تبليغاتX
دوباره ها
یه شروع دوباره

مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد.....
برگرد... پشت سرت رو نگاه کن... یه عالمه راه رفته است... یه عالمه کار انجام داده شده... چه خوب چه بد... حالا نگاهتو عوض کن... یه عالمه راه نرفته پیش روته.. یه عالمه کار نکرده... یه عالمه ایده ی تازه... هرچند که نباید این برگشت و دوباره گشت فقط واسه روز اول عید باشه... اما سال که تحویل میشه... نه... آخر شب... وقتی همه دارن می خوابن... آخر شب اولین روز سال ... وقتی همه جا ساکته خوبه بشینی و فکر کنی که چه کردی.. یا می خوای چیکار کنی... دلم یه سجاده می خواد .. دلم می خواست زانوهام قدرت اینو داشتن که سحده کنم... بابایی می دونی چند وقته که دلم می خواد سجده ی شکر به حا بیارم... نه اونجوری که پشت میز بشینم و سرمو روی میز بذارم نه اونجوری که روی زانوهای خودم باشم... سرم رو دولا کنم بذارم رو زمین.. اشک بریزم و بهش بگم خدایا شکرت.. برای همه ی چیزهای خوبی که سر راهم قرار دادی... برای اینکه کمکم کردی.... برای اینکه بهم اجازه دادی که از امتحانام سربلند بیرون بیام... اگه لغزشی بوده از طرف من بوده .. و همه ی بزرگواری ها از جانب تو بوده...روز اول سال یه حس و حالی داره...خداییش همون جریان حول حالنا است...  نوروزتون مبارک.. شاد باشید و بهاری.....
پ.ن- مثل هر سال عید بابایی ام رفته شمال.. منم و من و دلتنگی.. هنوز هیچی نشده....آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست... هرکجا هست خدایا به سلامت دارش....
پ.ن1- کسی که خیلی خیلی اذیتم کرده.. کسی که ادعا می کنه خیلی خیلی خیلی دوستم داره.. کسی که بزرگترین ضربه های زندگی رو بهم زده...دیشب بعد از سه سال و نیم بهم اس ام اس تبریک نوروزی داده...خوشبختانه من و آفتابگردون شماره هامونو با هم عوض کرده بودیم... به بابایی ام گفتم چی شده.. گفت بالاخره خواسته عید رو تبریک بگه.. مرسی عزیز دلم که اینقدر خوب مسائل رو درک می کنی... مرسی که اینقدر بهم اعتماد داری و بر عکس تمام مردها مهربونانه راهنمایی ام می کنی ....
پ.ن۲- از فردا شاید یکی دو روزی کرج باشم ... اگه بتونم برم کافی نت میام و آپ می کنم وگرنه رفت تا وقتی برگردم...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 23:53  توسط ماهک | 

I want to spend my lifetime loving you
سلام دوست جونا...
با اينكه يه عالمه از ديشب گذشته هنوزم چشمامو كه مي بندم صحنه هاي شيطوني آتيش سوزوندن ملودي و آفتابگردون .. رقص ها و شور و حال هاي ديشب ... و لحظه ي اومدن بابايي جلوي چشممه... از احوالات چهارشنبه سوري بگم كه نزديكاي هشت تازه رسيدم خونه و آفتابگردون و داداشي هم توراه خونه مون بودن.. زودي حاضر شدم و بعد كه اونا اومدن با هم رفتيم شهرك اميد.. بابايي ام مجبور بود براي اينكه خواهراش تنها نباشن اولش پيش اونا باشه بعد بياد پيش ما... شهرك اميد زياد شلوغ نبود فقط هي ماشين ها مي اومدن صندوقشون رو مي زدن بالا موزيك مي زاشتن و پسرها هم مي رقصيدن... يه پسره هم بود كه اومده بود وسط بلوار جلوي تك تك ماشين ها مي رقصيد ماشين ها هم بهش كه مي رسيدن صداي ضبطشونو زياد مي كردن پسره هم با آهنگ ضبط اونا مي رقصيد..و يه جورايي مردم رو شاد مي كرد... نزديكاي ساعت 11 بود كه بابايي ام اومد ... مثه يه شواليه.. وقتي ماشينش رسيدا دلم پر مي زد كه بدوام بپرم يه ماچ گنده ازش بكنم... بعد كلي با آفتابگردون و ملودي اتيش سوزوندن... يه گوشي موبايلم پيدا كرديم كه زنگ زديم به شماره مامانش و اونا اومدن ازمون تحويل گرفتن... نزديكاي 12 رفتيم شام خورديم... بعد بابايي ام رفت خونه شون ...ما هم رفتيم خونه مون... و بيهوش شديم...
پ.ن- بابايي ام بدجور سرما خورده دعا كنيد زودتر خوب بشه..
پ.ن1- آخ اگه امروز ساعت 12 تعصيل بشيم چه حالي ميده...
پ.ن2- جديدنا خوشم مياد هي پ.ن بنويسم...
پ.ن3- دعا كنيد قبل رفتن بابايي ام ببينمش....
پ.ن 4- آغوشت جاي امن بودنه... ديشب دلم مي خواست بعد از همه خستگي ها مي رفتيم يه جاي خوب كه من باشم تو باشي و اسمش خونه ي ما باشه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 9:14  توسط ماهک | 

شهزاده ي عشق سراپا ايثار
از آتش گذشت بخاطر بسپار
چهار شنبه سوري همه تون مبارك....مال خودم و بابايي مو متعلقاتمون هم مبارك.... توي وبلاگ افسون عزيز يه مطلب خواندم درباره چهارشنبه سوري كه خيلي فوق العاده بود... راستي امروز مي رم خاله سوسكه رو مي گيرم... بچه ام از ديروز رفته بود جراحي پلاستيك (صافكاري نقاشي) ديگه دخترمون خوشمل خوشمل شده.. اما مامان كه نميذاره به اين زوديا شوهرش بدم.... دلم يه ماشين عيالواري گنده مي خواد.... امشب هم قراره با بابايي و داداشي و ملودي و آفتابگردون بريم شهرك اميد... مي خوايم حسابي بتركونيم.. بابايي ام كلي از اين وسايل آتيش زدن مردم خريده... مي خوايم امشب حسابي همه جا رو بتركونيم... به همه تون خوش بگذره ... بياين برام بنويسنا كه چهارشنبه سوري چيكار كردين....
پ.ن- دلم قاشق زني و فالگوش مي خواداساسي...اصلا هم آجيل نمي خوام...
پ.ن1 - خدايا چرا نمي ذاري موبايل بابايي ام وصل بشه ... منكه حكمتشو نفهميدم...
پ.ن2- خدايا يه كاري كن تو سال جديد همه ي دوست جوناي مجازي و غير مجازي ام به اونچه كه مي خوان برسن ....
پ.ن3- لرزش دست من و تو واي كه چه حالي داره....اونم يواشكيش...
پ.ن 4- فردا از بچه هاي واحد فقط من و مسئول دفترمون ميايم سركار ... همه مرخصي ان....
پ.ن5- چرا امسال عيد همه ميرن شمال ... منم شمال مي خوام خب.....
پ.ن 6- اگه بگي چرا اينقدر پ.ن نوشتيا نگفتي...
پ.ن7- خب وبلاگ خودمه دوست دارم بنويسم...
پ.ن8-....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11:39  توسط ماهک | 

داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی .... شهر خاموش دلم رو تو پر آوازه کردی... آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود...اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود... تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودنم... من بغیر از خوبی تو مگه حرفی می زنم..  رفته بود هرچی که داشتیم دیگه از خاطر من ... کهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من... من فراموش کرده بودم همه روزای خوبو... اومدی آفتابی کردی تن سرد غروبو... عشقت به من داد عمر دوباره .. معجزه با تو فرقی نداره... تو خالق من بعد از خدایی.. در خلوت من تنها صدایی...به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی... دوست داشتم دوسم داشتی منو کشتی... دوباره زنده کردی....
این روزا همه درگیر خرید و کارهای قبل از عید هستن... منم مثل همه وقت سر خاروندن ندارم... اداره که تا 28ام به راه کلاسها هم تا 7 شب جمعه همچنان ادامه داشت.. شنبه صبح هم که رفتم معیانه فنی خاله سوسکه رو گرفتم... تازه اونجا دوتا مشتری هم براش پیدا شد.. اما دخترمونو که ندادم بره... بااین حرفایی که امروز مامان زد شاید حالا حالا ها ندمش بره.... و اما بعد از آن آمدیم خانه کمی به خودمان رسیدیم .. دوش گرفتیم و از این  حرفا بعدش رفتیم ملودی را رساندیم دانشگاه... و سپس رفتیم خرید و کلی اسباب و اثاثیه برای شب گرفتیم.. حالا اگه گفتید شب چه خبر بود... بله دیگه ما با کلی دیرکرد می خواستیم جشن تولد بابایی مان را در خانه ی آفتابگردون و داداشی بگیریم.. آفتابگردون بیچاره که خودش سر کار بود کلید خونه رو داده بود به من گفته بود خودت هرکاری می خوای بکن اصلا فردا خودت میزبانی... این میزبان بودن چه حس و حالی داشت بماند.. از یه طرف بهم خیلی چسبید .. همه اش فکر می کردم که این مهمونی من و بابایی مه .. منم مثل یه خانوم خوب دارم کارا رو می کنم .. از یه طرف هم دست تنها پدرم در اومد تا غذا درست کردم و خونه رو تمیز کردم و .. رفتم کیک گرفتم و .... بماند...خلاصه همه ی مهمونا و میزبانا بجز داداشی راس ساعت 7:30 اومدن .. کلی زدیم و رقصیدیم.. کلی شیطونی کردیم.. کلی گفتیم و خندیدیم... کلی مسخره بازی در آوردیم.. کلی تو بغل بابایی ام بودم.. کلی با همدیگه رقصیدیم.. واسه اولین بار این رضا بود که منو بلند کرد با هم برقصیم... حواسش به همه چیز بود.. یه لحظه هم تنهام نذاشت.. مواظبم بود... واسه همینم خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی... خوش گذشت...تا ساعت 1:30صبح هم اونجا بودیم .. بعد رضا منو تا دم خونه بدرقه کرد و خودش هم رفت خونه... و اما امروز.... از صبح ساعت 7 بیدار شدم و دارم کمک مامان خونه رو جمع و جور می کنم... خلاصه مرحله آخر خونه تکونیه.. اگه خدا بخواد.. ملودی هم خونه ی آفتابگردونه و با الی دارن خونه ی اونو تمیز می کنن. .. البته بابایی مو داداشی خودشون کلی خونه رو تمیز کرده بودنا دیشب.. امروز انباری شونو تمیز کردن...
پ.ن- همیشه بوسه های یواشکی رو دوست داشتم .. اما بوسه ی دیروزت یه چیز دیگه بود .. اونجوری که محکم بغلم کرده بودی .. انگار که نمی خوای بذاری یه ذره هم ازت دور بشم....
پ.ن2- خدا جونم حرفا و کارای بابایی.. دیشب یه بوهای خوبی می داد.. یه کاری کن که درست باشه .. می دونم همه چیز دست توهه...
پ.ن3- بدجوری عاشقت شدم....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 16:19  توسط ماهک | 

یه عالمه ستاره های قشنگ اومدن به خوابم تا مژده ی به دنیا اومدن یه فرشته ی مهربون رو بدن...

فرشته ی مهربون من خوش اومدی به دنیا

اینم کیک تولد برای همه ی دوستای خوبم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 9:58  توسط ماهک | 

رسيدي مثل يك مرهم به داد زخم ديرينه
به داد چشم بيداري كه خواب خوش نمي بينه
ديشب پاي تلفن:
رضا ...
هوم...
ديگه فكر نمي كردم دوست داشته باشم اما..
نترس تو هميشه همون ديوونه اي كه بودي هستي... (با لحن عشقولانه)
رضا ..
هوم...
آخه خيلي از دستت عصباني بودم...
...چرا
آخه وقتي مي گفتم حالم بده هي مي گفتي خداروشكر انگار كه اصلا برات مهم نيست...
من مي گفتم خداروشكر چون از دستت عصباني بودم كه مواظب خودت نيستي...
رضا...
هوم...
رضا..
هوم...
ديشب با اينهمه حرف كوتاهي كه زديم همه سوتفاهم ها برطرف شد.... دلم برات پر مي زنه كوچولوي دوست داشتني خودم كه هنوز تو شيكم مامانيتي...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 10:18  توسط ماهک | 

حالا با دل شكسته ام لب پنجره نشسته ام
بيا كه هنوز چشامو روي عشق تو نبستم
تمام بعداز ظهر ها رو با خريد و درس پر مي كنم... روزاي تعطيل اونقدر خودمو تو خستگي خونه تكوني غرق مي كنم كه يادم نياد كه دو هفته است نديدمت... و تو هم اصلا نمي گي كه دلت مي خواد همديگه رو ببينيم... ديروز هرچقدر سعي كردم نتونستم جلوي خودمو بگيرم و بهت نگم كه مي خوام ببينمت اما نتيجه اش چي بود .. هيچي... از اينهمه تنهايي خسته شدم... چرا هميشه من بايد دلتنگ تو باشم؟؟؟!!!!!

پ.ن- می دونم که تو این چند روزه هر کاری که از دست یه دوست برای دوستش برمی اومده انجام دادی اما من دلتنگ دوست داشتن ها هستم نه یه دوست معمولی کاش می فهمیدی که داری چه بلایی سر روحم میاری...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:38  توسط ماهک | 

دستتو می گیرم بمون من بی تو می میرم بمون

سلام به همه ي دوستان عزيز و مهربون خودم...
بابا نمي بندم وبلاگ رو.... فقط خسته شده بودم ... يعني به دليل نوشتن وبلاگم شك كرده بودم.. الان هم حالم خيلي خيلي بهتره... بخصوص كه بابايي مو سرباز دلاور خاله سوسكه رو بردن تعويض روغني و صافكاري و خلاصه خونه تكوني ... احساس شرمندگي مي كنم بخاطر اون روز.... هرچند كه خيلي چيزها هنوز تغيير نكرده ... اما اگه واقعا عاشقي بايد پاي همه چيزش بايستي و صبور باشي... و اما مي خوام يه سفرنامه ي كوچولو براتون بنويسم...
اندر حكايت سفر به بازار بزرگ تهران
خلاصه آنكه پنجشنبه ظهر به اتفاق ملودي رهسپار خانه ي آفتابگردون شده و پس از برداشتن ايشون به سمت محل كار مادر گرامي رفتيم... پس از آن تا خيابان 15 خرداد رفتيم ... خاله سوسكه را پارك نموده و پياده به سمت بازار حركت كرديم.... از آنجا كه هري پاتر عزيز روز چهارشنبه به ما فرموده بودند كه تا آخر سال به خانه ي بخت مي رويم ما هم جوگير شده دم تمام مغازه هاي لوستر و آينه شمعدان فروشي مي ايستاديم و آينه شمعدان مي پسنديديم.. ولي خداييش يكي از اين آينه شمعدان ها بسيار بسيار به دلمان چسبيد كه نقره بود و البته 10 ميليون تو مان هم پولش بود... بگذريم بعد رفتيم به بازار و تمام مكان هاي داخلي بازار را مادر گرامي به ما نشان دادند از تيمچه سرپوشيده و چهارسوق و .... يه جايي كه اسمش خلوت بود و همه اش لباس پسرونه داشت و ما فهميديم كه هرچيزي كه مربوط به جماعت ذكور مي شود بايد هم خلوت باشد... خلاصه كمي هم خريد نموديم... بعد هم رفتيم مروي و  من براي خودم و بابايي ام عطر خريدم... براي بابايي ام آرماني كد خريدم خيلي از بوش خوشم اومد... فقط اميدوارم تا روز تولدش نياد اينجا رو بخونه چون قرار نيست بدونه براش چي خريدم... براي خودمم اسكادا In to the blue خريدم فقط نمي دونم چرا تا حالا كه بوش كرده بودم ازش خوشم نيومده بود.. اما الان عاشقشم... ديگه كلي شكلات و شيريني و ... رژيمي هم خريديم... و پس از آن به اصرار آفتابگردون و ملودي از اين ساندويچ هاي غير بهداشتي كباب تركي گرفتيم كه من و مامان نخورديم ... عوضش من ساندويچ هايدا خوردم كه اصلا هم خوشمزه نبود .. نمي دونم چرا تو ايران هر وقت يه شركتي يا يه ماركي معروف مي شه كيفيت كارش هم مياد پايين... خلاصه وقتي برگشتيم خونه ديگه جسدي بيش نبوديم ... رانندگي تو ترافيك خداييش حسابي اعصاب مي خوادا...
پ.ن- اينترنت اداره تا همين الان قطع بود ...
پ.ن 2- در اولين فرصت به همه تون سر مي زنم...
پ.ن3- از تقدير گريزي نيست... رشته ي زندگي من و تو به هم بافته شده... هر چه بيشتر بكشي طناب دور گردن من بيشتر فشرده مي شود... بابايي مواظب باش اين طناب پاره نميشه اين سر منه كه بريده ميشه....

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 11:40  توسط ماهک | 

ای کاش دلم تو را گواهی می داد
یا اینکه شهادت شفائی می داد
یا اینکه سر مرا که بی سامان است
دست تو نوید سر پناهی می داد...
دیشب می خواستم وبلاگ رو کلا تعطیل کنم... اما امروز آرومم... بازم صبر می کنم... مثل همیشه ... خدایا فقط خودت شاهد باش... می دونم تمام کارای امروزت میخواست یه جوری دلخوری هامو از دلم دربیاره... اما زود باش عزیز من دیگه رمقی برام نمونده...
پ.ن- اینترنت اداره تا جمعه صبح قطعه واسه همین مثل کدنوشتن اومدم و می نویسم... سرم داره از درد می ترکه البته دو سه روزه... و خیلی خیلی خسته ام... و تمام حرفهای این دو روزه مثل خنجری که هنوز تکه های شکسته شده اش توی زخم باقی مونده عذابم می ده...

پ.ن ۲- دست من نیست گاهی وقتا روزم آفتابی نمی شه ... حتی با معجزه ی عشق آسمون آبی نمی شه ... دست من نیست... دست من نیست.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 23:42  توسط ماهک | 

اندکی عاشقانه تر زیر باران بمان ابرها را بوسیده ام تا بوسه بارانت کنن
هر بار كه بارون مياد فكر كن هزار بار نه يك ميليون بار نه به اندازه ي تمام قطره هاي بارون بوست كردم... خداييش بارون هم عجب حالي مي بره فكر كن... آخ اگه من جاي بارون بودم....
از صبح هرچي زنگ مي زنم پيدات نمي كنم... دلم شور مي زنه بابايي زود بهم خبر بده كجايي و چي شده..
پ.ن- جمله ي بالا رو از وبلاگ دوست خوبم تبسم برداشتم ....

پ.ن ۲- اگر خاتمی رو دوست دارید یا دوست ندارید یا اصلا اهل سیاست و این حرفها هستید یا نیستید یا اصلا اوضاع و احوال مملکتون مهمه یا نیست سری به وبلاگ دوست خوبم فرهادبزنید مطلبی توش بود که حداقل اشک من یکی رو درآورد...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 9:37  توسط ماهک | 
لب تو مزه ي قنده بوسه هات مثل عسل
حرف تو ترانه و گفتني هات مثل غزل

بابايي جونم مرسي براي تمام قند ها و عسل هاي امروز صبح... بسيار به ما چسبيد و بسيار ديدارهامون تازه شد... مرسي كه نگران دست هاي زخمي شده ي من در مراسم خانه تكاني شدي... مي دونم كه غر زدن ها و دعوا كردن هات هم بخاطر نگراني ات براي من بوده... راست مي گي ما زنها كمي ديوانه ايم و دلمون مي خواد همه جا تميز باشه حتي اگه به قيمت پاره پاره كردن دست هامون و از كار انداختن تمام عضله ها و استخوان هامون باشه.. و اما بعضي وقتها هم دليل ديوانگي مون وظيفه ي فرزنديه كه بايد كمك مامان جون باشيم... مي دونم كه الان راحت روي تختت دراز كشيدي و داري خواب هفتادمين پادشاه رو مي بيني.... اما جاي من رو هم حسابي خالي كنيا... دلم تور رو مي خواد هميشه تو بغلم... كنارم و .....
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 15:28  توسط ماهک | 

بگو بگو بازم از عسل چشماش
از سبزی لبخند رو سرخی لبهاش
نمی دونم چی میشه که وقتی می بینمت همه ی دلخوریها تموم میشه.. وقتی هستی ... وقتی کنارمی... وقتی یواشکی تو گوشت حرف می زن... وقتی یواشکی بهم لبخند می زنی... انگار دنیا .. زمان.. همه چیز از حرکت باز می مونه و من فقط چشمای تو رو می بینم و گرمی دستای تو رو حس می کنم.. تو عزیزترین هدیه خدایی برای من... واسه همینم می خوام همیشه تو قلبم و در کنارم نگهت دارم...دلم میخواد سرتو بذاری روی قلبم و من آروم موهاتو نوازش کنم... و بهت بگم تا زمانی که خدا رو داریم... و همدیگه رو در کنار هم داریم دیگه نیازی به هیچ چیز و هیچ کسی برای خوشبخت بودن نداریم....
پ.ن- چت کردن باهات رو هم دوست دارم.. هرچند که مدت ها بود این مدلی چت نکرده بودیم... گاهی فکر می کنم توی روحت و تو حرفات چیه که هم آتیش می زنه هم آروم می کنه.....

پ.ن۲- دوستای گلم به زودی به همه تون سر می زنم...

پ.ن۳- شدیدا مشغول خانه تکانی می باشیم.. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.....

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 1:56  توسط ماهک | 

از چشم شوخش ای دل ايمان خود نگه دار 
کان جادوی کمانکش بر عزم غارت آمد
وقتي اونجوري نگام مي كني... وقتي سرتو مي اندازي پايين و لبخند مي زني... وقتي دستمو تو دستت مي گيري و محكم فشار مي دي... وقتي روتو بر مي گردوني به سمت ملودي اما تا ملودي سرشو مي اندازه پايين دوباره همونطوري عميق نگام مي كني... مي فهمم كه دوباره مي خواي خرم كني... نه اينكه بخواي سر م كلاه بذاري يا اينكه قصد بدي داشته باشيا... مي خواي دوباره عاشقم كني.. همونطوري كه بهت بگم هرچي تو بگي ... چشم عسلي مهربون من ... غرق نگاه تو شدن همه ي اون چيزيه كه براي هميشه مي خوام.. كنار تو بودن.. با تو بودن و همراه تو بودن.....
و اما آنچه گذشت و آنچه در پيش است....بودن و كار كردن تو شركت حسابي بي حوصله ام كرده.. انگار كه اصلا دقت و تمركز انجام دادن هيچ كاري رو ندارم.. از اين همه تلفن حرف زدن همكارم هم خسته شدم ... خداييش دختر خيلي خوبيه ها اما ... ولش كن شايد خودم امروز يه كوچولو خسته و بهم ريخته ام... سرمم يه كوچولو درد مي كنه.. به نظرتون يعني مي شه برم بابايي مو ببينم دلم واسه اش يه ذره شده خداييش....امشب خونه ي خاله كوچيكه همه جمعن.. آخه فردا صبح خاله ام شل زرد داره... كلي كار داريم كه امشب بكنيم... از اونور هم كه مي خوام برم خريد ... اگه بشه و بپسندم و خودمو راضي كنم از بالنو مي خوام كفش بگيرم...ولي بابايي ام كه با من نمياد جاهاي شلوغ ... گيج گيجم شرمده اگه خيلي قاطي پاتي نوشتم...

پ.ن- این چشمه نه چشم منه نه چشم بابایی ام ها....

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 10:47  توسط ماهک | 

شدم خواب عشقت چون مرا اينگونه مي خواهي
بعضي وقتا فكر مي كنم اگه عاشقت نشده بودم الان چطوري زندگي مي كردم... حالم بهتر بود... خوشبخت بودم... يا نه به عكس دلمرده و خسته بودم... و بعد فكر مي كنم اگه عاشقت نشده بودم... شايد اصلا نبودم.. يعني ايني كه هستم نبودم.. يا در واقع خودم رو اينقدر نشناخته بودم... مي دونم كه الان با سرباز دلاور به خريد كردن مشغولي... مي دونم كه رفتي دنبال رينگ واسه خاله سوسكه كلي هم ممنونتم.. ايشالله بشه كه بتونم درست و حسابي از خجالت تو و اون در بيام...نمي دونم چرا زياد رو مود نوشتن نيستم.. بعدا كه حال و احوالم بهتر شد ميام و بيشتر مي نويسم....
پ.ن-بسيار خوشحال شديم چرا كه يكي از دوستان عزيزمان... پس از دوسال گشت و گذار و داشتن وبلاگ هاي به درد نخور ما را به جرگه ي وبلاگ نويسان پذيرفتند... بدين سبب قراره به همه كلي شيريني بدهيم ....حالا شما بگوييد كي ... ما هم مي گوييم وقتي به جرگه ي شيريني پز ها وارد شديم...فعلا شکلات میل بفرمایید....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 13:45  توسط ماهک | 

از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی...
بابایی جونم با اینکه خیلی خیلی خیلی خسته ام و دارم از حال می رم اومدم که برات بنویسم این دو سه روزه چه خبرها که نبود... هرچند که بیشترش رو خودت می دونی و دارم واسه دوستای دنیای مجازی می نویسم.... اولندش که در چند روز اخیر سیم کارت اینجانب به درجه رفیع شهادت نائل آمده اند و در بمباران مخابرات سوخته اند... حالا ما موندیم و یک دانه سیم کارت ایران سل که از بابایی مون گرفتیم البته مال خودمون بوده ها ولی دست بابایی مون بود... تا امروز بعد از ظهر البته از سیم ایرانسل خبری نبود و ما از گوشی ملودی بیچاره برای رساندن اخبار استفاده می نمودیم.... البته دروغ نگم دو سه مورد هم از گوشی سرباز دلاور مملکت که کارت پایان خدمتشو تازه گرفته و ما هنوزم بهش می گیم سرباز استفاده نمودیم.... و دیگه اینکه امروز عصری که آمدیم سیم کارت را از جنابعالی بگیریم با دیدن ریش های جنابعالی که به قول خودت مدل ستار زده بودی بسیار بسیار عشقولانه شدیم و دلمان می خواست کلا سر و صورتتان را بوسه باران کنیم که جلودی ملودی خجالت کشیدیم ... اما اونجور که دستمان را در دستتان نگه داشتید بسیار خوش به حالمان شد... لطفا باز هم تکرار کنید.. آن فشار دست بوی می دونی چقدر دوستت دارم می داد.... بعدش هم که چشمت روز بد نبیند رفتیم خرید عید وتا آنجا که می توانستیم جیبمان را خالی نمودیم... بگویید مبارک باشد... اما فکر کنم به دلیل فراموش کردن همراه بردن لباس گرم... به طرز فجیعی گلویمان درد می کند.. هرچند که جرات نداریم به شما بگوییم می ترسیم گوشمان را ببرید بگذارید کف دستمان... راستی از جناب مستجاب الدعوه بسیار التماس دعا داریم که یک کاری بکند که بشود که آخر هفته ی دیگر به همراه بابایی مان برویم شمال... بسیار ممنونشان می شوم... البته ما خودمان هم دعا می کنیم...... زیاده عرصی نیست جز قراری که با پادشاه هفتم گذاشته ایم که کم کم دارد دیر می شود...
پ.ن- اگه خیلی چرت و پرت نوشتم به بزرگواری خودتون ببخشید.. به زور قرص روپام ... شب بر همگی خوش....ایام هم بکام....

بعدا.ن- فردا مراسم خونه تکونی تو پذیرایی مون برقراره اگه دیگه ندیدینم حلالم کنید.. اینجا هم برام گل بذارید ها....

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 0:46  توسط ماهک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
پیوندها
ماهي سياه كوچولو
دنياي عاشقانه ها
کارگاه شعر میعادگاه
تو را می سپارم به مینای مهتاب
توت فرنگی (خانواده ی سه نفره ی من)
ديگه تنها نيستم
درد دلهای یک خسته در نفس های آخر عاشقانه
مارکوپولو
چرند و پرند
خان
گلادیاتور بدون سپر
دنیای من
آن شرلی با موهای مشکی
دو کبوتر عاشق
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
سکوت شب
تپش های عاشقانه ی قلبم
کاغذ بی خط
دوست دارم با دل و جون
چه اتهام عجیبی ما جنون داریم
نزدیک شو اگرچه نگاهت ممنوع است
پاکت نامه
با تو دوباره زن شدم
خاطره
شیطونک شاکی
دنیای بلوری
آقا اجازه!
شب های لیمویی
اندیشه های یک مرد
ورود عموم آزاد!
سه شنبه خاکستری
کافی شاپ دو نفره
با من تا انتهای عشق برقص
الهام الهی
با عشق در سایه سار بهشت
ماه تی تی
غروب دل انگیز
در اوج تنهایی
حسرت اشک
بلوف
پولک آبی
خرها عمر دراز دارند
عکس های عاشقانه ی من
دنیای جدیدترین مدها
میعادگاه زیباترین ترانه ها
هلو خانم
چشمان خیس من
شرح درد اشتیاق
بلفی
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
رایحه عشق
مسافر دشت شقایق
عشق به لطافت و پاكي پرنيا
خاطرات یک دختر فراری
ديوانه داره از قفس مي پره
ترنم عشق
بلوت (ابر کوچولوی مهربون)
داستان عشق
پريناز
روزهاي سبز من.
خوش اومدي ....!
هنوز چیزی کم است
تلخ و شیرین(به تو چه!)
اعترافات عريان مليسا
گل سرخ
رپ بازی
من و ني ني گوگولي
پرسه و پستوش
آخرین نگاه
وبلاگ خلیل جوادی
عشق گمشده
درددلهای من
ورق پاره ای از دفتر زندگی
افسون کودک طبیعت
تویی که دوستت خواهم داشت...
شب عاشقونه من
می خوام خودم باشم
سه نقطه
خانم خونه
موميايي حسود
گابريل
اعترافات يك نازنين
خونه جديد خاطراتمون
طعم خوشبختی
سفير عشق
مزرعه مترسک و کلاغ
بی انتها
عروس دريايي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


Free Glitter Graphics

کد آهنگ