![]() |
![]() |
|
| یه شروع دوباره |
|
بیا که توبه ز لعل نگار و خنده ی جام حکایتیست که عقلش نمی کند تصدیق هربار که می خوام کنار بکشم یه سر به جناب حافظ می زنم و اون منو باز هم تشویق به صبوری می کنه بیتی که بالا نوشتم یکی از اون تشویق هاست و اما اولین قول ....
یک هفته بود که دست و بالم به هیچ کاری نمی رفت.. همینطوری کز کرده بودم گوشه ی اتاق و خیره شده بودم به مورچه ای که داشت از دیوار بالا می رفت یا گرد و خاکی که توی هوای اتاق می رقصید... یا .... حتی حس و حال خوابیدن رو هم نداشتم.. از وقتی که رفته بود یه هفته گریه کرده بودم و هفته ی دوم رو تو حال بی خبری به سر می بردم... دائم به خودم می گفتم بر می گرده... مگه میشه همیشه رفته همیشه هم برگشته ... اونا دروغ می گن... چشماشون اشتباهی دیده ... و بعد بازم.... پ.ن- از دوستایی که دست به قلمن و دوستایی که دست به قلم نیستن خواهش می کنم اگه دوست داشتن داستان رو ادامه بدن می خوام ببینم دنباله هایی که اونا می نویسن چقدر به حس من و دنباله ی خودم نزدیکه ...
و دومین قول
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 13:23 توسط ماهک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|