تبليغاتX
دوباره ها
یه شروع دوباره

بمون كنارم سروناز بي تاب
بمون كنارم زير نور مهتاب
هرچند ديشب مهتابي نبود اما يكي از شباي قشنگ زندگيمون بود كه كنار هم بوديم و با هم از سان روف آسمون خوشمل رو نگاه كرديم.. تو طلوع چراغ رو تو شب نشونم دادي.... و راه و رسم سالم بودن رو... چه با افتخار نگات مي كردم وقتي كه با همه خوب بودي... وقتي كه صبور بودي و صبور بودم... وقتي كه جفتمون فشارمون افتاده بود زير منهاي 1000 و قلبمون داشت مي تركيد اما مي خنديديم كه بچه ها نفهمن حال نداريم... وقتي زير بارون پشت چراغ از ماشين پياده شدم و اومدم كنار شيشه ماشينت و همه فكر كردن كه مي خوام بهت شماره بدم يا مزاحمت شدم... وقتي دستتو برام ميكروفون كردي اما دندونام بهش نرسيد كه دلي از عزا در بياره... همه چيز خوب بود ... رويايي بود ... عشقولانه بود.. تو بودي ... من بودم ... و يه دنيا دوست داشتن بود....

پ.ن- ما به این نتیجه ی مبارک رسیده ایم که دوست گرامیمان فرتا کوچولو بسیار مستجاب الدعوه می باشند ... می توانید از ایشان به عنوان امامزاده استفاده نمایید.... ما از ایشان تشکر می کنیم و مراجعه به محضر ایشان رو هم توصیه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 9:17  توسط ماهک | 
شايد ببيمنش شايد نبينمش خدايا از دست اين رئيسا كه آفتابگردونو نگه داشتن و مهموني امشبمون رو بهم ريختن .... دعا کنین ببینمش و خوش بگذره اساسی.....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:4  توسط ماهک | 

دست تو ياس نوازش در سحرگاه بهاري
اي همه آرامش از تو در سر انگشتت چه داري
سرم رو روي سينه ات مي ذارم و به صدات نفس هات گوش مي دم... نرمي پوستت رو زير انگشتام لمس مي كنم ... دستمو توي ريشت فرو مي كنم و يواش يواش با موهاش بازي مي كنم... چشماتو باز مي كني... رضا... هوم... يعني ميشه صد درصد همه اش مال من باشه... هوم؟!!! ...مي دوني بعضي شبها از خواب مي پرم و مي بينم كه كنارم نيستي اونوقت بغض مي كنم و تا صبح نمي خوابم... دستات كه تو كمرمه محكم تر فشارم مي ده و مي گي منم همينطور...
اين آخر عشقولانه ي امروز صبح ما بود... بغير از تمام بوسه هاي بي هوا.. درآغوش كشيدن هاي يواشكي و ....

پ.ن- ولنتاین همه تون دیر دیر مبارک... ما هنوز جشن ولنتاین نگرفتیم ... اما من کادوی ولنتاینمو گرفتم و اساسی هم خوشحال شده بیدم... یه عینک آفتابی پلیس گرفتم که اساسی خوشمله.. ولی خف فکر کنم تو این موقعیت که قرار بر صرفه جویی بود بابایی ام اساسی مارو خجالت داده ..... شما ها چی گرفتین؟؟!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 12:3  توسط ماهک | 

تو مي تواني تا مثل باران
بر من بباري عشق من تا من بمانم
صداي گرمت رو كه پشت سيم هاي در هم پيچ نخورده ي نوري مي شنوم دلم پر مي كشه كه بياد و تو دستات بشينه ...نگاهم پر ميكشه كه بياد كنارتو و خيره به سيب گلوت كه بالا و پايين رفتنش هستي منو رقم مي زنه غرق در لذتي وصف نشدني بشه...دستام پر مي زنه براي نوازش پوستت ... و لبهام... و ....
پ.ن1 - امروز ثبت نام دانشگاه است و من خل شده ام و مي خوام 17 واحد بردارم خداييش برام دعا كنيد كه تا آخر ترم بتونم از پسش بر بيام...
پ.ن2- مي بينين چه بارون خوشملي داره مي باره... حيف كه بابايي ام نيست كه تو بارون با هم باشيم...خداييش بارون امروز صبح منو ياد جاده شمال و با هم بودن انداخت اساسي...
پ.ن3- از فردا رسما بدبخت مي شويم چرا كه يك عالمه مهمون حمله مي كنن خونمون...
پ.ن4- كسي از جدول مهلت مراجعه براي معاينه فني خبر داره... من هنوز خاله سوسكه رو نبردم دكتر ....
پ.ن5- نمي دونم اين دختره خجالت نمي كشه يه پست كوتاه مي نويسه با يه عالم پيوست ؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 8:7  توسط ماهک | 

I wasn't jealous before we met
now every woman I see
is a potential threat
and I'm possessive
it isn't nice
you've heard me saying
that smoking was my only vice
but now it isn't true
now everything is new
and all I've learned
has overturned
I beg of you

Don't go wasting your emotion
lay all your love on me

It was like shooting a sitting duck
a little small talk
a smile and baby I was stuck
I still don't know
what you've done with me
a grown-up woman
should never fall so easily
I feel a kind of fear
when I don't have you near
unsatisfied
I skip my pride
I beg you dear

Don't go wasting your emotion
lay all your love on me
don't go sharing your devotion
lay all your love on me

I've had a few little love affairs
they didn't last very long
and they've been pretty scarce
I used to think that was sensible
it makes the truth
even more incomprehensible
'cause everything is new
and everything is you
and all I've learned
has overturned
what can I do

Don't go wasting your emotion
lay all your love on me
don't go sharing your devotion
lay all your love on me

بابایی زودتر بلند شو دلم می خواد همه اش آهنگهای عشقولانه واسه ات بخونم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:50  توسط ماهک | 

دلم تو سينه مي تپيد وقتي چشام تو رو مي ديد
پاهام ز رفتن وا مي موند وقتي لبات منو مي خوند
اول از همه بخاطر بد اخلاقي هاي اين چند روزه عذر مي خوام و سعي مي كنم كه دوباره بشم همون ماهك خوشحال سابق...دوم اينكه اين سه روزه كلي شيطوني كرديم و كلي هم بهمون خوش گذشت... از چهارشنبه بگم كه زودي از اينجا رفتم و ماشين رو بردم تعميرگاه و بعد كه درست شد رفتيم دنبال ملودي و مادر گرامي و به سمت خانه ي خاله كوچيكه حركت نموديم كه مادر گرامي و خاله كوچيكه بروند خريد... با بابايي مان هم قرار گذاشتيم كه برويم دم خانه شان هم دفترچه بيمه ام را ازش بگيريم هم ديداري تازه كنيم كه دل هردوتامان باز بشود... كه برف شديد منطقه شمال غرب تهران كاملا كاسه و كوزه مان را بهم ريخت.... خلاصه به جاي ديدن بابايي گروه امداد و نجات تشكيل داديم و به اتفاق ملودي و الي و سرباز دلاورمون ماشين هايي كه تو برف مونده بودن رو هل مي داديم البته من به خاطر پام بيشتر عمليات رو مديريت مي كردم و اونا هل مي دادن... خلاصه بابايي هم كه رفته بود فرحزاد يعني به ما هم گفته بود بيايم فرحزاد تو برفا گير كرده بود و با زنجير چرخ خودشو رسونده بود خونه... و اما صبح پنجشنبه كه از خواب بيدار شديم به دليل آنكه شب قبل سرباز دلاور اجازه ي خواب به ما نداده بود كلي كسل بوديم و تا ظهر كار خاصي انجام نداديم سر ظهر بابايي زنگ زد كه من بيرونم ده دقيقه ديگه سر ستاري باش... خلاصه با هر زحمتي بود از خانه زديم بيرون با ريخت و قيافه ي در هم ريخته و سرباز دلاور رو هم با خودمون برديم و چشمتون روز بد نبينه كلي برف بازي كرديم... دلم واسه خوش اخلاقي هاي باباييم تنگيده بود... بچه مون كلي غيرتي شده بود و هي به من تذكر مي داد كه اينجوري كن اونجوري نكن... دو سه تا عكس عشقولانه هم با هم انداختيم كه خيلي چسبيد... خلاصه كلي برف تو سر و كله ي همديگه ريختيم... منم دستامو كرده بودم تو جيب بابايي كه يخ نكنه و خيلي خوش گذشت هرچند كه شايد نيم ساعت هم بيشتر نبود... بعد من و ملودي رفتيم خونه و وسيله هامونو برداشتيم كه بريم خونه ي خاله كوچيكه و بعد همه با هم بري خونه ي خاله بزرگه... سر راه آفتابگردون رو هم برداشتيم و با خودمون برديم... خلاصه رفتيم كرج و كلي شيطوني كرديم و بعد ا زمدت ها چهار تفنگدار (من و آفتابگردون و دو قلوها) با هم بودن و كلي با هم ديگه زديم تو سر و كله ي همديگه و تا ديشب هم اونجا بوديم... صبح هم با كلي خستگي و با سرويس اومديم سركار... اينم از آنچه در اين سه روزه برما گذشت...
پ.ن- مرسي كه به فكر من و بابايي هستين ... حال بابايي ام خيلي بهتره هرچند كه نمي دونم چرا اينطوري شده بود...
پ.ن2- هميشه و در همه حال در كنار تو بودن براي من بزرگترين افتخاره ... عزيز دلم يك لحظه هم فكر نكن كه تو رو بخاطر بداخلاقي يا دلخوري كنار مي ذارم اينا همه شيريني هاي زندگيه...
پ.ن3- در اسرع وقت موزيك وبلاگ رو عوض مي كنم هرچند كه خودم اصلا فكر نمي كنم غمگين باشه.... سايت كد موزيك بهم بدين ممنون مي شم...
پ.ن4- غم و شادي هر دو دركنار هم زندگي مارو تشكيل مي دن...مهم اينه كه تو غم غرق نشيم.... و هميشه دنبال راه حل باشيم...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 9:19  توسط ماهک | 

بذار سر روي شونه ام گريه سر كن
از اون شب گريه هاي تلخ هق هق
بذار باور كنم يه تكيه گاهم
براي غربت يه مرد عاشق
تا به حال به واژه ي غم خود آموخته برخورديد... بابايي عزيزم... مي ترسم از اينكه صدات اين شكليه... از اينكه نگاهت اين شكليه... و از اينكه نمي دونم بايد چيكار كنم كه شكل نگات و صدات عوض بشه... و از اينكه اگرهم بدونم تو نمي ذاري كاري بكنم... ديشب داشتي با تلفن حرف مي زدي و من هم اينور خط به صدات گوش مي كردم حس مي كردم كه اگه قرار باشه همه زندگيم توي اين صدا خلاصه بشه بازم چيزي كم ندارم... بابايي عزيزم كاش مي دونستم چي اينقدر از زندگي نا اميدت كرده... يا چي باعث عذاب وجدانت شده... كاش مي تونستم آرومت كنم... خدايا حالا كه نمي ذاره كمكش كنم كاري كن كه دوباره حالش خوب بشه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 11:8  توسط ماهک | 

take me back to where the magic is...
بابايي چرا بايد براي داشتنت دائم چشمامو ببندم... چرا بايد براي حرف زدن از لحظات خوش با هم بودن تنها به دفترچه ي خاطراتم و اين وبلاگ تكيه كنم... چرا نمي ذاري درباره ي خودمون حرف بزنيم... مهربوني مي خندي شيطوني مي كني.. ولي تا بحث خاطرات وسط مياد .. يا مي خوايم درباره ي خودمون حرف بزنيم يا حرفو عوض مي كني يا مي گي كه بايد بري... عسلي من.... حرف زدن مي تونه خيلي از سوتفاهم ها رو برطرف كنه... حرف زدن و قسمت كردن اونچه كه روي دلمون سنگيني مي كنه مي تونه به هر دومون كمك كنه كه با هم از پيچ و خم ها بگذريم... يادت باشه كه هر قدرتي مي تونه يه شاخه ي تنها رو بشكونه اما اگه كنارهم باشيم هيچ چيز و هيچ كس نمي تونه آسيبي بهمون برسونه...بيا و دوباره باهام حرف بزن قبل از اينكه ....بیا و اون دنیای جادویی رو دوباره و دوباره برام بساز....

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 7:52  توسط ماهک | 

تنگ غروبه دريا چه خوبه اين درياي غافل
ما رو مي بره با خود به هرجا در آغوش ساحل
هرچند كه روي دريا نرفتيم و هوا ابري بود و دريا هم طوفاني ولي خيلي خوش گذشت... قدم زدن در كنارت ... بودنت و بودنم... و حضور گرم ملودي در كنارمون... بابايي عصباني من ... دارم فكر مي كنم كه كي با يه جمله مثل من مي تونه آرومت كنه... هرچند كه دو سه باري هم نتونستم... ملودي ميگه زندگي با تو بايد خيلي خيلي سخت باشه... اما من از سختي اين راه نمي ترسم... هنوزم دلم براي گرماي وجودت تنگه... مرد من زندگي ميتونه زيبا باشه اگه من باشم تو باشي و خدا هم بالاي سرمون و دركنارمون و در وجودمون باشه....
پ.ن- دوستاي خوبم جاي همه تون خيلي خيلي خالي بود خيلي خوش گذشت... بيشتر ازهمه طبيعت زيباي زمستوني ... بخاري كه از دودكش ها بيرون مي زد... بره هايي كه شير مي خوردن...شترمرغ ها با گردن هاي درازشون... لك لك هاي زيبا... اسب هاي وحشي كه براي خوردن غذا از دامنه كوه اومده بودن پايين... گاوهاي دوست داشتني با مژه ها بلندشون.... و همه جا سبز ...

پ.ن۲- خدایا درسته که حکمتت رو نمی دونم  ولی رحمتت رو خوب می شناسم.... خدایا حکمتت رو براساس رحمتت برام عملی کردی... ممنونم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11:16  توسط ماهک | 

تو هموني سهم من از عاشقي و آشنايي
اگه دوري اگه نزديك با دل من هم صدايي
حس مي كنم كه قلبت داره تو سينه ي من مي تپه وقتي دارم زندگي رو از چشم هاي تو مي بينم... دلم مي خواد بيام كنارت و آروم نوازشت كنم ... شايد باري كه روي دوشته كم بشه... كاش مي شد هرچند كه نمي تونم جلوي بروز اتفاقات بد رو بگيرم اما حداقل در گذر از اون ها در كنارت باشم... دلم مي خواست ديشب كنارم بودي دستاتو مي گرفتم روتو مي بوسيدم و بهت مي گفتم كه حق با تو بوده عزيزدلم واسه همينم لازم نيست كه اينقدر به خودت فشار بياري و خودت رو عذاب بدي....
پ.ن- بابايي جونم همه اش دارم خدا خدا مي كنم كه فردا بريم شمال... اگه بشه كه خيلي خوب ميشه ... بايد خيلي بهمون خوش بگذره ... من و تو و ملودي و آفتابگردون و داداشي فكر كنم حسابي ويلاتونو بهم بريزيم.... يعني ميشه بشه... من مي گم مي شه واسه همينم ميرم همين الان كلي خريد واسه فردا و تو راه مي كنم كه حسابي بهمون خوش بگذره....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 13:8  توسط ماهک | 

گويند كه در خانه ي دل هست چراغي
افروخته كاندر حرم افروختني نيست

بابايي جونم ممنونم كه كمكم كردي و مي كني كه اين چراغ رو روشن نگه دارم... مرسي كه تموم خوبي  ها و بدي هاست راهي است براي من براي رسيدن به اونچه كه بايد باشم... تشويق هات و راهنمايي هات همه و همه ... خدايا مي دونم اين راه رو در برابرم گذاشتي تا بتونم جايگاهم رو پيدا كنم.. تا اينكه ميزان توكلم رو محك بزني و بزنم...پس خودت كمكم كن كه عيارم بالا باشه نه يه فلز تقلبي...
امروز صبح تو راديو اعلام كردن كه برنامه ي نود همچنان به كارش ادامه مي ده و اختلال توي پيامك هاي مردم فقط به دليل استفاده از مودم به جاي روتاري بوده... منكه از اين چيزا سر در نميارم اما خداييش چي شده كه اين مودم فقط سر اين يه برنامه درست عمل نكرده خداييش ... فكر كنم ما يه خورده ....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 9:1  توسط ماهک | 

Mamma mia, here I go again
my, my, how can I resist you
mamma mia, does it show again
my, my, just how much I've missed you
yes, I've been broken-hearted
blue since the day we parted
why, why did I ever let you go
mamma mia, now I really know
my, my, I could never let you go
بابايي عزيزم.. پنجشنبه كنار هم بودن اونقدر خوب و رويايي بود كه انگار تمام روزهاي قبل و بعدش از خاطرم پاك شدن... نگه داشتنم در كنارت اينكه نمي خواستي ازت دور بشم... .. اونطور كه محكم در آغوشم گرفتي.. ناهار درهمي كه خورديم... چشمهاي خواب آلود تو... ريش هاي زبرت كه تمام صورتم رو زخمي كرده  بود... شيطنت هامون با ملودي... فيلم ديدن و سر روي سينه ات گذاشتن.. اونقدر انرژي در درونم انباشته كرد كه هنوز كه هنوزه با فكر كردن بهشون لبخند مي زنم... عزيزدلم دوست داشتن تو براي من عادت نيست... يه جور حس غريبه... و يه انتخاب....
پ.ن- فكر ميكنم معلومه كه اين چندروزه من بسيار در حال و هواي آهنگ هاي گروه ABBAهستم دلم مي خواست كل متن آهنگ رو مي ذاشتم ولي ترسيدم حوصله تون سر بره...
پ.ن2- اگه فرصت كردين حتما فيلم ماميا رو ببينين... ساده اما خنده دار و موزيكال و روياييه...
پ.ن3- آخيش بالاخره امتحانا تموم شد.........

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:45  توسط ماهک | 

فكر مي كنم تو مهربون هنوز دلت پيش منه
ببين يه عاشق چه جوري هي خودشو گول مي زنه
آره خب هي خودمو گول مي زنم كه هنوز هم دوستم داري ... كه تمام نوشته هات از روي دوست داشتنه... از روي خواستنه ... هرچند كه اين چند وقته ديگه حتي تلاشي هم براي گول زدنم نمي كني... ديشب كه از بابايي بودن هم استعفا دادي... كلي بغض كردم اما تو راحت بهم گفتي كه شكسته ها رو جمع كن و دوباره بچسبونش ... بهت گفتم آخه خيلي خورد شده... گفتي اشكالي نداره با جاروبرقي جمعش كن... مي دونم كه داشتي شوخي مي كردي...يعني مي خوام بدونم كه چيزي جز يه شوخي نبوده... گفتم خورده هاي جاروبرقي رو چطوري بهم بچسبونم... اما تو هيچي نگفتي فقط گفتي ديگه بگو... يعني حوصله ي ادامه دادن اين بحث رو ندارم... بابايي دلم تنگه براي قديم ترها...


كمي ديرتر در همان روز... يكي دو ساعت پيش توي وبلاگ يكي از دوستان مطلبي رو درباره ي عادل فردوسي پور و برنامه نود خواندم و تا همين الان توي وبلاگ هاي مختلف و سايت هاي مختلف اين مساله رو پيگيري كردم و بعد به اين نتيجه رسيدم كه بعضي از ما اونقدر منفعت طلب شديم و اونقدر وقيح كه براي سود خودمون حاضريم به هركاري دست بزنيم اتفاقاتي كه براي آقاي فردوسي پور افتاد شايد پيش از اين براي خبرنگار هاي ديگه مون هم اتفاق افتاده باشه اما ... ما چرا ساكتيم اونقدر ساكت نشستيم كه ديگه برامون حتي احترام هم قائل نيستن... تو تمام دنيا براي افكار عمومي احترام قائلن اما تو مملكت ما... بدا برما ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 12:9  توسط ماهک | 

سنگ رودخانه ام
آب از سرم گذشته
روي برگ هاي جدا شده ي تقويم


صدف پيچ پيچم
درياي هاي و هوي
پشت سرم
و فرياد بادي كه مرا مي برد
هنوز توي گوشم هست


بوته ي پاييزم
ريخته ام روي زمين و نيمه ديگرم
دلداده به خاك
باغچه ات را رها كنم
زمين پايين مي افتد
باد اگر دوباره مرا ببرد
تو از كجا بداني  بهار شده يا نه؟


اصلا رخت آويز اتاق توام
كه باراني ات شانه هاي امن گريه است
وقتي كنج اتاق سرد و به انتظار صداي قدم هايي
كه بپوشاند اين همه تنهايي عريان را


مي دانم رهايم نمي كني
آينه ام
بيفتم از دستت
هزار تكه مي شوي
دستم را بگير


اين شعر گراناز موسوي رو بسيار دوست دارم... بابايي كاش مي شنيديش و نمي گفتي كه اينا همه اش.... كاش مي فهميدي كه ته دلم چي مي گذره و برات مهم بود... باور كن كه فقط بوسه و آغوش تو شرط يه خوابيدن آروم و بدون دغدغه است... مواظبم باش تا بتونم مواظبت باشم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 11:48  توسط ماهک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
پیوندها
ماهي سياه كوچولو
دنياي عاشقانه ها
کارگاه شعر میعادگاه
تو را می سپارم به مینای مهتاب
توت فرنگی (خانواده ی سه نفره ی من)
ديگه تنها نيستم
درد دلهای یک خسته در نفس های آخر عاشقانه
مارکوپولو
چرند و پرند
خان
گلادیاتور بدون سپر
دنیای من
آن شرلی با موهای مشکی
دو کبوتر عاشق
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
سکوت شب
تپش های عاشقانه ی قلبم
کاغذ بی خط
دوست دارم با دل و جون
چه اتهام عجیبی ما جنون داریم
نزدیک شو اگرچه نگاهت ممنوع است
پاکت نامه
با تو دوباره زن شدم
خاطره
شیطونک شاکی
دنیای بلوری
آقا اجازه!
شب های لیمویی
اندیشه های یک مرد
ورود عموم آزاد!
سه شنبه خاکستری
کافی شاپ دو نفره
با من تا انتهای عشق برقص
الهام الهی
با عشق در سایه سار بهشت
ماه تی تی
غروب دل انگیز
در اوج تنهایی
حسرت اشک
بلوف
پولک آبی
خرها عمر دراز دارند
عکس های عاشقانه ی من
دنیای جدیدترین مدها
میعادگاه زیباترین ترانه ها
هلو خانم
چشمان خیس من
شرح درد اشتیاق
بلفی
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
رایحه عشق
مسافر دشت شقایق
عشق به لطافت و پاكي پرنيا
خاطرات یک دختر فراری
ديوانه داره از قفس مي پره
ترنم عشق
بلوت (ابر کوچولوی مهربون)
داستان عشق
پريناز
روزهاي سبز من.
خوش اومدي ....!
هنوز چیزی کم است
تلخ و شیرین(به تو چه!)
اعترافات عريان مليسا
گل سرخ
رپ بازی
من و ني ني گوگولي
پرسه و پستوش
آخرین نگاه
وبلاگ خلیل جوادی
عشق گمشده
درددلهای من
ورق پاره ای از دفتر زندگی
افسون کودک طبیعت
تویی که دوستت خواهم داشت...
شب عاشقونه من
می خوام خودم باشم
سه نقطه
خانم خونه
موميايي حسود
گابريل
اعترافات يك نازنين
خونه جديد خاطراتمون
طعم خوشبختی
سفير عشق
مزرعه مترسک و کلاغ
بی انتها
عروس دريايي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


Free Glitter Graphics

کد آهنگ