![]() |
![]() |
|
| یه شروع دوباره |
|
به تن کن پیرهنی رنگ محبت بگو با من که با من زنده هستی دیروز تولدم بود... خیلی هم خوش گذشت هم دیروز هم پریشب.... اگه نیومدم و چیزی ننوشتم به دلیل سردرد و سرگیجه ی شدید بود... واسه همینم الان هم اگه خیلی قاطی پاتی نوشتم به بزرگواری خودتون ببخشید... واسه ی تولدم اولش بابایی و ملودی کلی برنامه ریزی کرده بودن که بریم فرحزاد که خیلی دیر شد واسه همینم آفتابگردون گفت بیاین بریم خونه ی ما و خلاصه من و آفتابگردون و ملودی و دختر مهربون با هم رفتیم خونه ی آفتابگردون اینا و داداشی هم که زودتر رسیده بود یه سر و سامونی به وضعیت خونه داده بود بعدش هم رضا و کارتیو (دوست جدید ملودی و دوست قدیمی بابایی) اومدن خونه ی آفتابگردون اینا و خلاصه کلی زدیم و رقصیدیم و تولد بازی کردیم و شیطونی کردیم تا ساعت ۱۱:۳۰ که همه متفرق شدیم از آفتابگردون و داداشی یه عطر خوشبو گرفتم ... ملودی و دختر مهربون و کارتیو هم بهم سه تا قاب عکس به هم چسبیده دادن... خلاصه کلی خوش گذشت .. کلی کیک بازی پ.ن- اول ملودی کوچولوی خودم مرسی که با بابایی کلی برنامه ریزی کردی ... مرسی که به فکرم بودی پ.ن۲- آفتابگردون جونم مرسی که همه چیو زود سر و سامون دادی .... مرسی که گذاشتی خونه تو بهم بریزیم... مرسی به خاطر اینکه خواهر خوب خودمی و اینقدر دوستم داری.... تو تمام این سال ها کنارم بودی .... پ.ن۳- دختر مهربون عزیز مرسی که اومدی... مرسی که کلی زحمت کشیدی و تو این گرما دنبال کادو گشتی و ... کنار ملودی بودی و بهش کمک کردی... مرسی که با همه ی گرفتاریا تا لحظه ی آخر سعی کردی کمکم کنی که به همه خوش بگذره... پ.ن۴- داداشی جونم مرسی که اجازه دادی بیایم خونه تون ... مرسی که صبور بودی .... مرسی که اینقده مهربونی که می ذاری من و رضا تو جمع خانواده و در کنار شما ها باشیم... و مرسی برای کیک تولدم.... پ.ن ۵- کارتیو عزیز... ممنونم که با اینکه اینقدر دیر خبرت کرده بودن و اینقدر از دستمون عصبانی بودی پ.ن مخصوص- بابایی عزیزم ... حالا نوبت تشکرات مخصوص از جنابعالیه.... نمی دونم چی بنویسم که همه ی تشکرامو نشون بده...عزیز دلم مرسی که اینقدر زحمت کشیدی... مرسی که یک ماه با ملودی برنامه ریزی کردید تا این شب قشنگ رو برام بسازین....مرسی که سعی کردی همه رو سر حال بیاری... مرسی که با اینکه از سوسول بازی خوشت نمی اومد با هام رقصیدی ... آخ اگه بدونی چه کیفی داشت ... حس کردن گرمای دستات دور کمرم...و گذاشتن سرم روی سینه ات و نفس کشیدن عطر تنت.... مرسی که موشک رو بهم دادی هر بار که نگاش می کنم یاد تو می افتم و حس می کنم یه قسمتی از وجود تو در کنارمه انگار که خودت کنارم باشی... حس می کنم که تو هستی و دیگه تنها نیستم... عسلی مرسی ... این قشنگ ترین هدیه ای بود که می تونستی بهم بدی..... یه هدیه ی خاص و دوست داشتنی... پ.ن آخری - خدایا ممنونم از همین امروز ظهر قولم رو عملی می کنم تو هم کمکم کن که این بار تا آخرش پاش وایسم.... و نامه - خیلی دلم تنگ شده بابایی با اینکه تا شنبه بر می گردی اما عین این دیوونه ها شدم دوباره ... زود بیا سالم بیا سلام منم به دریا برسون.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:53 توسط ماهک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|