مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد.....
برگرد... پشت سرت رو نگاه کن... یه عالمه راه رفته است... یه عالمه کار انجام داده شده... چه خوب چه بد... حالا نگاهتو عوض کن... یه عالمه راه نرفته پیش روته.. یه عالمه کار نکرده... یه عالمه ایده ی تازه... هرچند که نباید این برگشت و دوباره گشت فقط واسه روز اول عید باشه... اما سال که تحویل میشه... نه... آخر شب... وقتی همه دارن می خوابن... آخر شب اولین روز سال ... وقتی همه جا ساکته خوبه بشینی و فکر کنی که چه کردی.. یا می خوای چیکار کنی... دلم یه سجاده می خواد .. دلم می خواست زانوهام قدرت اینو داشتن که سحده کنم... بابایی می دونی چند وقته که دلم می خواد سجده ی شکر به حا بیارم... نه اونجوری که پشت میز بشینم و سرمو روی میز بذارم نه اونجوری که روی زانوهای خودم باشم... سرم رو دولا کنم بذارم رو زمین.. اشک بریزم و بهش بگم خدایا شکرت.. برای همه ی چیزهای خوبی که سر راهم قرار دادی... برای اینکه کمکم کردی.... برای اینکه بهم اجازه دادی که از امتحانام سربلند بیرون بیام... اگه لغزشی بوده از طرف من بوده .. و همه ی بزرگواری ها از جانب تو بوده...روز اول سال یه حس و حالی داره...خداییش همون جریان حول حالنا است... نوروزتون مبارک.. شاد باشید و بهاری.....
پ.ن- مثل هر سال عید بابایی ام رفته شمال.. منم و من و دلتنگی.. هنوز هیچی نشده....آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست... هرکجا هست خدایا به سلامت دارش....
پ.ن1- کسی که خیلی خیلی اذیتم کرده.. کسی که ادعا می کنه خیلی خیلی خیلی دوستم داره.. کسی که بزرگترین ضربه های زندگی رو بهم زده...دیشب بعد از سه سال و نیم بهم اس ام اس تبریک نوروزی داده...خوشبختانه من و آفتابگردون شماره هامونو با هم عوض کرده بودیم... به بابایی ام گفتم چی شده.. گفت بالاخره خواسته عید رو تبریک بگه.. مرسی عزیز دلم که اینقدر خوب مسائل رو درک می کنی... مرسی که اینقدر بهم اعتماد داری و بر عکس تمام مردها مهربونانه راهنمایی ام می کنی ....
پ.ن۲- از فردا شاید یکی دو روزی کرج باشم ... اگه بتونم برم کافی نت میام و آپ می کنم وگرنه رفت تا وقتی برگردم...