تبليغاتX
دوباره ها
یه شروع دوباره
سلام دوستای گلم

به دلیل ضعف شدید جسمانی تا اطلاع ثانوی قادر به نوشتن وبلاگ نیستم ... میام و براتون توضیح می دم......

پ.ن- ان شالله

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:54  توسط ماهک | 

بجز نام تو اي مام وطن اي موطن من
دگر بر روي لبهاي خود آوايي ندارم
مي گه چه فايده ما كه حق انتخاب نداريم ...همه چي از پيش تعيين شده است... اين يه جورتوهين به شعور ما....
مي گم... يعني چي ... بالاخره حداقلش اينه كه مي توني بين بد و بدتر يكي رو انتخاب كني...
مي گه چه فايده هيچ چيزي تغيير نمي كنه ... همون بخور بخوري كه بوده هست...
مي گم فكر كن قراره دزد بزنه به خونه ات .. ترجيح مي دي بياد و يه راست بره سراغ گاوصندوقت و پولاتو بزنه .. يا اينكه اول خونه تو بهم بريزه... همه چيز رو بشكنه ... فرش عتيقه ي يادگار مادربزرگتو پاره كنه.... ديوار خونه تو منفجر كنه و ... آخرش هم گاوصندوقتو بزنه...
مي گه باشه من ترجيح مي دم شناسنامه ام خراب نشه...
مي گم پس يه پلاكارد سردر خونه ات بزن و بگو لطفا بياين از خونه ي من دزدي كنين...
چيزي نمي گه...
چيزي نمي گم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 9:44  توسط ماهک | 

به تو مديونم هميشه من خسته من ويرون
مثه خاك سرد و تشنه به نوازشاي بارون..
خداجونم ممنونم براي همه چيز..... براي دوست داشتني ترين احساسي كه توي قلبمه... براي مامان خوب و مهربوني كه دارم... براي خواهراي گلم كه هميشه كنارم هستن... براي پدرم كه از ته دل دوسم داره و نگرانمه... براي بابايي ام كه مهربونه... مرده... و صادق... براي كار خوبي كه دارم.... براي حقوق خوبي كه مي گيرم... براي اينكه هميشه چه از نظر مالي و چه از نظر روحي تامين بودم... براي اينكه فرصت عبادت كردن و خلوت كردن باهات رو بهم مي دي... براي اينكه كلي دوست خوب دارم كه همه دوستم دارن... براي اينكه سلامت رو بازم بهم برمي گردوني.... براي همكاراي خوبي كه دارم.... براي اينكه بهم قدرت انتخاب كردن رو دادي... براي اينكه هميشه در كنارمي و اجازه نمي دي تو چاله يا چاهي بيفتم... براي اينكه چيزهايي رو تو زندگي بهم نشون دادي كه كمتر كسي امكان ديدن و فهميدنشون رو داشته.... ممنونم كه بهم اجازه مي دي گره گشاي ديگران باشم... خدايا قلبم رو صبور تر.. فكرم رو بازتر... و منو به خودت نزديكتر كن... آمين
پ.ن- آخرين تشخيص دكترا اين بود كه ريه هام چرك كرده... حالا نمي دونم الان اسمش برنشيت نيست یا هست چون دكتره گفت مراعات کن كه برنشيت نشه... منكه تخصص پزشكي ندارم...
پ.ن2- ديشب عروسي پسر عمه ي عزيزم بود... خيلي خوش گذشت جاي همگي خالي.. با اينكه اصولا عروسي هاي در سالن و جدا خيلي خوش نمي گذره ... اما ديشب استثنائا خوش گذشت...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:33  توسط ماهک | 

مي سوزم از اشتياقت ..در آتشم از فراقت
كانون من سينه ي من... سوداي من آذر من
از جمعه شب تا حالا دارم از تب و لرز مي ميرم... اولش گفتن آنفولانزا گرفتي ... بهم تركيب پني سيلين پنادر دادن و با آزيترو ... اما خوب نشدم..نه چيزي تو معده ام مي موند نه تب و لرزم قطع مي شد... همه اشم حس ضعف و بي حالي و استخوان درد داشتم...  ديروز يهم گفتن مشكوك به تب مالتي .. بايد بري  اورژانسي آزمايش بدي... رفتيم آزمايش داديم گفتن چون اورژانسيه چهارشنبه حاضر ميشه... نمي دونم اگه اورژانسي نبود كي حاضر مي شد... از ديشب تبم قطع شده اما لرز رو دارم .. و از امروز صبح هم گلودرد و سردرد بهش اضافه شده... دوباره بهم يه پني سيلين دادن با يه پنادر... با سيفيليكس و يه سري داروي ديگه... خودمم نمي دونم چمه يا قراره چم بشه .. اما فعلا كه روپام البته بزور همه اش دلم مي خواد بخوابم ... يعني يه ساعت از خوابم كه مي گذره حس مي كنم كل انرژي ام رو از دست دادم....
نمي دونم چرا همه چيزو نوشتم اما دلم مي خواست يكي مي فهميد چمه....
پ.ن- فكر كنم اصلا پرستار خوبي نمي شي بابايي... مگه اينكه خيلي خيلي خيلي تلاش كني....
پ.ن2- چرا هيچكسي راننده هايي كه مي افتن تو لاين سرعت اتوبان تهران كرج و واسه خودشون با هفتاد تا ميرن و هر كي هم چراغ ميزنه محل سگ بهش نمي ذارن و فكر مي كنن كه لاين سرعت به نامشون زده شده رو جريمه نمي كنه...... بخدا شايد دليل خيلي از رانندگي هاي خطرناك همين باشه يعني آدم كلافه مي شه وقتي پشت اين آدما مي مونه....
پ.ن3- جمعه عروسي پسرعمه ي گرامي است و من اصلا آمادگي شو ندارم اصلا نمي دونم با اين اوضاع و احوال بيماري چه بكنم مي خواستم امروز برم ناخن هام رو درست كنم مامانم ميگه اگه مريضيت واگيردار باشه همه رو گرفتار مي كني... خب آخه من چيكار كنم اصلا....
پ.ن4-مبارك باشه مي بينم كه توليد قند و شكر هم در كشور متوقف شده ... مي دونيد كه اصلا مانيازي به توليد قند و شكر نداريم كه .. وقتي مي تونيم با كلي سود خودمون از خارج واردش كنيم واسه چي خودمون توليد كنيم....
پ.ن5- حواستون اين دوروزه به ريزگردهاي بياباني عربي كه از عراق اومده و كل تهران رو  گرفته باشه ها... گفتن فقط بايد بشينيم و دعاي باران بخوانيم... راه حل هم نداره... چرا اين همه سال نبوده و حالا هست رو هم نپرسيد...فقط كسايي كه مشكل تنفسي دارن تو خونه هاشون زندوني بمونن همچنان...
پ.ن6- ديگه دستام درد مي كنه نمي تونم بنويسم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:22  توسط ماهک | 

حالا كه عكس چشات تو چشمامه
دستات تو دستامه ازتو نميشه گذشت
چرا حالا كه دستامون تو دست همه.. دلامون واسه همديگه مي زنه... كنار همديگه ايم... بازم غمگينم...منكه وقتي نبودي هم شاد بودم.. ديشب خيلي گريه كردم... فكر كردم دوستم نداري.. اما صبح كه بيشتر فكر كردم ديدم تو اين مدلي بزرگ شدي... اين مدلي شكل گرفتي و ربطي به دوست داشتن و نداشتنت نداره.. ديشب شب سختي بود و همه اش دلم مي خواست زودتر صبح بشه... چرا ... منكه فكر مي كردم بايد يه شب استثنائي باشه... تو سرم كلي فكراي جورواجور با هم قاطي شده....خدايا به راه راست هدايتم كن... آمين
پ.ن- ديشب بعد از مدت ها سر سجاده ات نشستم... خيلي خوب بود كه من بودم و تو بودي و يه سجده كه هرچند بسيار كوتاه بود اما بسيار نزديك و بسيار آرامش بخش بود....
پ.ن2- هنوزم هم پ.ن دو پست قبلي رو مي خوام.... اي خدا....

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:59  توسط ماهک | 
پابند دست های تو می شوم

از ابتدای باران که می روی

دست به سینه نشسته ام

مگر هوای دل دلی که تو را باز پس بیاورد....

پ.ن-هنوز شاعر نشدم

پ.ن۲- هنوزم همون پ.ن- پست قبلی...


.دیروز تو راه برگشتن از شرکت تو سرویس با چند تا از دوستا یه بحث سیاسی داشتیم درباره ی انتخابات ریاست جمهوری و انتخاب بین بد و بدتر... حیف که نمی تونم بنویسمش ولی برام جالب بود که مردم چقدر با صراحت درباره ی همه چیز حرف می زنن.. ایضا خود من...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:39  توسط ماهک | 

تمام حرفهای عالم به اونجا ختم شد که من و تو بنشینیم رو بروی هم و فکر کنیم که اگر می شد که نشه چی میشد... شاید هم اگه می شد که بشه یه چیزی می شد... اما به هر حال هنوز که نشده... و هردو امیدواریم که بشود ... هر چند که تو از شدنش می ترسی ... همه وجود من انتظار شده است.....

پ.ن- دلم هوس شیر موز با تکه های توت فرنگی کرده......

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:38  توسط ماهک | 

من خاکم و تو ریشه من برکه و تو بیشه
من و تو هم تباریم با من بمون همیشه
همه چیز تو یه زندگی مشترک مسئولیت نیست... همونطور که همه اش خواستن نیست... تو زندگی مشترک یه عالمه خوشی می تونه باشه.. تازه خوبیش اینه که وقتی خسته ای .. وقتی کم آوردی... وقتی مشکلات رو سرت هوار میشن.. کسی هست که کنارت باشه.. به حرفات گوش بده... سعی کنه اگه نمی تونه باری از روی دوشت برداره .. حداقل یه لیوان آب دستت بده .. بهت کمک کنه تا قوتت برگرده سرجاش... بابایی اینا حرفایی بود که امروز می خواستم بهت بگم.. اما مثل همیشه ته دلم موند... تو حرف ته دل منو خوب می دونی ... زندگی کردن با تو و در کنار تو اون چیزیه که می خوام... می دونم که تو هم اینو می خوای اما... بابایی تو رو خدا زودتر چشماتو باز کن... شاید از نظر خیلی ها مسخره باشه که بگم می خوام بچه ی تو رو داشته باشم... می خوام بزرگش کنم.. و می دونم و مطمئنم که تو بهتری پدر دنیا می شی...
پ.ن- چشمام روشن روشن روشن شده بخصوص که یه سوغاتی توپس گرفتم....
پ.ن2- دلم فقط تو رو می خواد... نه کس دیگه ...نه چیز دیگه...
پ.ن3- اگه گفتی خوشمزه ترین صبحونه ای که خوردم چی بوده؟؟؟!!!!
پ.ن4- امتحانا نزدیکه یکی منو دعوا کنه برم سر درسم....
پ.ن5- با تو این تن شکسته داره کم کم جون می گیره....
پ.ن6- فرتا کوچولوی عزیز ممنون که بازم شرمنده ام کردی....

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:9  توسط ماهک | 

امشب مهتاب با منه تا وقت سپیده
فردا فردا لحظه ی دیدار امیده
یادتونه گفته بودم که یه تقویم بهم دادن که برای هر هفته یه پیام آموزنده داره و گفتم که هر هفته میام و یکی از پیام ها رو اینجا می نویسم که هم خودم بخونمش هم شما .. خب حالا اومدم که به قولم عمل کنم...
این هم پیام این هفته:
زمانی که با دشواری و خطر, توهین و رسوایی یا بیماری و مرگ رویارو می شویم, باید بدانیم که این گونه تجربیات بدون هدف سر راه ما قرار نمی گیرند و بزرگ ترین آموختنی این رویدادها بازگشت به سوی خداست که همه چیز به وجود او بستگی دارد.
اگر فقط به خداوند اعتماد کنیم, او علاوه بر آرام کردن گرداب حوادث به قلب های ما نیز آرامش می بخشد.
پ.ن- پریشب اونقدر وسوسه انگیز بود که دلم می خواست هیچوقت تموم نشه.. هرچند بخاطر اونچه که اتفاق افتاده دست و دلم به لرزه افتاده بود اما خوشحال بودم که تمام عصبانیتت بخاطر به خطر افتادن آینده ی با هم بودن ماست این خیلی شیرینه که تو هم آینده ی با هم بودن رو می خوای... خدایا خودت یه کاری کن که همه چیز درست بشه... یه کاری کن که دل مامانش نرم بشه ... آمین...
پ.ن2- فردا چشمم بیشتر روشن میشه .....

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:55  توسط ماهک | 

کنارم بخواب و ... به دورم بتاب و ... از این لب بنوش... چو تشنه که آبو... گل آتشی تو... حرارت منم من.. که دیوانه ی بی قرارت منم من.....خدا دوست دارد لبی که ببوسد.. نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد... خدا دوست دارد من و تو بخندیم... نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم....بخواب آرام پیش من.. لبت را برلبم بگذار.. مرا لمسم کن و دل را به این عاشق ترین بسپار.... بخواب آرام پیش من.. منی که بی تو می میرم... لبت را بر لبم بگذار.. که جان تازه می گیرم....
پ.ن- برای شنیدنش کافیه اسپیکر هاتون رو روشن کنید...
پ.ن2- بازی هنوز ادامه داره ها....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 10:51  توسط ماهک | 

گفتي كه از تو گفتن يعني نفس كشيدن
از خود گذشتن من يعني به تو رسيدن
نسیم جونم به يه بازي دعوتم كرده اما....هرچي فكر كردم كه چه قانوني رو مي تونم براي عشقمون قرار بدم چيزي به ذهنم نرسيد بعد فكر كردم كه عشق اگه قرار باشه قانون بگيره كه عشق نميشه ... خود عشق يعني حل شدن در يكي ديگه همين قانونشه ديگه...اما در مورد رابطه ي عاشقانه ام شايد بتونم يه سري قوانين رو بشمرم...
1- مهم نيست حق با منه يا با تو.. مهم اينه كه اين حق به كي صدمه مي زنه... اگه حق من قراره به تو صدمه بزنه پس بزار نباشه...
2- بهت بگم دوست دارم ... دوست داشتنم رو نشون بدم .. اما نذارم تكراري بشه....
3- به عشق به عنوان يه رابطه مقدس اما دست يافتني نگاه كنم ... مقدس اما نه پيچيده شده در يه عالمه خرافات...
4- از پيشرفتت خوشحال بشم.. نه اينكه بهت حسادت كنم...
5- هميشه در كنارت باشم... چه تو خوشي چه ناخوشي... اما بودنم جوري نباشه كه بخواد دخالت اضافه به حساب بياد يا آزارت بده....
6- وقتي از دستت عصباني هستم به جاي فكر كردن به عامل عصبانيت به اون چيزايي فكر كنم كه مي تونه رابطه مون رو بهتر كنه و نذاره كه دوباره عصباني بشم...
7- صحبت ها و القاب عاشقانه رو فراموش نكنم و هميشه به كار ببرم....
8- هيچوقت و تحت هيچ شرايطي بهت دروغ نگم....
پ.ن- امشب بابايي ام بر مي گرده و دلم حسابي روشن مي شه اما چشمم نه... آخه هنوز نمي دونم كه كي مي تونم ببينمش...
پ.ن2- شنبه صبح خاله ي عزيز تر از جان عازم اطريشه... اين يه ماهه كلي به بودنش عادت كرده بوديما.... خدا كنه بازم زود زود بياد...
پ.ن3- حقوقامون خيلي خيلي كم شده .... آخه اين چه وضعيه قيمت همه چيز حداقل 20% اضافه شده .. اونوقت حقوق تامين اجتماعي فقط 5%... اينو مي گن آخر عدالت اجتماعي...
پ.ن4- هر بار كه تصميم مي گيرم هر روز بيام و بنويسم يه چيزي ميشه كه نميشه به نظرتون چرا؟؟؟!!!!
پ.ن5- حساسيت فصلي دوباره شروع شده.. چشام شده اندازه يه خط ... همه شم مي خاره...
پ.ن6- يه تقويم گرفتم از مامان كه توش يه عالمه پيام هاي زيبا داره و نكات آموزنده واسه همين مي خوام واسه هر هفته يه پيام آموزنده براتون بفرستم...كه هم خودم هي تو طول هفته بخونمش هم هركدوم از دوستا كه دوست دارن....



و اما در مورد دعوتي ها هركسي كه عاشقه يا قراره عاشق بشه .. يا دوست نداره كه عاشق بشه يا داره واسه عاشقي تلاش مي كنه يا... مي تونه تو اين بازي شركت كنه....

بسیار بعدتر نوشت: بر اساس نظرات اعلام شده بر آن شدیم تا یکی از دوستان را رسما به این بازی دعوت نماییم بنابراین فرتا ی عزیز شما برای انجام این بازی رسما دعوتی ....

پ.ن بسیار بعدتر نوشت: من اصولا ادم بدجنسی نیستم ها ولی خب بعضی وقتا....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:37  توسط ماهک | 

به تن خسته ي من تو مي توني جون بدي
به رگاي خشك من قطره قطره خون بدي
يه خستگي و يه حس سرماخوردگي بد تو تنم گير كرده و انگار نمي خواد بيرون بره.. واسه همينم يه خورده كلافه ام... از يه طرف ديگه هنوز هيچي نشده يه بغض دلتنگي نشسته رو گلوم نه مي ذاره نفس بكشم نه مي ذاره چيزي از گلوم پايين بره.... از يه طرف ديگه مجددا زانوم بدليل فعاليت هاي شديد اين دو روزه ورم كرده و نمي تونم قدم از قدم بر دارم... اما دلم ميخواست بيام و بنويسم.... از چي؟؟!!...
اول از اينكه ديروز خيلي خيلي عالي بود كه با هم بوديم با هم حرف زديم... خيلي خوشحالم كه فكر مي كني مي تونم آرومت كنم... خوشحالم كه فكر مي كني اين قدرت رو دارم.... و اينكه حس آرامش رو در كنار من داري ...عسلم دلم مي خواد تا آخر دنيا كنار تو باشم... دستاتو بگيرم و بهت نگاه كنم كه حرف مي زني و زير چشم نگاهم مي كني....
دوم- امروز آخرين روز نمايشگاه نفت و گاز و پتروشيمي بود... هر سال به خودم مي گم اگه مي خواي نمايشگاه بري نذار واسه روز آخر و خودتو خفه نكن.. اما هر بار هم يه چيزي پيش مياد كه نميشه... از صبح ساعت 9 نمايشگاه بودم تا ساعت 1 يكريز راه رفتيم .. اما نمايشگاه امسال خيلي خوب بود.. حداقل دو سه تا ازكارام راه افتاد و خيالم رو راحت كرد... ولي خداييش ما ايراني ها عجب مهمون نوازيم از اينهمه شركتي كه سر زديم بهشون و خلاصه مثلا ما كارفرماشون بوديم و كلي بايد برامون تبليغات مي كردن يه كدومشون يه ليوا آب خنك هم به ما نداد....
سوم- اين چند روزه با دخترخاله هام حسابي خودمون رو تركونديم شب پنجشنبه كه تا 4 صبح بيدار نشستيم و كتاب خوانديم و حرف زديم و خنديديديم و  تو سر و كله ي همديگه زديم.... مدت ها بود كه اين تجربه رو نداشتيم...
چهارم- من چرا درس نمي خوانم.... يكي پيدا بشه منو بشونه سر درسم......
پنجم- بابايي جونم زود زود برگرد... دلم خيلي برات تنگ شده از همون هفت صبح كه گفتي تازه هواپيما داره حركت مي كنه .... دلم عين يه پرنده باهات اومده...


همین الان دلم یه بوسه ی طولانی می خواد که همه خستگی هام در بره....
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:40  توسط ماهک | 

وسط شهر یه چاهی بوده، ‌هی ملت می‌افتادن توش، ‌زخمی می‌شدن. میان تو شهرداری یک جلسه برگذار می‌کنن که واسه این مشکل یک راه حلی پیدا کنن.
یکی از مهندسا پا میشه میگه: یافتم! ما یک آمبولانس می‌گذاریم بغل این چاه، ‌هرکی افتاد توش رو سریع ببره بیمارستان. ملت همه هورا می‌کشن..آفرین!
یک مهندس دیگه پا میشه میگه: الحق که همتون نفهمید!‌ آخه اینم شد راه حل؟! ملت میگن، خوب تو میگی چی‌کار کنیم؟ یارو میگه: بابا تا اون آمبولانس طرف رو برسونه بیمارستان، که بدبخت جون داده ما باید یک بیمارستان کنار این چاه بسازیم، که همه بهش سریع دسترسی داشته باشن! ملت دیگه خیلی سر حال می شن، کف می‌زنن سوت می‌کشن، که ایول بابا تو چه مخی داری!‌
یهو یه مهندس دیگه پا میشه میگه: الحق هرچی بهمون میگن، حقمونه! آخه این شد راه حل؟! این همه خرج کنیم یک بیمارستان بسازیم کنار چاه که چی بشه؟ مردم تعجب می‌کنن،‌ میگن: خوب تو میگی چیکار کنیم؟ یارو میگه: بابا این که واضحه، ما این چاهو پر می‌کنیم، میریم نزدیک همه بیمارستانها یک چاههای زیادی حفر می کنیم!

این داستان رو از توی یه وبلاگ خواندم ... به نظرم خیلی خیلی آشنا اومد با مملکت داری مسئولان ما....

پ.ن- تا حالا بهت گفته بودم که وقتی بغلم می کنی حس می کنم تو امن ترین جای عالمم؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:22  توسط ماهک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
پیوندها
ماهي سياه كوچولو
دنياي عاشقانه ها
کارگاه شعر میعادگاه
تو را می سپارم به مینای مهتاب
توت فرنگی (خانواده ی سه نفره ی من)
ديگه تنها نيستم
درد دلهای یک خسته در نفس های آخر عاشقانه
مارکوپولو
چرند و پرند
خان
گلادیاتور بدون سپر
دنیای من
آن شرلی با موهای مشکی
دو کبوتر عاشق
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
سکوت شب
تپش های عاشقانه ی قلبم
کاغذ بی خط
دوست دارم با دل و جون
چه اتهام عجیبی ما جنون داریم
نزدیک شو اگرچه نگاهت ممنوع است
پاکت نامه
با تو دوباره زن شدم
خاطره
شیطونک شاکی
دنیای بلوری
آقا اجازه!
شب های لیمویی
اندیشه های یک مرد
ورود عموم آزاد!
سه شنبه خاکستری
کافی شاپ دو نفره
با من تا انتهای عشق برقص
الهام الهی
با عشق در سایه سار بهشت
ماه تی تی
غروب دل انگیز
در اوج تنهایی
حسرت اشک
بلوف
پولک آبی
خرها عمر دراز دارند
عکس های عاشقانه ی من
دنیای جدیدترین مدها
میعادگاه زیباترین ترانه ها
هلو خانم
چشمان خیس من
شرح درد اشتیاق
بلفی
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
رایحه عشق
مسافر دشت شقایق
عشق به لطافت و پاكي پرنيا
خاطرات یک دختر فراری
ديوانه داره از قفس مي پره
ترنم عشق
بلوت (ابر کوچولوی مهربون)
داستان عشق
پريناز
روزهاي سبز من.
خوش اومدي ....!
هنوز چیزی کم است
تلخ و شیرین(به تو چه!)
اعترافات عريان مليسا
گل سرخ
رپ بازی
من و ني ني گوگولي
پرسه و پستوش
آخرین نگاه
وبلاگ خلیل جوادی
عشق گمشده
درددلهای من
ورق پاره ای از دفتر زندگی
افسون کودک طبیعت
تویی که دوستت خواهم داشت...
شب عاشقونه من
می خوام خودم باشم
سه نقطه
خانم خونه
موميايي حسود
گابريل
اعترافات يك نازنين
خونه جديد خاطراتمون
طعم خوشبختی
سفير عشق
مزرعه مترسک و کلاغ
بی انتها
عروس دريايي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


Free Glitter Graphics

کد آهنگ