نشستیم خیلی شبها قصه گفتیم از قدیما
یه عمره وعده ها افتاده از امشب به فردا
می گم درسته که رابطه مون به هم خورده اما می تونیم مثل دو تا دوست برای همدیگه باشیم و ب
ه همدیگه کمک کنیم...
می گه من نمی تونم تو رو که می بینم یا بهت فکر می کنم نمی تونم به عنوان یه دوست ساده بهت فکر کنم...
می گه بهم کم محلی کن .. جواب تلفن ها مو نده .. کاری به کارم نداشته باش...
می گم اگه تو می خوای سعی ام رو می کنم اما نمی تونم خودمو اعتقاداتمو عوض کنم... این تو خون من نیست که بخوام به کسی بی محلی کنم حتی اگه دشمنم باشه...
می گه این همه تلاش کردم که بهت بگم دوست دارم دوباره باهات رابطه داشته باشم اما تو همه اش یه چیز دیگه می گی...
می گم اگه منظورت از حرف زدن این بوده باید درباره اش مفصل حرف بزنیم و تصمیم بگیریم...
می گم شرایطم تغییر کرده... دیگه اونطوری بی تاب نیستم... دارم منطقی به همه چیز فکر می کنم...
می گه خوبه....برات خوشحالم...
می گه یادت باشه این چیزیه که تو می خوای پس منم فراموشت می کنم...
می گم نه اشتباه نکن این چیزیه که تو این سه سال و اندی تو از من خواستی من تازه دارم می شم همون چیزی که تو میخواستی یه دوست معمولی...
می گه ...
می گم...
پ.ن- یکی به من بگه چرا اینقدر خالی ام... نه اینکه نخوام ها.. خیلی خوشحالم اما برای خودمم تعچب بر انگیزه...
پ.ن2- میگن وقتی یه رابطه پوچ می شه ... دوباره شروع کردنش تکرار یه اشتباهه.. مگه اینکه دو طرف رابطه کاملا تغییر کرده باشن... منکه تغییر کردم... تو چی؟؟!!
پ.ن3- امتحان مدیریت مالی رو خوب دادم...حقوق بازرگانی رو هم ایضا... بعدیش زبان تخصصی و بازرگانی بین الملل سه شنبه و چهارشنبه... محتاجیم به دعا .. اساسیا.
پ.ن4- از امروز دیگه تبلیغات انتخاباتی تعطیله... یه کم فکر کنیم... و درست تصمیم بگیریم... فقط لطفاحتما رای بدید حتی اگه بخواید برگه رایتون رو بدون اسم کاندیدا و فقط با خط زدن بندازین...