انگار از جاده میاد بوی خوب دامنش
دلیل بودن من لحظه ی رسیدنش
بابایی ام بالاخره از سفر برگشت از دوشنبه ظهری که یهویی گفت دارم میرم شمال تا ساعت 5 امروز همه اش دلم تنگ بود ... البته هنوزم تنگ هستا اما الان یه خورده دلم قرص تره که نزدیکمه.... ببخشید که این چند روزه یهو بی خبر غیب شدم اما نشد که بیام و بنویسم یعنی دوشنبه که شرکت خیلی سرم شلوغ بود... از سه شنبه هم که دیگه خونه نبودم... رفته بودیم خونه ی خاله کوچیکه و تا همین یکی دو ساعت پیش اونجا بودیم... امیدوارم عزاداری همه تون قبول باشه... شب تاسوعا یه سخنرانی از دکتر قمشه ای پخش کرد که یه جورایی خیلی به دلم چسبید ... میگفت کسایی که برای عاشورا گریه می کنن ... در واقع برای مصیبت دوری خودشون از جایگاه اهل بیته که گریه می کنن... از اینکه چقدر با اونچه که باید باشن فاصله دارن... می گفت آیا واقعا حاضریم برای خدا از خواسته هامون بگذزیم ... می گفت عمربن سعد می دونست که داره خطا می کنه می دونست که داره دنیا رو بجای عشق به فرزند رسول و اونچه که خدا گفته انتخاب می کنه پس به خواسته های دلش گفت بله... خیلی حرفای دیگه زد که دلم می خواست همه مون می شنیدیم ... دلم می خواست همیشه یادم می موند... خدایا راست می گفت وقتی که گناه می کنیم می دونیم که داریم گناه می کنیم اما خودمون توجیهش می کنیم... بی خودی خودمون رو امیدوار می کنیم.. اگه واقعا عاشق خداییم باید به هرچی غیر از اون بگیم نه... خدایا کمکم کن...خیلی گناهکارم... اما خدایا یه کاری کن عملی باشه .. به حرف نباشه... به بغض و گریه تمساح نباشه... به دل باشه.. به عقل باشه.. به عمل باشه... آمین...