...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 0:13  توسط ماهک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
پیوندها
ماهي سياه كوچولو
دنياي عاشقانه ها
کارگاه شعر میعادگاه
تو را می سپارم به مینای مهتاب
توت فرنگی (خانواده ی سه نفره ی من)
ديگه تنها نيستم
درد دلهای یک خسته در نفس های آخر عاشقانه
مارکوپولو
چرند و پرند
خان
گلادیاتور بدون سپر
دنیای من
آن شرلی با موهای مشکی
دو کبوتر عاشق
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
سکوت شب
تپش های عاشقانه ی قلبم
کاغذ بی خط
دوست دارم با دل و جون
چه اتهام عجیبی ما جنون داریم
نزدیک شو اگرچه نگاهت ممنوع است
پاکت نامه
با تو دوباره زن شدم
خاطره
شیطونک شاکی
دنیای بلوری
آقا اجازه!
شب های لیمویی
اندیشه های یک مرد
ورود عموم آزاد!
سه شنبه خاکستری
کافی شاپ دو نفره
با من تا انتهای عشق برقص
الهام الهی
با عشق در سایه سار بهشت
ماه تی تی
غروب دل انگیز
در اوج تنهایی
حسرت اشک
بلوف
پولک آبی
خرها عمر دراز دارند
عکس های عاشقانه ی من
دنیای جدیدترین مدها
میعادگاه زیباترین ترانه ها
هلو خانم
چشمان خیس من
شرح درد اشتیاق
بلفی
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
رایحه عشق
مسافر دشت شقایق
عشق به لطافت و پاكي پرنيا
خاطرات یک دختر فراری
ديوانه داره از قفس مي پره
ترنم عشق
بلوت (ابر کوچولوی مهربون)
داستان عشق
پريناز
روزهاي سبز من.
خوش اومدي ....!
هنوز چیزی کم است
تلخ و شیرین(به تو چه!)
اعترافات عريان مليسا
گل سرخ
رپ بازی
من و ني ني گوگولي
پرسه و پستوش
آخرین نگاه
وبلاگ خلیل جوادی
عشق گمشده
درددلهای من
ورق پاره ای از دفتر زندگی
افسون کودک طبیعت
تویی که دوستت خواهم داشت...
شب عاشقونه من
می خوام خودم باشم
سه نقطه
خانم خونه
موميايي حسود
گابريل
اعترافات يك نازنين
خونه جديد خاطراتمون
طعم خوشبختی
سفير عشق
مزرعه مترسک و کلاغ
بی انتها
عروس دريايي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


Free Glitter Graphics

کد آهنگ