تبليغاتX
دوباره ها
یه شروع دوباره

پ.ن- این یک پست نیست فقط مراسم خوردن شیرینی آشتی کنان است.....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 14:2  توسط ماهک | 

باز تپش هاي دل بي قرار....
اول- آدم بايد محدوديت هاشو بشناسه... نه واسه اينكه اونا رو بپذيره... واسه اينكه بدونه چطوري مي تونه اونا رو بشكنه... نه واسه اينكه هميشه اونا رو بشكنه... واسه اينكه اگه صلاح بود بتونه از دونستنش استفاده كنه....
دوم- مهم نيست ديگران چطور قضاوتت مي كنن...اون كاري رو بكن كه فكر مي كني درسته... به صداي قلبت گوش بده... و به دستورات روحت عمل كن...ديگران اگر خودشون تو شرايط تو بودن شايد همون كار رو مي كردن...
سوم- غرور تنها جايي معنا پيدا مي كنه كه دوست داشتني وجود نداشته باشه...

پ.ن- آشتی کردیم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:46  توسط ماهک | 

گرچه دنياي سرد من اي دوست باز هم بي تو تلخ و تكراري است
رويهم رفته راضيم زيرا زندگي بي تو همچنان جاريست
اين چند وقته به طرز بسيار فجيعي سر خودم رو گرم كردم....با كار و درس و خانواده.... آخر هفته ي گذشته عموي مامانم سمنوپزون داشتن... مهموني خيلي خوبيه.. چون از يه طرف كلي مراسم دعا و نيايش و خلوص روح و از اين حرفها داره... از يه طرف ديگه هم باعث ميشه هرسال كل فاميل همديگه رو ببينن.. امسال سمنو پزون يه شور و حال ديگه هم واسه ي ما داشت .... خاله ام خيلي از دوستا و آشناها رو بعد از 19 سال مي ديد و اين منظره هاي جالبي رو ساخته بود... آخر شب همه دور ديگ شمع روشن مي كردن  .. براي تو هم روشن كردم و از خدا خواستم كه بالاخره تكليف هردوتامون رو روشن كنه.... يا قلب منو سرد سرد كنه يا تو رو سر عقل بياره....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 8:45  توسط ماهک | 

وقتشه....قفل اين محبسو مي شكنم... تشنه ي از تو گذشتنم.. اين منم... اين منم... عشق تو بعد از اين ميشه يه خاطره... بايد از خاطر من بره.. اين جوري بهتره... من بعد تو از غروب تو نفس مي گيرم.. بعد تو مي شكفم .. خنده هامو پس مي گيرم... تو بعد من طرح زخمي به روي پيرهن... خم مي شي.. مي شكني... لحظه ي بعد رفتن من....من بي تو خوب خوبم.. دل خوش تر از هميشه .. با رفتنت غم واسه من افسانه مي شه... اما تو تلخ و خسته چشماتو غم مي گيره... تو اين قفس بي هم نفس قلبت مي ميره....
يه روز برات آهنگ تلافي داريوش رو خواندم.. گفتي حق داري من خيلي اذيتت كردم .. سعي مي كنم ديگه اينكار رو نكنم.. اما ديروز قولتو شيكوندي.....يادته....

پ.ن- این منو دوست ندارم ... اما شاید این تنها راهه.....

پ.ن۲- شاید تا پیدا شدن یه من دیگه مجبور باشید این منو تحمل کنید شرمنده....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 8:24  توسط ماهک | 
 وقتی نمک رو خوردی نمکدونو شکستی....

تا حالا به این فکر کردی که اگه حتی یه تار مو از سرم کم بشه اگه از عشق و دوست داشتن هم نباشه از عذاب وجدان و پشیمونی به چه حالی در میای...

پ.ن - خدایا بی اثر باشد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:2  توسط ماهک | 

کار خداست اگه محو نگاتم
هرجا باشی تا آخرش باهاتم...
اول- کنارم توی ماشینی... صندلی رو خوابوندی و تقریبا دراز کشیدی... واسه اینکه آفتاب به صورتت نخوره سوئیتشرتم رو انداختی روت.... ابی داره می خوانه... و من دلم می خواد که این راه تموم نشه که همیشه کنارم باشی... که همیشه کنارت باشم....
دوم- مدتیه با خودم قرار گذاشتم که برای حمایت از هنرمندا حتما سی دی ها ی اورجینالشون رو بخرم... خداییش چطوری می تونیم خودمون رو روشنفکر و اهل هنر بدونم در حالیکه داریم سعی می کنیم هنر رو زمین بزنیم...
سوم- بابایی ام رخششو فروخته.. حالا دیگه چطوری بریم شمال؟؟؟!!!!! آخه خاله سوسکه واسه سفر تو جاده خیلی کوچولوهه......
چهارم- قبض موبایل این دوره ورشکستم میکنه خداییش باید با خودم قرار بذارم یه کم مراعات کنم.... انگار عادتم شده که هی ازش به این ور و اون ور زنگ بزنم....
پنجم- میخوام ملودی رو تشویق کنم که واسه خودش یه وبلاگ راه بندازه.. اگه بشه خیلی خوب میشه....
ششم- اینجا خیلی سوت و کور شده نمی دونم چرا....
هفتم- اگه می خوای چیزی رو بدست بیاری باید شور و اشتیاقت رو حفظ کنی...
هشتم- بوسه ی بسیار بسیار کوتاه امروزت رو دوست داشتم...
نهم...
دهم.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 19:29  توسط ماهک | 

تو زندگي هركسي قوانين نانوشته اي وجود داره كه در طول زمان براش شكل گرفته... اين قوانين بسيار شخصيه و هرچند ممكنه شكل ظاهريش با قوانين بقيه يكي باشه اما عمقش و شيوه ي اجراش فرق مي كنه... فرهاد عزيز منو به بازي 7 قانون برتر زندگي دعوت كرده كه از ديروز تا به حال كمي فكرم رو بخودش مشغول كرده... شايد براي اينكه تا بحال قوانين زندگي ام رو ننوشته بودم... حتي به اولويت بندي اش هم فكر نكرده بودم.. واسه همين الان نمي دونم اول كدوم قانون رو بنويسم بعد كدوم قانون... بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه از اولين قانوني كه به ذهنم مي رسه بنويسم .. تا جايي كه به قانون هفتم برسم....
قانون اول- هر انساني ارزش دوست داشته شدن رو داره فقط كافيه كه دنبال جنبه هاي دوست داشتني شخصيت اون بگرديم...
قانون دوم- آزادي تا جايي قابل احترامه كه حقوق ديگران رو زير پا نذاريم....
قانون سوم- هيچ محدوديتي براي رسيدن به خواسته هامون وجود نداره.. اين محدوديت ها رو خودمون ايجاد مي كنيم كه بعضي هاشون خوبن.. بعضي هاشون بد...
قانون چهارم- خدا هدايتگر اصلي بازي زندگيه نه بنده هاي اون .. پس محتاج هيچ بنده اي نباش...
قانون پنجم- سعي كن هركاري كه بهت محول ميشه رو به بهترين نحو انجام بدي.... بزرگترين پاداشي كه مي گيري لذتيه كه از انجام دادن يه كار تمام و كمال مي بري....
قانون ششم- هر كمكي كه از دستت بر مياد براي ديگران انجام بده ...ولي سعي كن به جاي دادن ماهي ماهيگيري رو يادشون بدي...
قانون هفتم- لذت يك لحظه اي انجام دادن يك كار خارج از قوانين خودت به ساعت هاي متمادي عذاب وجدان بعدش نمي ارزه.....
فكر مي كنم بازم قوانين ديگه اي باشن كه از قلم انداختم.. شايد خيلي هاشون رو به نحو احسنت انجام ندم اما خب قوانين هم بعضي وقتا زير پا گذاشته مي شن ديگه...
حالا نوبت منه كه ديگران رو به اين بازي دعوت كنم... البته شركت در بازي براي همه آزاده ولي به طور مخصوص من مریم - خانوم تی تاپ - بلوت - مانی - افسون و فرتا ی عزیز رو به بازی دعوت می کنم....

پ.ن- چشم و دلم حسابی حسابی روشن شده... مرد ورزشکار خوش هیکل من دلم لک زده برای بودن در آغوشت.....


دیرتر نوشت- اگه اهل انتخابات و بحث های سیاسی هستید یا نیستید بد نیست یه سری هم به اینجا بحث این کجا و آن کجاست.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 9:25  توسط ماهک | 

هرکسی دنبال خبر می گرده

بهش بگین عشق داره برمی گرده.....

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 14:40  توسط ماهک | 

هنوزم ميشه عاشق شد... هنوزم حال من خوبه...
ببين دنيا پر از رنگه ... هنوزم عشق محبوبه
اول: پشت فرمون خاله سوسكه نشستم... گرگ و ميش صبحه... تو نور چراغ ماشين رضا رو مي بينم كه روي موتور نشسته و داره تو چشمام نگاه مي كنه... پام رو بيشتر روي گاز فشار مي دم و ... بوم .. از خواب مي پرم
دوم- شماليم .. تو اتاق جلويي.... يه آرامش خاصي دارم... چادر سفيد سرم كردم... هوا يه جورايي خنكه.. صداي رضا رو مي شنوم ... سبحان الله .. ركوع مي كنم... سبحان الله... سبحان الله...روحم اوج مي گيره ... دارم پشت سرش نماز مي خوانم... چقدر همه چيز آرومه.. تو مه فرو مي رم ... چشمامو باز مي كنم...
سوم- با همه فاميل خونه عمه جمعيم..شور و هيجان عجيبي داريم.... رضا همه اش بغل دستم نشسته و دستم تو دستشه.... عمه ام صدام مي كنه تو اتاق عقبي... وقتي بر مي گردم رضا رو كاناپه خوابه... مامان ميگه بيدارش كن برگرديم خونه... چه معصومانه خوابيده... دولا ميشم  و موهاشو مي بوسم.. بوي عطر بولگاري و حضور اون ريه هام رو پر مي كنه... چشماشو باز مي كنه... هوم... عسلي مامان خسته است پاميشي برگرديم خونه....چشماش پر خوابه.. بلند ميشه و رو كاناپه مي شينه.. عمه صدام مي كنه... مي رم تو اتاق بركه مي گردم .. رضا نيست .. با مامان اينا برگشتن خونه و من جا موندم.... قلبم تند تند مي زنه... از خواب مي پرم....
پ.ن1- كي مي دونه تعبير خوابام چيه؟؟؟
پ.ن2- دوست جونام اين چند وقتي كه نبودم... خيلي خوش گذشت بهم .. جاتون خالي خاله اومده با كلي سوغاتي و كلي مهربوني و كلي هيچان...
پ.ن3- بابايي ام شمال تصادف كرده بد... ماشينش هنوز تعميرگاهه و گفته تا آخر هفته نمياد ... شانس مارو مي بيني....
پ.ن4- دلم خيلي تنگيده باورتون ميشه از چهارشنبه سوري تا حالا نديدمش... فقط اين اس ام اس بازي هاي تا نصفه شبه كه روحم رو زنده نگه مي داره.... ولي جسمم رو كشته....خيلي كم خوابي دارم...
پ.ن 5- از ديروز دانشگاه شروع شده .. كلي درس و كار دارم.. تو تعطيلات حتي يه ذره هم نتونستم درس بخوانم...


دیرتر نوشت... همین الان تو وبلاگ مانی عزیز متن ترانه ی رضا صادقی (یک لحظه خوشی) را خواندم یهو یه چیزی به ذهنم رسید گفتم بکنمش یه بازی....

اگه قرار باشه همه ی خاطرات و عمر گذشته تون رو بگیرن و فقط بهتون یه ثانیه یعنی فرصت انجام یه کار رو بدن چیکار می کنین....؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 12:22  توسط ماهک | 

امشب امشب تو در راه عمر جدایی کوتاه
امشب میام به دیدار پیشواز تو فرودگاه
باورتون می شه بعد از 19 سال خاله ی عزیزتر از جونم امشب داره از اطریش میاد ایران... فکر می کنم یه یکی دو ماهی پیشمون باشه... منکه کلی ذوق زده شدم....بیشتر برای مامانم که خیلی دلش واسه خواهرش تنگ شده بود... و برای خودش که بعد از مدت ها می تونه یه آب و هوایی عوض کنه... ما از امشب دربست می ریم کرج نمی دونم دوباره کی بتونم دسترسی به سیستم داشته باشم.. البته یه بار دیگه هم اینو گفته بودم .. اما تعطیلاته دیگه چیکار کنم دست من نیست.... تا حالا اینو حس کردید که یه مساله ای اونقدر خوشحال و یا ناراحتتون کنه که هیجانش رو نتونین تحمل کنین و از زور هیجان مجبور باشین خودتون رو با چیزهای دیگه ای سرگرم کنین که از اون هیجان دور نگهتون داره.. این حس و حالیه که ما یعنی من و مامان و ملودی برای اومدن خاله داریم... نمی دونم شاید من آدمی هستم که بیشتر کارهام رو با احساسم یا بهتر بگم با حسم انجام میدم.....اما احساس می کنم بدنم دیگه طاقت هیجان های اضافی رو نداره و واکنش نشون می ده....
پ.ن- وقتی بیای با خنده هام ابرا رو بارون می کنم تو جنگل سبز چشمام خورشید و مهمون می کنم... بابایی شش روز دیگه مونده.....

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 12:20  توسط ماهک | 

کندوی کامت را بیار بر کام بیمارم گذار
تا جان فزاید کام تو بر جان این دلخسته ی بشکسته تار
بازم مثل این چند ساله عید بابایی رفته شمال و من و اینجا با دلتنگی تنها گذاشته...یه قهر کوچولو تو این چند روزه حسابی حال و احوالاتم رو بهم زده بود... یه جورایی بد با هم سر سنگین شده بودیم .. تا اینکه پریشب ملودی فیلم چهارشنبه سوری رو برام گذاشت و یادم افتاد که چقدر بودن در کنارش خوبه.. که این مرد بدخلق عصبانی من گاهی اوقات چقدر می تونه دوست داشتنی باشه... خلاصه دیشب یه آشتی کنون تلفنی داشتیم... دلم داره پر می زنه که چهاردهم برسه و بابایی ام برگرده تهران... دلم واسه دیدنش .. گرفتن دستاش تو دستام .... و خیلی چیزهای زیبای دیگه تنگ شده..... راستی چند وقتیه که دارم با موسیقی های همای و گروه مستان عشق می کنم... جالبه که تبش تو کل فامیل پیچیده ...دیگه اینکه دیشب مهمون داشتیم .. یعنی خاندان یکی از عمه ها از اصفهان اومده و به تبع اون اون یکی عمه هم که کرج زندگی می کنن از دیشب اینجان... واسه همین باید زودتر برم کمک مامان که می خواد صبحانه بده....
پ.ن- تعطیلات خوش بگذره....
پ.ن2- دیشب که داشتم به وبلاگ دوست جونا سر می زدم مهمونا رسیدم واسه همین هر کدوم از دوست جونا که هنوز بهشون سر نزدم به بزرگواری خودشون ببخشن.....

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 8:55  توسط ماهک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
پیوندها
ماهي سياه كوچولو
دنياي عاشقانه ها
کارگاه شعر میعادگاه
تو را می سپارم به مینای مهتاب
توت فرنگی (خانواده ی سه نفره ی من)
ديگه تنها نيستم
درد دلهای یک خسته در نفس های آخر عاشقانه
مارکوپولو
چرند و پرند
خان
گلادیاتور بدون سپر
دنیای من
آن شرلی با موهای مشکی
دو کبوتر عاشق
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
سکوت شب
تپش های عاشقانه ی قلبم
کاغذ بی خط
دوست دارم با دل و جون
چه اتهام عجیبی ما جنون داریم
نزدیک شو اگرچه نگاهت ممنوع است
پاکت نامه
با تو دوباره زن شدم
خاطره
شیطونک شاکی
دنیای بلوری
آقا اجازه!
شب های لیمویی
اندیشه های یک مرد
ورود عموم آزاد!
سه شنبه خاکستری
کافی شاپ دو نفره
با من تا انتهای عشق برقص
الهام الهی
با عشق در سایه سار بهشت
ماه تی تی
غروب دل انگیز
در اوج تنهایی
حسرت اشک
بلوف
پولک آبی
خرها عمر دراز دارند
عکس های عاشقانه ی من
دنیای جدیدترین مدها
میعادگاه زیباترین ترانه ها
هلو خانم
چشمان خیس من
شرح درد اشتیاق
بلفی
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
رایحه عشق
مسافر دشت شقایق
عشق به لطافت و پاكي پرنيا
خاطرات یک دختر فراری
ديوانه داره از قفس مي پره
ترنم عشق
بلوت (ابر کوچولوی مهربون)
داستان عشق
پريناز
روزهاي سبز من.
خوش اومدي ....!
هنوز چیزی کم است
تلخ و شیرین(به تو چه!)
اعترافات عريان مليسا
گل سرخ
رپ بازی
من و ني ني گوگولي
پرسه و پستوش
آخرین نگاه
وبلاگ خلیل جوادی
عشق گمشده
درددلهای من
ورق پاره ای از دفتر زندگی
افسون کودک طبیعت
تویی که دوستت خواهم داشت...
شب عاشقونه من
می خوام خودم باشم
سه نقطه
خانم خونه
موميايي حسود
گابريل
اعترافات يك نازنين
خونه جديد خاطراتمون
طعم خوشبختی
سفير عشق
مزرعه مترسک و کلاغ
بی انتها
عروس دريايي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


Free Glitter Graphics

کد آهنگ