دلم تو سينه مي تپيد وقتي چشام تو رو مي ديد
پاهام ز رفتن وا مي موند وقتي لبات منو مي خوند
اول از همه بخاطر بد اخلاقي هاي اين چند روزه عذ
ر مي خوام و سعي مي كنم كه دوباره بشم همون ماهك خوشحال سابق...دوم اينكه اين سه روزه كلي شيطوني كرديم و كلي هم بهمون خوش گذشت... از چهارشنبه بگم كه زودي از اينجا رفتم و ماشين رو بردم تعميرگاه و بعد كه درست شد رفتيم دنبال ملودي و مادر گرامي و به سمت خانه ي خاله كوچيكه حركت نموديم كه مادر گرامي و خاله كوچيكه بروند خريد... با بابايي مان هم قرار گذاشتيم كه برويم دم خانه شان هم دفترچه بيمه ام را ازش بگيريم هم ديداري تازه كنيم كه دل هردوتامان باز بشود... كه برف شديد منطقه شمال غرب تهران كاملا كاسه و كوزه مان را بهم ريخت.... خلاصه به جاي ديدن بابايي گروه امداد و نجات تشكيل داديم و به اتفاق ملودي و الي و سرباز دلاورمون ماشين هايي كه تو برف مونده بودن رو هل مي داديم البته من به خاطر پام بيشتر عمليات رو مديريت مي كردم و اونا هل مي دادن... خلاصه بابايي هم كه رفته بود فرحزاد يعني به ما هم گفته بود بيايم فرحزاد تو برفا گير كرده بود و با زنجير چرخ خودشو رسونده بود خونه... و اما صبح پنجشنبه كه از خواب بيدار شديم به دليل آنكه شب قبل سرباز دلاور اجازه ي خواب به ما نداده بود كلي كسل بوديم و تا ظهر كار خاصي انجام نداديم سر ظهر بابايي زنگ زد كه من بيرونم ده دقيقه ديگه سر ستاري باش... خلاصه با هر زحمتي بود از خانه زديم بيرون با ريخت و قيافه ي در هم ريخته و سرباز دلاور رو هم با خودمون برديم و چشمتون روز بد نبينه كلي برف بازي كرديم... دلم واسه خوش اخلاقي هاي باباييم تنگيده بود... بچه مون كلي غيرتي شده بود و هي به من تذكر مي داد كه اينجوري كن اونجوري نكن... دو سه تا عكس عشقولانه هم با هم انداختيم كه خيلي چسبيد... خلاصه كلي برف تو سر و كله ي همديگه ريختيم... منم دستامو كرده بودم تو جيب بابايي كه يخ نكنه و خيلي خوش گذشت هرچند كه شايد نيم ساعت هم بيشتر نبود... بعد من و ملودي رفتيم خونه و وسيله هامونو برداشتيم كه بريم خونه ي خاله كوچيكه و بعد همه با هم بري خونه ي خاله بزرگه... سر راه آفتابگردون رو هم برداشتيم و با خودمون برديم... خلاصه رفتيم كرج و كلي شيطوني كرديم و بعد ا زمدت ها چهار تفنگدار (من و آفتابگردون و دو قلوها) با هم بودن و كلي با هم ديگه زديم تو سر و كله ي همديگه و تا ديشب هم اونجا بوديم... صبح هم با كلي خستگي و با سرويس اومديم سركار... اينم از آنچه در اين سه روزه برما گذشت...
پ.ن- مرسي كه به فكر من و بابايي هستين ... حال بابايي ام خيلي بهتره هرچند كه نمي دونم چرا اينطوري شده بود...
پ.ن2- هميشه و در همه حال در كنار تو بودن براي من بزرگترين افتخاره ... عزيز دلم يك لحظه هم فكر نكن كه تو رو بخاطر بداخلاقي يا دلخوري كنار مي ذارم اينا همه شيريني هاي زندگيه...
پ.ن3- در اسرع وقت موزيك وبلاگ رو عوض مي كنم هرچند كه خودم اصلا فكر نمي كنم غمگين باشه.... سايت كد موزيك بهم بدين ممنون مي شم...
پ.ن4- غم و شادي هر دو دركنار هم زندگي مارو تشكيل مي دن...مهم اينه كه تو غم غرق نشيم.... و هميشه دنبال راه حل باشيم...