![]() |
![]() |
|
| یه شروع دوباره |
|
پ.ن- فردا رو دوست ندارم.. دلم نمی خواد به این زودیا برسه... باورم نمیشه یک سال گذشته باشه..... دلم می خواست الان چشمامو باز می کردم و می دیدم که دو سال قبله و اونوقت می دونستم که چی کار کنم... اما شاید هم کاری نمی کردم... خدایا می دونم که ماهی سیاه کوچولوی همیشگی ما به آرزوش رسید و به آب ها پیوست... می دونم باید خوشحال باشیم که مرگش اونطوری بود که خودش می خواست... می دونم که باید به جای غصه خوردن از خوبی هاش و زندگیش درس بگیریم... اما خدایا خیلی سخته ... هربار که می بینم بابا بغض می کنه حس می کنم از درون تحلیل میرم... عموی خوبم... خوشحالم که به آرزوهات رسیدی و وقتی که رفتی تقریبا تمام آنچه که می خواستی رو انجام داده بودی ... اما جات اینجا خیلی خیلی خالیه.... و دلمون برات خیلی تنگ شده... پ.ن۲- فکر کنم پست درهمی شد... به بزرگواریتون ببخشید.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:34 توسط ماهک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|