یار با ماست چه حاجت که زیادی طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
می خواستم یه تابلوی آرزوها بسازم... اما این بیت حافظ بدجور دلم رو باخودش برده... حس اینکه بیش از تمام دنیا دیدن نگاه شادش .. شنیدن صدای خنده های گرمش... و لمس کردن دستای قدرتمندش ارزش داره... حس اینکه بودن در کنارش بودن در بهترین جای دنیاست ... و فقط وقتی می خوای ترکش کنی که حس می کنی بودنت آزارش میده... پس تابلوی آرزوهامو این گونه رنگ می زنم
اول دیدن شادی و سلامتی تو برای همیشه از خدا می خوام
دوم اینکه دوباره بتونم سبکبال از کوه بالا برم .. ورزش کنم .. و بدن سالمی داشته باشم...
سوم یه ازدواج موفق واسه ملودی و یه زندگی بسیار موفق برای آفتابگردون و همسر گرامیش...
چهارم اینکه پدر و مادرم همیشه سالم و سر حال باشن و سایه اشون بالای سرم باشه...
پنجم گرفتن دکترای خودم...
ششم (ببخشید که تکراریه) سیر بودن شکم همه ی آدم های دنیا
هفتم برآورده شدن آرزوهای همه ی دوستام..
پ.ن - چند وقته تو وبلاگ هرکدوم از بچه ها که میرم همه دارن بازی می کنن و یا همدیگه رو به بازی دعوت می کنن. .. اما تا حالا هیچکی منو دعوت نکرده واسه همینم من خودم یه بازی راه می اندازم...
خوب بازیمون اینجوریه که هرکسی باید یه تابلوی آرزو بنویسه با هفت تا گزینه... و بعد هم هفت تا از دوستاشو به بازی دعوت کنه ...
و من شقایق عزیز ... مامان توت فرنگی... ماهی سیاه کوچولو....نازی و هادی کافی شاپ دونفره... آقای حسنی بیسوات ... جناب مارکوپولو ....فرتا کوچولو... رو به بازی دعوت می کنم .... دلم می خواد بقیه دوستامم دعوت کنم اما قانون قانونه اما می خوام از این بازی ها زیاد راه بندازم... واسه همین تو بازی های بعدی عدالت رو رعایت می کنم
راستی من وبلاگ دوستارو هم لینک کردم کافیه روی اسماشون کلیک کنید تا بتونید تابلوی آرزوهای اونا رو هم ببینید...