I want to spend my lifetime loving you
سلام دوست جونا...
با اينكه يه عالمه از ديشب گذشته هنوزم چشمامو كه مي بندم صحنه هاي شيطوني آتيش سوزوندن ملودي و آفتابگردون .. رقص ها و شور و حال هاي ديشب ... و لحظه ي اومدن بابايي جلوي چشممه... از احوالات چهارشنبه سوري بگم كه نزديكاي هشت تازه رسيدم خونه و آفتابگردون و داداشي هم توراه خونه مون بودن.. زودي حاضر شدم و بعد كه اونا اومدن با هم رفتيم شهرك اميد.. بابايي ام مجبور بود براي اينكه خواهراش تنها نباشن اولش پيش اونا باشه بعد بياد پيش ما... شهرك اميد زياد شلوغ نبود فقط هي ماشين ها مي اومدن صندوقشون رو مي زدن بالا موزيك مي زاشتن و پسرها هم مي رقصيدن... يه پسره هم بود كه اومده بود وسط بلوار جلوي تك تك ماشين ها مي رقصيد ماشين ها هم بهش كه مي رسيدن صداي ضبطشونو زياد مي كردن پسره هم با آهنگ ضبط اونا مي رقصيد..و يه جورايي مردم رو شاد مي كرد... نزديكاي ساعت 11 بود كه بابايي ام اومد ... مثه يه شواليه.. وقتي ماشينش رسيدا دلم پر مي زد كه بدوام بپرم يه ماچ گنده ازش بكنم... بعد كلي با آفتابگردون و ملودي اتيش سوزوندن... يه گوشي موبايلم پيدا كرديم كه زنگ زديم به شماره مامانش و اونا اومدن ازمون تحويل گرفتن... نزديكاي 12 رفتيم شام خورديم... بعد بابايي ام رفت خونه شون ...ما هم رفتيم خونه مون... و بيهوش شديم...
پ.ن- بابايي ام بدجور سرما خورده دعا كنيد زودتر خوب بشه..
پ.ن1- آخ اگه امروز ساعت 12 تعصيل بشيم چه حالي ميده...
پ.ن2- جديدنا خوشم مياد هي پ.ن بنويسم...
پ.ن3- دعا كنيد قبل رفتن بابايي ام ببينمش....
پ.ن 4- آغوشت جاي امن بودنه... ديشب دلم مي خواست بعد از همه خستگي ها مي رفتيم يه جاي خوب كه من باشم تو باشي و اسمش خونه ي ما باشه...