تبليغاتX
دوباره ها
یه شروع دوباره

فکر می کنم هنوز که هنوز است روحم اونقدر که باید آماده نشده که تلخ ننویسه واسه همین فقط از دنیای ترانه ها برات می نویسم و ...
آخ یکی بود یکی نبود یه عاشقی بود که یه روز بهت می گفت دوست داره آخ که دوست داره هنوز
دلم یه دیوونه شده واسه ات بی آزاره هنوز از دل دیوونه نترس آخ که دوست داره هنوز
گفتی که با وفا بشو سهم من از وفا تویی سهم من از خودم تویی سهم من از خدا تویی
گفتی که دلتنگی نکن آخ مگه میشه نازنین حال پریشون منو ندیدی و بیا ببین
شب که میشه به عشق تو غزل غزل صدا میشم ترانه خون قصه ی تموم عاشقا می شم.....

پ.ن - دارم کتابای اوریانا فالاچی رو می خوانم که ترجمه یغما گلرویی است... خیلی جالبن... شما هم اگه فرصت کردین بخونین... یک مرد ... جنس ضعیف ... نامه به کودکی که هرگز زاده نشد....

پ.ن۲- تصور کن که شخصی که بسیار دوستش داری داره به سمت یه گرداب میره و هرچی هم که تو بهش می گی که اونجا گردابه اون باور نمی کنه و با سماجت می خواد به راهش ادامه بده اونوقت تو چی کار می کنی باهاش می ری و غرق می شی یا خودتو کنار می کشی و غرق شدنش رو تماشا می کنی؟؟؟؟!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 22:26  توسط ماهک | 

من يكي مجنون ديگر در پي ليلاي خويشم
عاشق اين شور و حال عشق بي فرداي خويشم
ديروز امروز فردا و هر روز و هر روز و هر روز... بابايي مثل روز برام روشنه كه يه روز اين چيني شكسته تنها تكيه گاهت ميشه.. اما با اين ضربه هايي كه بهش زدي نمي دونم تا كي مي تونم دوباره و دوباره پيوندش بزنم... خدايا فقط تو هستي كه مي فهمي ... به هيچكس نمي تونم بگم تو دلم چي مي گذره ... خدايا فقط تو مي توني راهنماييم كني بهم بگو چي كار كنم... بگو واقعا حكمتت چيه؟؟؟ من گيج و منگ شدم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 10:3  توسط ماهک | 

در دو چشم من نگاه كن تو منو از من جدا كن با محبت آشنا كن
ترك آن افسانه ها كن مهرباني را صدا كن اين تو و من را رها كن
نازنينم تو منو از نو بنا كن
بابايي عزيزم شيريني ديشب خيلي چسبيد ... وبيشتر از شيريني حضور شيرين و گرماي وجود خودت بود كه محفلمون رو گرم كرده بود... عزيزم... عزيزم ... عزيزم... نمي دونم گفتن اين واژه چه حسي رو برات ايجاد مي كرد... اما باور كن وجودت براي هر سه نفر ما عزيز بود كه دائم اون رو تكرار مي كرديم... جدا از حس شيطنت... بابايي نمي دوني چه حسي داشت وقتي كه اونطور يواشكي دستم رو فشار دادي... يعني كه مي دونم كنارمي ..مي دونم كه چقدر همديگه رو دوست داريم... و يعني اينكه چقدر دلم مي خواد در آغوشت بگيرم... خدايا ممنونم براي همه ي لحظه هاي شيرين.... امشب قراره بريم كرج خونه ي خاله بزرگه و به احتمال نود و نه درصد پيش پيش تا دايي ايرانه جشن شب يلدا رو برگزار كنيم... صبح انقدر هول هولكي راه افتادم كه نمي دونم چطوري حاضر شدم و چي برداشتم و چي برنداشتم....
عيد همه تون هم پيش پيش مبارك... شايد عيد قربان روزي باشه براي قرباني كردن خودخواهي ها... قرباني كردن منم ها و بخشيدن عطر مهربوني به تمام بندگان خدا....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 9:3  توسط ماهک | 

دلم اگر به دست تو به نيزه اي نشان شود
براي زخم نيزه ات سينه سپر نمي شود
شايد فكر كردن به دوست داشتن شيرين باشه... شايد تصورش دوست داشتني باشه ... اما براي حفظ دوست داشتن لحظه هاي نفس گيري هست كه فقط عمق احساساتت و ايمانت مي تونه حفظت كنه... بارها و بارها دارم از اين لحظه ها برات مي گذرم ... اما عزيز دلم شايد جسم زميني من تحمل اينهمه عشق آسماني رو نداشته باشه... خدايا بهترين ها رو براي هر دومون مي خوام... و براي همه ي عاشقاي دنيا....
عاشق باشيد....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 9:10  توسط ماهک | 

When I need you just closed my eyes and I'm with you
نمي دونم اين بده يا خوبه... اما واقعا همين اتفاق مي افته ... كافيه چشمام رو روي هم بذارم و حس كنم كه كنارمي... حس دوست داشتني بودن در آغوشت... حس نفس هاي گرمت روي پوستم... و بوسه هايي كه دوست دارم تا ابديت ادامه پيدا كنه... مهم نيست كه تفاوت دوست داشتن هامون چقدره...مهم اينه كه مي دونم روزهاي بسياري خواهد بود كه شروعش با بوسه ي سلام تو باشه و پايانش با شب بخير گفتن در آغوشت....
پ.ن- حال خاله خوبه... ديروز از بيمارستان مرخص شد... دايي هم خيلي خوشحالم كه اومده كلي هم كيفيدم.... تنها مشكل باقي مونده حجم زياد كار شركت و نگه د اشتن هاي بي مورد آقاي رئيسه كه خيلي بهم فشار مياره....

پ.ن۲- صبح نوشتمش اما الان دارم می فرستم از دست این رئیس گیر.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 13:3  توسط ماهک | 

من اگر خوبم اگر بد چمن آرايي هست
كه از آن دست كه مي پروردم مي رويم
از دست پسرها و ماماناشون كلي كفري هستم... بعد فكر مي كنم يعني منم وقتي مامان مي شم همين كار رو مي كنم با بچه ام.... خداييش بيشتر پسرهاي اين دور و زمونه يه جورايي عشق گمشده ي ماماناشون هستن ... واسه همينم خيلي سخت ميشه باهاشون ارتباط برقرار كرد...
پ.ن- هنوز هم عشق با همه ي موجوديتش درونم جاريه... و هنوزم مي دونم كه چقدر عاشقانه دوستت دارم ... يه راه هاي جديدي رو مي خوام شروع كنم... براي خودم .. براي تو ... و براي با هم بودن...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 16:40  توسط ماهک | 

هر چي باشه مي گذرن لحظه ها از بد و خوب
عاشق سحر بودم از همون تنگ غروب
كوتاه ، مختصر و مفيد بگم... ديروز سومين سالگرد آشنايي مون بود... هرچند كه ديروز نديدمش اما پريروز خونه ي آفتابگردون براش يه مهموني باحال گرفتم كه كلي خوش گذشت... امروز تو اداره اسباب كشي دارم واسه همينم بعد از نوشتن اين پست كامپيوتر رو خاموش مي كنم و نمي دونم كي دوباره روشن شه.... امشب دايي از سوئد مياد و از اون طرف هم همين امروز عصر خاله ام بيمارستان بستري ميشه كه فردا عملش كنن... حس و حالمم داره خوب ميشه... تو شركت يه كم مشكل دارم كه انشالله بعد از اسباب كشي امروز حل ميشه... ببخشيد كه همه رو مثل كد نوشتم اما به خدا نمي رسيدم و نمي خواستم هم كسي بي خبر بمونه ... سيستم كه راه افتاد ميام و به همه تون سر مي زنم....
پ.ن- بابايي مهم نيست كه چي مي گي چي فكر مي كني و چي رفتار مي كني صرفنظر از همه ي اينها من دوست دارم .... شايد اشك هاي اين سه چهار روزه تاوان دوست داشتني ست كه بايد پس بدم ... اما ...خدايا بي اثر باشه....

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 7:21  توسط ماهک | 

دوست دارم سر بذارم رو شونه هات خوابم كني
دوست دارم سپيده دم با بوسه بيدارم كني
خب دوست دارم ....خيلي هم دوست دارم... بعضي صبح ها خودمو مي زنم به خواب و تصور مي كنم كه مياي و بيدارم مي كني... انقده اون روزا دلچسب مي شه.... بودنت .. حرف زدن باهات... شنيدن صدات خيلي خيلي لذت بخشه... خيلي هم دلچسبه...
ديروز كلاس دكتر فرهنگ عالي بود... هرچند كه من از نيمه دوم كلاس رسيدم... و فقط قسمت نمايش مولكولهاي آب روي پرده رو ديدم... كه تحقيقات بسيار بسيار شگفت انگيزي رو بيان مي كرد... ما داريم با خودمون چيكار مي كنيم؟؟؟؟ اينهمه امواج منفي كه به اطرافمون ساطع مي كنيم... و نمي فهميم كه چه بلايي داريم سر خودمون و اطرافيانمون مي آريم... دلم ميخواست همه ي اونچه كه تو كلاس بود رو براتون توضيح مي دادم اما جزوه هامو خونه جا گذاشتم...
و ديگه اينكه مي خواستم ازتون بخوام كه قسمت دوم بازي رو شروع كنيد كه سر كلاسمون فهميدم ادامه ي اين بازي درست نيست يعني اينكه انسان بايد هدف هاش رو براي خودش نگه داره و به ديگران نگه... واسه همين بازي رو فعلا تعطيل مي كنم تا اولين فرصتي كه يه بازي حسابي ديگه به ذهنم برسه اما مي آم و همه چيز رو درباره ي هدف هاتون تشريحش و چطوري جدا كردنش از آرزوها مي گم....
ببخشيد كه خيلي خوب نشد... شاد باشيد...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 13:51  توسط ماهک | 

بذار باور كنم يه تكيه گاهم براي غربت يه مرد عاشق...
بابايي وقتي كه سكوت مي كني انگار دنيا هم سكوت كرده.. انگار زمان ايستاده و دائم دلشوره دارم ... كه چي شده چرا جواب نميده... نكنه يه كاري كردم كه عصباني اش كرده...نكنه.. نكنه... نكنه... واسه همينم بغض مي كنم.. به همه پيله مي كنم... بداخلاق و بهونه گير ميشم و... بهم بگو كه چته.. بهم بگو حتي اگه برام بدترين باشه.. اما بهم بگو... حرف بزن... تو كه مي دوني چقدر مي تونم آرومت كنم... پس چرا هيچي نمي گي... تو كه مي دوني هيچوقت حرفايي كه بهم مي زني رو به روت نميارم .. همه رو توسينه ام نگه مي دارم... پس بيا و بهم بگو چي شده...
پ.ن- مرسي كه هدف هاتون رو مي نويسين... اما بايد بيام و توضيح بدم فرق بين هدف و مقصد و ارزش رو... حتما فردا ميام و مي گم كه جريانش چيه كه سه شنبه بازي بعدي رو داشته باشيم...
پ.ن2- همه ي خانواده شديدا در تداركات اومدن دايي هستن... بابايي بيا ما هم تو اين شور و حال شريك باشيم....


و اما داستان فلورانس نایتینگل یا همون بانوی چراغ بدست نمی دونم اصلیتش کجاییه و شاید خیلی چیزها رو ندونم اما بانوی مهربانی بوده که شب ها از مجروحین جنگ و بیمارا پرستاری می کرده و به همه کمک می کرده .....
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 7:21  توسط ماهک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
پیوندها
ماهي سياه كوچولو
دنياي عاشقانه ها
کارگاه شعر میعادگاه
تو را می سپارم به مینای مهتاب
توت فرنگی (خانواده ی سه نفره ی من)
ديگه تنها نيستم
درد دلهای یک خسته در نفس های آخر عاشقانه
مارکوپولو
چرند و پرند
خان
گلادیاتور بدون سپر
دنیای من
آن شرلی با موهای مشکی
دو کبوتر عاشق
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
سکوت شب
تپش های عاشقانه ی قلبم
کاغذ بی خط
دوست دارم با دل و جون
چه اتهام عجیبی ما جنون داریم
نزدیک شو اگرچه نگاهت ممنوع است
پاکت نامه
با تو دوباره زن شدم
خاطره
شیطونک شاکی
دنیای بلوری
آقا اجازه!
شب های لیمویی
اندیشه های یک مرد
ورود عموم آزاد!
سه شنبه خاکستری
کافی شاپ دو نفره
با من تا انتهای عشق برقص
الهام الهی
با عشق در سایه سار بهشت
ماه تی تی
غروب دل انگیز
در اوج تنهایی
حسرت اشک
بلوف
پولک آبی
خرها عمر دراز دارند
عکس های عاشقانه ی من
دنیای جدیدترین مدها
میعادگاه زیباترین ترانه ها
هلو خانم
چشمان خیس من
شرح درد اشتیاق
بلفی
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
رایحه عشق
مسافر دشت شقایق
عشق به لطافت و پاكي پرنيا
خاطرات یک دختر فراری
ديوانه داره از قفس مي پره
ترنم عشق
بلوت (ابر کوچولوی مهربون)
داستان عشق
پريناز
روزهاي سبز من.
خوش اومدي ....!
هنوز چیزی کم است
تلخ و شیرین(به تو چه!)
اعترافات عريان مليسا
گل سرخ
رپ بازی
من و ني ني گوگولي
پرسه و پستوش
آخرین نگاه
وبلاگ خلیل جوادی
عشق گمشده
درددلهای من
ورق پاره ای از دفتر زندگی
افسون کودک طبیعت
تویی که دوستت خواهم داشت...
شب عاشقونه من
می خوام خودم باشم
سه نقطه
خانم خونه
موميايي حسود
گابريل
اعترافات يك نازنين
خونه جديد خاطراتمون
طعم خوشبختی
سفير عشق
مزرعه مترسک و کلاغ
بی انتها
عروس دريايي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


Free Glitter Graphics

کد آهنگ