![]() |
![]() |
|
| یه شروع دوباره |
|
اگه یه وقت خوابم برد باز خواب تو رو ببینم بودن در آغوشت و نگاه کردن به چشمهات که معصومانه روی همدیگه گذاشتیشون... دیدن آرامشت در خواب حتی ... شنیدن صدای قلبت ... ضربان عشق... حس کردن خونی که توی رگهات در حرکته و زندگی و عشق من رو رقم می زنه....اگه رویا هم باشه شیرینه شیرینه.. بابایی دلم برای به حقیقت پیوستن این رویا بسیار تنگه... حس کردن دستات بوسیدن تک تک انگشتات... لب گزیدن های من... و غرق نگاه شدن... بخصوص وقتی که گوشه ای می شینی و فکر می کنم که نسبت به من بی تفاوتی اما در واقع ته دلت منتظره که بیام بغل دستت بشینم دستمو بکنم توی موهات و .... تو آروم بشی... دلم برای تک تک اون لحظه ها و دوست داشتن های هیجان انگیز تنگ شده.. برای آب بازی تو ماشین و شیطنت هات با ملودی و دختر مهربون تنگ شده... دلم برای خیلی چیزهای دیگه تنگ شده و بخصوص برای تو ... بودنت و ... عشق ورزیدنت..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 14:24 توسط ماهک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|